با خاطرات خلبان ناصر ژیان

از شناسایی تا فرماندهی عملیات

دیدم ستونی از خودروهای غول‌پیکر موشک حمل می‌کنند و به سمت سایت‌ها در حرکتند. از آنجا شهر دزفول را با موشک می‌زدند. با خودم گفتم اینها را چه‌کار کنیم... به خلبان‌ها گفتم: من آخرین خودرو را از اینها جدا می‌کنم...

در گفت‌وگو با اقلیمه جاهدی بیان شد

خاطرات جهادگری در پشت جبهه

غیر از کارهایی مثل دوخت لباس و پخت مربا که انجام می‌دادیم، بعد از مدتی برای تأمین نان رزمندگان، تنور ساختیم. محله به محله می‌رفتم و از خانم‌ها می‌پرسیدم: «چه کسی بلد است نان بپزد؟» حدود سی نفر گفتند: «ما بلدیم.»

خاطره‌گویی زهرا الماسیان، بانوی جانباز دوران دفاع مقدس

امدادگری در خرمشهر و آبادان

از فرمانداری که رد شدیم بعثی‌هایی که لابه‌لای درخت‌ها مخفی شده بودند ما را به رگبار بستند. اول پشت ماشین و بعد پهلوهای آن را هدف گرفتند. جلوی ماشین را هم زدند و شیشه‌ آن ریخت. با اصرار به راننده ‌گفتم: برو. اگر بایستی...

درباره طرحی که منتظر انتشار است

تاریخ شفاهی دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان

می‌خواهم به دو دلیل از طرح‌مان دفاع کنم. نخست تقدم طرح تاریخ شفاهی دانشکده ادبیات و دوم، علمی بودنِ کار. با توجه به فعالیت‌های گروه تاریخ دانشگاه اصفهان در زمینه تاریخ شفاهی، می‌خواستیم این پروژه، الگویی برای دیگر دانشگاه‌ها باشد.

خاطراتی درباره چهره عکس سردر بهشت زهرا(س)

دقیقه‌ای بعد از انفجار

چه در طول زندگی‌، چه بعد از شهادت خیلی‌ها را تحت‌تأثیر خود قرار داد. همین عکس برای ما خاطرات زیادی را ایجاد کرد؛ کسانی که با این عکس ارتباط برقرار کردند و افرادی که با این عکس متحول شدند.

گفت‌وگو با نجمه جمارانی، امدادگر دوران دفاع مقدس

خاطراتی از روزهای محاصره آبادان و فدائیان اسلام

شهر خیلی خلوت بود. جلو بعضی از خانه‌ها سنگربندی شده بود. ماشین‌های نظامی توی شهر تردد می‌کردند و با تعجب به من و تهمینه نگاه می‌کردند. غیر از صدای انفجار و تیراندازی، صدای دیگری شنیده نمی‌شد. به بیمارستان رسیدیم...

بازخوانی یک گفت‌وگو

گِل راوی‌گری را با رَنج سرشتند

زمانی که عملیات عمق پیدا می‌کرد، جمع کردن و مدیریت اطلاعات آن، برای راوی دشوار می‌شد. در تاریخ ایران، پژوهش‌های میدانی به این دشواری صورت نگرفته است. به‌طوری که پس از ضبط و ثبت اطلاعات، راوی حاضر در عملیات باید در مدت سه یا چهار ماه به تدوین گزارشی می‌پرداخت که حجم آن، گاه 500 صفحه می‌شد.

نخستین کتاب طرح «تاریخ شفاهی همسران فرماندهان» از نگاه نویسنده

جمع بین خاطرات و تاریخ اجتماعی جنگ

این زنان و مردان که بار جنگ را به دوش می‌‎کشیدند، جوان و کم‌سن و سال بودند. در مصاحبه‌ها به دنبال این بودیم که چه تفکراتی وجود داشت که باعث می‌شد با همین سن کم برای حفظ و پیشرفت زندگی‌شان تلاش کنند.

به یاد سردارِ خستگی‌ناپذیر ِاسناد جنگ

زندگی «احمد سوادگر» به روایت همسر

برادرم تصمیم حاج احمد را به من گفت. من هم گفتم اگر می‌خواهد این کار را کند، همین الان به خانه برگردد، چون ما در زمان جنگ زندگی می‌کنیم و همه می‌دانیم که زندگی با جانباز 50 درصد سختی‌های زیادی دارد.

بیش از سه دهه زندگی با تاریخ شفاهی

ایده‌شان این بود که اتفاقات جنگ باید ثبت و ضبط شود. به همین خاطر دفترچه خاطرات درست کردند. یک دفترچه خاطرات که بین رزمندگان قدیمی همیشه یادگاری هست. یک دفترچه 40 ـ 50 صفحه‌ای که از صاحب آن عکس و تفصیلات هم خواسته بودند.
1
...
 

ستاره‌های شلمچه-5

از راه قبلی به چهارراه ـ که بعداً چهارراه شهادت نام گرفت ـ برگشتیم و از آنجا به طرف چپ پیچیدیم. بقیه راه دیگر خشکی بود. صد متری که جلو رفتیم به یک خاکریز رسیدیم. تیم ویژه گروهان روح‌الله هم آنجا بود. پشت خاکریز مقطعی، بچه‌های گردان حبیب توی سنگرها نشسته بودند و هر کس می‌خواست به نوعی به ما روحیه بدهد.