هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-55

طی مدت درگیری‌ها، صدام چندین بار عازم استان العماره شد و برای چند روز سیر درگیری‌ها را زیر نظر داشت. اما پس از آن‌که از حصول پیروزی ناامید شد، دستور توقف حمله را صادر کرد و شهر را ترک گفت. یکی از شاهدان عینی می‌گفت: «صدام طوری به جسدهای هزاران کشته خود می‌نگریست که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است!» صدام زمانی که کشته‌ها را نگاه می‌کرد یک لحظه سیگار چروت (برگ) از لب‌هایش جدا نمی‌شد.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-54

هنوز به یاد دارم که چگونه تلویزیون عراق صحنه‌هایی از نیروهای ویژه، شامل زنان و روشن‌دلان در حال آموزش را به نمایش می‌گذاشت تا بدین وسیله بتواند مردم را تحت‌تاثیر قرار داده و آنها را وادار به پیوستن به این نیروها کند. پس از پایان دوره آموزش نظامی نیروهای ویژه که مدت 45 روز طول کشید، رژیم بعث تصمیم گرفت آنها را مستقیماً روانه جبهه‌ها نماید.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-53

دولت درصدد برآمد تا با زور سرنیزه مردم را چه حزبی و چه غیر حزبی وادار به پیوستن به صفوف جیش‌الشعبی و نیروهای ویژه کند. این شیوه ابتدا از سوی راس هرم رژیم یعنی صدام حسین به مورد اجرا گذاشته شد. او دستور داد تا اعضای رده بالای حزب بعث در یکی از مقرهای حزب در بغداد اجتماع کنند. صدام طی سخنانی، نقش حزب و اقشار مختلف مردم را در جنگ مورد توجه قرار داده و بر ضرورت مشارکت اعضای حزب در جبهه‌ها و حفظ پیروزی‌های به دست آمده تاکید کرد.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-52

پیش از غروب، کاروان ما به راه افتاد. من آخرین نفری بودم که با یک دستگاه آمبولانس حرکت می‌کردم. تاریکی بر همه جا سایه گسترده بود. از بخت بد هر چه استارت زدم، آمبولانس روشن نشد. موقعیت حساس و دشواری بود. در آن شب کجا می‌توانستیم برویم. ارتش تدریجاً عقب‌نشینی کرده و ایرانی‌ها در حال تعقیب آنها بودند. در آن وضعیت بحرانی، ناگهان خودرویی که دستگاه بی‌سیم را حمل می‌کرد از آشیانه خود خارج شد.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-51

در یکی از خطوط مقدم این جبهه فاصله بین نیروهای ما و نیروهای ایرانی حدود 300 متر بود. به همین خاطر نیروهای ما به راحتی سروصدای ایرانی‌ها را می‌شنیدند. دیگر این که هر گونه تحرک و یا رفت و آمد، به هنگام روز دشوار بود. جالب این که برخی از افراد نماز خوان هنگ ما با صدای مؤذن ایرانی که به طور واضح و بدون بلندگو مقابل هنگ ما اذان می‌گفت نماز می‌خواندند.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-50

به گفته برخی از سربازان هنگ، سربازان تیپ 48 با فرار از صحنه درگیری در همان ساعات اولیه حمله، روحیه نیروهای ما را نیز ضعیف کردند. آنها فریاد می‌زدند: شما محاصره شده‌اید... نیروهای ایرانی پشت سر شما قرار گرفته‌اند... همین مساله ترس و وحشت را به دل نیروهای ما ریخت. مصیبت‌بارتر این که نیروهای ما به سوی هم آتش گشودند و خود را به یکدیگر تسلیم می‌کردند.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-49

هراسان خود را به سنگر بزرگی که مقابل سنگر قبل‌مان بود، رساندم. داخل شدم. بلافاصله 12 نفر از هم‌سنگرانم داخل شدند. آن سرباز مجروح هنوز در داخل زره‌پوش بود. او زمانی که حرکت و سروصدای ما را شنید، تصور کرد ما فرار کرده و او را تنها گذاشته‌ایم. بیچاره در جانبی زره‌پوش را باز کرد و فریاد کشید. در همان لحظه ناگهان مورد اصابت چند ترکش دیگر خمپاره‌ای که در نزدیکی ما فرود آمد قرار گرفت.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-48

ما به همراه تعدادی از سربازان مقر گردان سوار نفربری شدیم که رانندگی ان به عهده سرباز «ذنون» بود. با بقیه افراد هنگ به طرف خاکریز به راه افتادیم. وقتی که به آنجا رسیدیم، دستور دادند بایستیم. حدود یک ربع ساعت توقف کردیم تا تمام افراد هنگ سوم برسند. در آنجا از معاون فرمانده شنیدم که نفربر زرهی از کار افتاده است.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-47

پیش از غروب آفتاب، به پناهگاه بازگشتم. افراد گروه پزشکی پناهگاه را مرتب و چند زیرانداز در آن پهن کرده و ظروف غذاخوری را نیز جهت صرف یک شام ساده تدارک دیده بودند. بعد از صرف شام و نوشیدن چای به رختخواب رفتیم. وقتی که بعد از دو روز سرم را بر روی بالینم گذاشتم و بر روی پتوی نرم دراز کشیدم، احساس گرمی و آرامش کردم. سرنوشتم را به خدا سپردم و بدون توجه به خطراتی که ما را تهدید می‌کرد به خواب رفتم.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-46

از دوستانم خواستم تا یک پتویی روی زمین پهن کنند و آمبولانس‌ها را دور تا دور آن قرار دهند تا مبادا در آن تاریکی شب دیگر خودروها مرا زیر بگیرند. تن خسته‌ام را انداختم روی پتو. «غازی» پزشکیار هنگ، پالتویش را روی من انداخت. دقایقی بعد در خوابی عمیق فرو رفتم. هیچ توجهی به اطرافیان خود و به صدای خودروها و غرش آتش‌بارها نداشتم.
3
...
 

برد ایمان - 2

الحمدلله رب‌العالمین، روز را با حال خوش آغاز کردم. زیارت نیز خوانده شد؛ ولی از این به بعد، به علّت رفتن به شهر، برنامه‌ریزی فسخ شد. امروز، روز خیلی با برکتی بود و خدا توفیق داد تا صله رحمی کرده و با حاج خانم و آقا محمود و عمو حجّت و آقا محسن تلفنی صحبت کنم. امروز بعد از این مرحله، روحم عجیب شاد و سر حال شد و احساس سبکی می‌کنم