بر فراز میمک – 3

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

یحیی علت نیامدن بچه‌ها را برای او تشریح کرد و شهید کاظمی هم وضعیت منطقه را برای ما توضیح داد. برای اینکه بتوانیم با منطقه بیشتر آشنا شویم، از او درخواست خودرو کردیم تا به «نودشه» برویم. شهید کاظمی با این درخواست موافقت کرد و گفت به علت اشراف کامل عراقیها روی منطقه، ورود هر نوع خودرویی به جز خودروی غذا باعث سوءظن آنها می‌شود.

بر فراز میمک – 2

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

مدت زمانی تقریباً طولانی بود که عراق توانسته بود با پشتیبانی از نیروهای ضدانقلاب و گروهکهای وابسته ـ بدون هیچ درگیری و تنها با یک نقل و انتقال ساده ـ نوسود را به تصرف خویش در آورد و یک نیروی نیمه‌سنگین را آنجا مستقر کند. و در این میان با داشتن قلۀ «شمشی» در حفظ و حراست آن کاملاً هوشیارانه عمل نماید.

بر فراز میمک – 1

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

آنچه می‌خوانید خاطرات خلبان احمد کروندی است که با همپروازان خود آتش به جان تانکهای دشمن نژادپرست بعثی می‌انداختند. این خلبان جوان به خاطر همین رشادتها به دریافت نشان فتح نائل شد. این خاطرات ـ بر فراز میمک ـ توسط حجت شاه محمدی تدوین یافته است. پیش از این، دو کتاب کبوتران امید و درخت بلوط نیز که خاطرات خلبانان هوانیروز را در بر دارند؛ به کوشش او از چاپ بیرون آمده‌اند.

برد ایمان – 20

خدایا،‌ مرا بپذیر، مرا بخوان، هدایتم کن، توفیقم ده... خدای من، خوفی ده از هیبت خویش وامیدی به رحمت خویش. ایمانی ده به شکوه کوه وعشقی ده جگرسوز. پروردگار من، اگر دمی مرا به خویش واگذاری، هماندم شیطان گمراهم خواهد کرد و از گناه پروا نخواهم کرد. وای بر من، غفلت، گناه،‌ شقاوت و دوزخ. آتش ابدی،‌ یا ویلنا...

برد ایمان – 19

خدای من، مرا به تحمّل مشقت‌ها و محنت‌ها طاقت بسیار نیست... یک قدم بسوی من بنگر و یک لحظه به کار من بپرداز و مرا به نفس خویش فرو مگذار، زیرا موجودی مستمند و بینوا بیش نباشم و مصلحت خویش ندانم. کار مرا هرگز به مدرم وامگذار. زیرا مردم به رویم پیشانی ترش می‌کند و هرگز مرا محتاج خویشاوندان مساز. زیرا خویشان، بیگانه‌وار از مساعدت و محبت محرومم می‌کنند. اگر ببخشند اندک ببخشند و در برابر بخشش اندک منت بسیار گذارند و مذمت بسیار روا دارند.

برد ایمان – 18

خدایا، ما به امید تو آمده‌ایم. الهی تو را سوگند می‌دهیم به عصر، که هر لحظه دریای بی‌انتهای رحمت تو موج‌زنان است، از بندگان گنه‌کارت در گذر. در گذر که شرمنده‌ام، شرمسارم. بس توبه‌ها که شکسته‌ام. بس عهدها که بسته‌ام و گسسته‌ام. هر نفس به گناهی آلوده‌ام.

برد ایمان – 17

من به پایگاه عملیاتی «سوته» منتقل شده‌ام. پایگاه سوته در ابتدای محور سنته ـ بسطام قرار دارد. این پایگاه، یکی از مهمترین و مجهزترین پایگاههای محور است که بهترین و زبده‌ترین نیروهای محور رادر خود جای داده است. از برادران، راجع به اتفاقات و درگیریهای پایگاه سؤال کردم. چند روز پیش دو نفر از برادران خبّاز (نانوا)، زنده، زنده در آتش سوخته بودند.

برد ایمان – 16

خدایا؛ ایمان، خدایا توفیق، خدایا دیدار... خدایا، خودت فرموده‌ای: «ادعونی، استجب لکم». شب است... دعای توسّل. خدایا سخن از توسّل است. سخن از شفاعت پیغمبر(صل‌الله علیه و آله) و علی(علیه‌السلام) است: «یا وجیهاً عندالله، اشفع لنا عندالله» دعای توسّل آتشی است، آسمانی. دل را می‌سوزاند و اشک را از دیدگان می‌جوشاند.

برد ایمان – 15

امروز، اتفاق خاصّی رخ نداد. شب هنگام که به پُست رفتم، داخل سنگر نگهبانی دیدم که یک نفر خوابیده. اوّل نشناختم؛ ولی بعد از کمی دقّت فهمیدم که مسئول گروهان، برادر بویانی است. خیلی تعجّب کردم. خیلی خاکی و با عشق، روی زمین سنگر دراز کشیده بود. به او گفتم: «حاج احمد آقا! پاشو برو تو سنگر بخواب.»

برد ایمان – 14

بعد از خوردن صبحانه، از سنگر زدم بیرون تا آب و هوایی تازه کنم. دو تن از بچّه‌ها گفتند که اگر می‌توانی، سر ما را کوتاه کن و من هم که دنبال کاری می‌گشتم تا حوصله‌ام سر نرود، ماشین را گرفتن و مثل بلدورز افتادم به جان موهای آنان. در حین سلمانی هم مصلح تکّه می‌انداختند و بچّه‌ها را می‌خنداند. فقط یک چای دارچین کم داشت؛ البته چای تلخ هم برایمان مهّیا بود.
3
...
 

هلتی -7

یادداشت‎های فرمانده شهیدِ لشکر 11 امیرالمؤمنین
یک روز بچه‌های دسته دوم برای گرفتن غذا دور ماشین جمع شده بودند. بر اثر شلیک چند گلوله خمپاره 60‌م‌م به جز چند نفر که برای شنا به رودخانه رفته بودند، بقیه بچه‌ها، یعنی سیزده نفری که دور ماشین جمع شده بودند، شهید و مجروح شدند. تنها نگهبان بود که از این دسته جان سالم به در برد.