یادداشت‌های خرمشهر - 2

امروز به وقت صبحگاه یک خمپاره 120 روبه‌روی پرشین منفجر شد که الحمدالله به‌خیر گذشت. همچنین هواپیماهای دشمن، اطراف جبهه کوت‌شیخ را بمباران کردند. ساعت 4 بعدازظهر جلسه‌ای در کتابخانه سپاه تشکیل شد که بچه‌های روابط عمومی در آن گزارش کار خود را دادند.

یادداشت‌های خرمشهر - 1

تکرار نام خرمشهر، تکرار زیبایی‌هاست. خرمشهر برای ملت ایران، قلب زخم‌خورده‌ای است که دستان خوش‌تراش جوانانش تپش آن را همیشگی ساخت. «بهروز مرادی» یکی از همین جوانان بود که با افتادن اولین آجر از دیوارهای خرمشهر سنگینی اسلحه را روی شانه‌اش احساس کرد...

سال‌های تنهایی - 40

با سلام و لبخند و تکان دادن دست، از مهری خواستم آرام باشد؛ ولی او همچنان مرا صدا می‌زد و به اتوبوس مشت می‌کوبید. چقدر او را می‌فهمیدم و می‌دانستم که بغض فروخورده 10 سال صبوری و تنهایی را سرریز می‌کند.

سال‌های تنهایی - 39

می‌گفتند اوایل چنان شلوغ بود که فاصله بین قصرشیرین و اسلام‌آباد را در 12 ساعت می‌پیمودیم. تعداد زیاد استقبال‌کنندگان موجب می‌شد که در بسیاری از مواقع به‌ناچار می‌ایستادیم و ساعت‌ها می‌ماندیم و به‌زحمت حرکت می‌کردیم...

سال‌های تنهایی - 38

به مرز رسیدیم. چندین چادر بزرگ و کوچک برپا بود که علامت هلال احمر روی آنها دیده می‌شد و گروهی در رفت‌وآمد بودند. کمی آن طرف‌تر، چند ساختمان قرار داشت و تعدادی از سربازان ارتش عراق هم ایستاده بودند...

سال‌های تنهایی - 37

اتوبوس راه افتاد و ما بعد از 10 سال، بدون چشم‌بند و دست‌بند، از محوطه زندان بیرون آمدیم. با حرص و ولع، بیرون را نگاه می‌کردیم. زندگی آزاد، دنیای آزاد و و آدم‌هایی که شتابان در رفت و آمد بودند...

سال‌های تنهایی - 36

باید کاری می‌کردیم تا حزب بعث در آینده نیز به کارهایی که انجام می‌دادیم، پی نبرد. به همین سبب، کتاب‌های دست‌نویس با ارزش‌مان را که از مطالب خدابخش سود برده و نوشته بودیم و چیزی حدود هفتاد جلد می‌شد، بوسیدیم و...

سال‌های تنهایی - 35

طرح فرار را «الطارق» نام گذاشته بود. طبق محاسبات باید از روی دیواری به روی دیواری دیگر می‌پریدیم و از روی آن، در وسط یک راهرو که بین دو دیوار بود و عرضی تقریباً دو متر داشت، فرود می‌آمدیم...

سال‌های تنهایی - 34

در یک شب تابستانی، به قدری عرصه بر ما تنگ شد که یکی از بچه‌ها با ناخن شروع به کندن زیر در کرد و درز آن را کمی گود کرد. اول خودش و سپس به ترتیب بقیه برای نفس کشیدن، بینی و دهان خود را به آن می‌چسباندیم و...

سال‌های تنهایی - 33

متعجب و غافلگیر ماندیم. از قرار معلوم که بعدها متوجه شدیم دنبال رادیو می‌گشتند و فکر کرده بودند احتمالاً رادیو باید در اتاق نفر ارشد باشد؛ غافل از این که آن شب، خدابخش در اتاق شماره یک بود و...
3
...
 

اسراری از درون ارتش عراق-16

هرچه فکر کردم، راه نجاتی برای خود نیافتم. بالاخره وامانده و مستأصل خود را از درون سنگر دیده‌بانی بیرون انداخته و سریع به سوی سیم‌های خاردار جلوی موضع دویده و در پناه صخره‌ای نسبتاً بزرگ، خود را هم از شر تیرها و ترکش‌ها و هم از دید نیروهای خودی و احتمالاً نیروهای مهاجم ایرانی مخفی کردم.