ستاره‌های شلمچه-6

عراق دژ پشت سرمان را به شدت می‌کوبید. شلیک پی‌درپی گلوله‌های کاتیوشا منظره هیجان‌انگیزی را به وجود می‌آورد. بچه‌ها همچنان پیش می‌رفتند. کم‌کم سیاهی دیوار مانندی از دور نمایان شد و ستون همان‌جا توقف کرد و نشست.

ستاره‌های شلمچه-5

از راه قبلی به چهارراه ـ که بعداً چهارراه شهادت نام گرفت ـ برگشتیم و از آنجا به طرف چپ پیچیدیم. بقیه راه دیگر خشکی بود. صد متری که جلو رفتیم به یک خاکریز رسیدیم. تیم ویژه گروهان روح‌الله هم آنجا بود. پشت خاکریز مقطعی، بچه‌های گردان حبیب توی سنگرها نشسته بودند و هر کس می‌خواست به نوعی به ما روحیه بدهد.

ستاره‌های شلمچه-4

آتش عراق کمتر شده بود. بچه‌ها، فوراً در پایین دژ جمع شدند. هر کس در جای سازمانی‌اش ایستاد. من هم خود را به جلوی ستون دسته یک رسانده و به سمت همان چهارراهی که آمده بودیم حرکت کردیم.

ستاره‌های شلمچه-3

بچه‌ها بلافاصله در کانالی که نزدیک جاده بود سنگر گرفتند. هواپیماها دست‌بردار نبودند و هر بار که به آسمان نگاه می‌کردیم چند فروند از آنها را بالای سرمان می‌دیدیم. ناگهان بوی سیر در هوا پخش شد و بچه‌ها فریاد زدند: «گاز... گاز!»

ستاره‌های شلمچه-2

هوای بیرون سرد بود و همه بچه‌ها داخل چادر جمع شده بودند. چیزی نگذشت که آهسته آهسته کیسه خواب‌ها باز شد و پلک‌ها بسته! من و چند نفر از بچه‌ها چند دقیقه‌ای را جلوی چادر نشسته و صحبت کردیم و بعد از مدتی هم خوابیدیم.

ستاره‌های شلمچه-1

از این هفته کتاب «ستاره‌های شلمچه» شامل خاطرات خودنوشت احمد دهقان را می‌خوانیم. دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری این کتاب را در سال 1370 برای نخستین بار و به عنوان سی‌وسومین کتاب این دفتر و دوازدهمین کتاب خاطرات جنگ تحمیلی عراق علیه ایران که در این مجموعه تهیه شده، منتشر کرد.

سال‌های تنهایی - 40

با سلام و لبخند و تکان دادن دست، از مهری خواستم آرام باشد؛ ولی او همچنان مرا صدا می‌زد و به اتوبوس مشت می‌کوبید. چقدر او را می‌فهمیدم و می‌دانستم که بغض فروخورده 10 سال صبوری و تنهایی را سرریز می‌کند.

سال‌های تنهایی - 39

می‌گفتند اوایل چنان شلوغ بود که فاصله بین قصرشیرین و اسلام‌آباد را در 12 ساعت می‌پیمودیم. تعداد زیاد استقبال‌کنندگان موجب می‌شد که در بسیاری از مواقع به‌ناچار می‌ایستادیم و ساعت‌ها می‌ماندیم و به‌زحمت حرکت می‌کردیم...

سال‌های تنهایی - 38

به مرز رسیدیم. چندین چادر بزرگ و کوچک برپا بود که علامت هلال احمر روی آنها دیده می‌شد و گروهی در رفت‌وآمد بودند. کمی آن طرف‌تر، چند ساختمان قرار داشت و تعدادی از سربازان ارتش عراق هم ایستاده بودند...

سال‌های تنهایی - 37

اتوبوس راه افتاد و ما بعد از 10 سال، بدون چشم‌بند و دست‌بند، از محوطه زندان بیرون آمدیم. با حرص و ولع، بیرون را نگاه می‌کردیم. زندگی آزاد، دنیای آزاد و و آدم‌هایی که شتابان در رفت و آمد بودند...
1
...
 

ستاره‌های شلمچه-5

از راه قبلی به چهارراه ـ که بعداً چهارراه شهادت نام گرفت ـ برگشتیم و از آنجا به طرف چپ پیچیدیم. بقیه راه دیگر خشکی بود. صد متری که جلو رفتیم به یک خاکریز رسیدیم. تیم ویژه گروهان روح‌الله هم آنجا بود. پشت خاکریز مقطعی، بچه‌های گردان حبیب توی سنگرها نشسته بودند و هر کس می‌خواست به نوعی به ما روحیه بدهد.