اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 92

صدای رگبار قطع شد و کماندو از میان دود و غبار به طرفی رفت. هنوز پسرک دیده نمی‌شد. سرتیپ اسعد جانی از بلندی سرازیر شد و بی‌اعتنا طرف موضع رفت، آن چند کماندو هم با عجله و هول خودشان را جمع و جور کردند و رفتند. من هم بلند شدم و محل وقوع جنایت فجیع را ترک کردم. در راه مکثی کردم و به عقب برگشتم تا پسرک را ببینم. جز یک لاشه خون‌آلود و متلاشی دیده نمی‌شد. آفتاب غروب کرده و آسمان سرخ سرخ بود. پسرک در خون تپیده، به حالت سجده، در خواب ملکوتی فرو رفته بود.

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 91

شما نمی‌دانید آن پسرک چه کرد و در مقابل آن ده نفر کماندوی ما چه حرکتی کرد ـ با اینکه تنها و غریب بود. برایتان گفتم که آن سرباز بیچاره به طرف پسرک نشانه رفت. پسرک دیگر گریه نمی‌کرد. او مردانه ایستاده بود و با چشمان باز به لوله تفنگی که به طرفش نشانه رفته بود نگاه می‌کرد. پس از لحظه‌ای سکوت صدای رگبار در بیابان طنین انداخت و گرد و خاک زیادی در اطراف پسرک به هوا برخاست. من به دقت ناظر این صحنه بودم. وقتی گرد و غبار فرو نشست پسرک هنوز سرپا ایستاده، خیره نگاه می‌کرد. از تعجب و حیرت کم مانده بود قلبم از کار بایستد. چطور چنین چیزی ممکن بود. پسرک ایستاده بود و با چشمان روشن و درشتش نگاه می‌کرد.

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 90

یکی از سربازها گفت «به حرف او اعتنا نکنید. پسرک دروغ می‌گوید. او خائن است. با همین پارچه سفید به جنگنده ایرانی علامت داد و موضع ما را مشخص کرده است وگرنه جنگنده ایرانی از کجا می‌دانست که ما در این منطقه هستیم، حتماً این پسرک خائن علامت داده است.» پرخاش‌کنان به آن سرباز گفتم «یاوه می‌گویی. اینجا خاک ایران است و خلبانهای ایرانی خاک خودشان را می‌شناسند و خوب هم می‌شناسند. دیگر احتیاجی به علامت دادن این طفل نیست.»

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 89

از لشکر ششم عراق سه گردان تانک به نامهای یرموک، خالد، و مقداد در همان روزهای اول جنگ وارد خاک بی‌دفاع شما شدند. دو گردان یرموک و خالد به طرف خرمشهر هجوم بردند و گردان مقداد که من تیرانداز تانک یکی از گروهانهای آن بودم به طرف اهواز رفت. از سرنوشت دو گردان یرموک و خالد بی‌خبرم و نمی‌دانم آنها چه کردند، اما از خبرهایی که به دستم رسید و از پوسترهایی که از خرمشهر دیدم فهمیدم که این دو گردان در ویرانی و تاراج خرمشهر سهم عمده‌ای داشته‌اند. با این حال هنوز هم نمی‌دانم بعد از آزادی خرمشهر چه درصدی از این گردان‌ها سالم هستند. امیدوارم یک نفرشان هم زنده نباشد. به هر حال کاری با آن دو گردان ندارم.

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 88

ستوانیار دیگری به نام ثامر راشد که در اول جنگ گروهبان یک بود به خاطر جنایت و قساوت خیلی زود درجه گرفت. این ستوانیار به اتفاق گروهبان دیگری توانسته بودند از یک اتومبیل شخصی یک کیلو طلا پیدا کنند که به صورت انگشتر و النگو و گردنبند بود. فکر می‌کنم صاحب آن، یکی از طلافروشان آبادان بود که می‌خواست فرار کند. ستوانیار ثامر طلاها را به تانک خود برد. افراد حسادت می‌کردند که چنین غنیمت بزرگی به دست ثامر افتاده است. و این امر باعث شد آنها به طور وحشیانه‌تری به اتومبیل‌ها هجوم ببرند تا شاید بتوانند غنیمتهای پربها به دست آورند.

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 87

طبق آماری که در ذهنم هست و مربوط به سال 1981 می‌شود، تا آن سال اموال، زمین و خانه حدود پنجاه هزار نفر در عراق مصادره شده است. این افراد تقریباً همگی معتقد به جمهوری اسلامی هستند و با حکومت صدام ضدیت دارند و بیشترشان، کشاورز، کارگر، ‌کارمند، و کاسب هستند. این گوشه‌ای از جنایات صدام حسین است که بر ملت مظلوم بیچاره عراق اعمال می‌شود. در دنیا هیچ مرجع قانونی نیست که رسیدگی کند در عراق بر مسلمانان چه می‌گذرد و این چه جانوری است که به جان ملت بی‌دفاع عراق افتاده که استخوانهای مسلمانان را می‌خورد.

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 86

دو نفر از همکارانم به نام‌های سمیر محمد و جبار سعدون حاتم از افراد مؤمن و نمازخوان اداره بودند. سمیر چند روز پس از اعلام پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، دو کیلو شکلات خرید و صبح به اداره آورد و آن را بین کارمندان پخش کرد. کارمندان علت شیرینی دادن او را پرسیدند. سمیر گفت: «حادثه مبارکی اتفاق افتاده است. دلم می‌خواهد شیرینی بدهم.» هر کدام از کارمندان حدسی می‌زد. علت را فقط چند نفر می‌دانستند ـ از جمله من. دو ماه از این واقعه گذشت. یک روز یکی از افراد سازمان امنیت به اداره آمد و به اتاق رئیس رفت ...

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 85

وقتی صدام حسین دستور داد قصرشیرین را ویران کنند، من در آنجا بودم. افراد نظامی ما هر چه توانستند از قصرشیرین به تاراج بردند. آنها حتی تیرهای برق را برای سقف سنگر و مصارف دیگر بردند. گردان تخریب لشکر هفت قصرشیرین را ویران کرد. فرمانده این لشکر همان سرتیپ نزار خالد نقش‌بندی بود که برایتان گفتم. در قصرشیرین مسجدالمهدی را الصدام خواندند و یک بیمارستان را نیز به نام صدام کردند. کلیسا را ویران کردند که البته قبل از ویرانی به بوفه و فروشگاه افراد نظامی تبدیل شده بود و در آن میوه و سایر مواد فروخته می‌شد.

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 84

نیروهای ما در سرپل ذهاب، منطقۀ کولینا،‌ مستقر بودند. نیروهای شما حمله نسبتاً بزرگ و موفقی داشتند که پیشروی کرده و در مواضع جدید مستقر شده بودند. ما قبل از حمله نیروهای شما پشت جبهه بودیم. بعد از این حمله بلافاصله ما را سازماندهی کردند و برای ضد حمله به منطقه عملیاتی آوردند. حمله ما آغاز شد ولی نتوانستیم کاری از پیش ببریم. نیروهای شما همچنان در موضع تازه تصرف شده ماندند. شاید باور نکنید اگر بگویم که همه نیروی شما در حمله و دفاع فقط بیست نفر بودند و ما بیشتر از پانصد نفر تازه‌نفس و کارآزموده بودیم.

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 83

هنوز وانت را می‌پاییدم. در یک لحظه وانت به هوا پرت شد و تمام آن چند نفر هم در هوا معلق زدند. به طرف وانت رفتیم. سه پسربچه کوچک، یک پیرزن و یک پیرمرد کشته شده بودند یک مرد میان‌سال و پسربچه‌ای هم زخمی شده بودند. زخمیها را به پشت جبهه منتقل کردند. کشته‌ها را که به نظرم آن پیرزن هم در میان آنها بود به قبرستان امامزاده عباس بردند. دفن کردند همه چیز تمام شد. یک سروان ضداطلاعات با لندرور به مواضع سرک می‌کشید. او رابط ارتش عراق و سازمان خلق عرب بود. پول و مهمات در اختیار آنها می‌گذاشت و در مقابل اطلاعات می‌گرفت.
2
...
 

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 102

با سرتیپ عبدالهادی در پشت یک خاکریز جا گرفتیم. او با بی‌سیم دستوراتی می‌داد و حمله لحظه‌به‌لحظه سنگین‌تر می‌شد. آتش زیادی از هر دو طرف می‌بارید. بعد از چند دقیقه سرتیپ عبدالهادی با حالت خستگی و ترس به من گفت «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا من این‌طوری شدم؟ چرا نمی‌توانم چیزی را ببینم؟» به سرتیپ عبدالهادی گفتم: قربان هیچ اتفاقی نیفتاده است. شما سالمید. هر دستوری که دارید امر کنید تا به یگانها ابلاغ کنم.»