بر فراز میمک – 9

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

هلی‌کوپتر از سلامت کامل برخوردار بود جز اینکه شیشه‌های کابین جلو در جای خود نبود. امکان ادامه عملیات با آن وضع وجود نداشت. برای همین، همراه دو فروند دیگر ـ با سرعتی کم ـ به سوی پایگاه به راه افتادیم. با این حال تحمل فشار باد در جلو برای من بسیار سخت بود. با دیدن پرسنل فنی در پایگاه، دستهایم را به علامت سلام بالای سرم بردم.

بر فراز میمک – 8

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

به یحیی گفتم: «بابا کولر رو خاموش کن.» اما با دیدن آنچه که در مقابلم بود، بقیه کلمات در دهانم ماسید. ملخ هلی‌کوپتر به صورت عادی در حال چرخش بود و باد شدیدی به صورتم می‌خورد. دستم را به سمت شیشه‌ها بردم. می‌توانستم دستم را تا دورترین نقطه دماغ هلی‌کوپتر جلو ببرم. یک لحظه به خود آمدم و فریاد زدم: «هی یحیی، شیشه‌های جلو...!»

بر فراز میمک – 7

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

خسته و درمانده ـ از اینکه نمی‌توانستیم سنگرهای عراقی را پیدا کنیم ـ با تمام شدن مهمات هلی‌کوپترها به پایگاه بازگشتیم. هیچکدام راه‌حلی برای این معضل نداشتیم. دشمن به طور مرموزی در سنگرهای خود پنهان شده و زمانی که ما او را دید نداشتیم، به رویمان آتش می‌گشود. از فرمانده عملیاتی نیروی زمینی خواستم با دیده‌بان تماسی داشته باشد که اطلاع دادند دیده‌بان جدید لحظاتی دیگر به منطقه می‌رود.

بر فراز میمک – 6

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

شیاکوه در دست عراقیها بود و با حضورشان کاملاً روی منطقه سوار بودند. عملیاتی هم که برای آزادسازی مجدد آن انجام شده بود، موفق نبود. من و شهید یحیی شمشادیان ـ در آن روزها ـ برای انجام عملیاتی، در سر پل ذهاب مستقر بودیم. حدوداً نه روز بود که بدون اینکه عملیات خاصی داشته باشیم، داخل سوله‌ای خاکی استراحت می‌کردیم. استراحتی که گهگاه با بمبارانهای سنگین هواپیماهای عراقی به ترس و اضطراب تبدیل می‌شد.

بر فراز میمک – 5

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

آتش سنگین نیروهای عراقی لحظه‌ای قطع نمی‌شد و ما در میان بارش گلوله‌ها، به سوی قله شمشی در پرواز بودیم. ساختمان میان دو ساختمان دیگر را ردیابی کردم و انگشتم را به روی ماشه فشردم. لحظه‌ای بعد، موشک ـ در مقابل چشمان من ـ به سمت ساختمان به حرکت درآمد.

بر فراز میمک – 4

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

با اعلام آمادگی یحیی، انگشتم را روی ماشه فشردم و فریاد زدم: «خدایا!...» اما نتوانستم جمله‌ام را کامل کنم. کلمات در دهانم ماسید. بار دیگر انگشتم را روی ماشه فشردم. صدای کوچکی از سوئیچ شنیده شد، اما از حرکت موشک به سمت هدف خبری نبود. وضع بسیار خطرناکی پیش آمده بود. عراقیها که تازه متوجه حضور ما شده بودند، به سمت‌مان آتش گشودند.

بر فراز میمک – 3

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

یحیی علت نیامدن بچه‌ها را برای او تشریح کرد و شهید کاظمی هم وضعیت منطقه را برای ما توضیح داد. برای اینکه بتوانیم با منطقه بیشتر آشنا شویم، از او درخواست خودرو کردیم تا به «نودشه» برویم. شهید کاظمی با این درخواست موافقت کرد و گفت به علت اشراف کامل عراقیها روی منطقه، ورود هر نوع خودرویی به جز خودروی غذا باعث سوءظن آنها می‌شود.

بر فراز میمک – 2

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

مدت زمانی تقریباً طولانی بود که عراق توانسته بود با پشتیبانی از نیروهای ضدانقلاب و گروهکهای وابسته ـ بدون هیچ درگیری و تنها با یک نقل و انتقال ساده ـ نوسود را به تصرف خویش در آورد و یک نیروی نیمه‌سنگین را آنجا مستقر کند. و در این میان با داشتن قلۀ «شمشی» در حفظ و حراست آن کاملاً هوشیارانه عمل نماید.

بر فراز میمک – 1

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی

آنچه می‌خوانید خاطرات خلبان احمد کروندی است که با همپروازان خود آتش به جان تانکهای دشمن نژادپرست بعثی می‌انداختند. این خلبان جوان به خاطر همین رشادتها به دریافت نشان فتح نائل شد. این خاطرات ـ بر فراز میمک ـ توسط حجت شاه محمدی تدوین یافته است. پیش از این، دو کتاب کبوتران امید و درخت بلوط نیز که خاطرات خلبانان هوانیروز را در بر دارند؛ به کوشش او از چاپ بیرون آمده‌اند.

برد ایمان – 20

خدایا،‌ مرا بپذیر، مرا بخوان، هدایتم کن، توفیقم ده... خدای من، خوفی ده از هیبت خویش وامیدی به رحمت خویش. ایمانی ده به شکوه کوه وعشقی ده جگرسوز. پروردگار من، اگر دمی مرا به خویش واگذاری، هماندم شیطان گمراهم خواهد کرد و از گناه پروا نخواهم کرد. وای بر من، غفلت، گناه،‌ شقاوت و دوزخ. آتش ابدی،‌ یا ویلنا...
1
...
 

بر فراز میمک – 9

خاطرات ستوان دوم خلبان احمد کروندی
هلی‌کوپتر از سلامت کامل برخوردار بود جز اینکه شیشه‌های کابین جلو در جای خود نبود. امکان ادامه عملیات با آن وضع وجود نداشت. برای همین، همراه دو فروند دیگر ـ با سرعتی کم ـ به سوی پایگاه به راه افتادیم. با این حال تحمل فشار باد در جلو برای من بسیار سخت بود. با دیدن پرسنل فنی در پایگاه، دستهایم را به علامت سلام بالای سرم بردم.