هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-63

ساعت 4 بعدازظهر عملیات پاتک نیروهای ما به پایان رسید و آ‌نها تمامی مواضع دفاعی‌شان را که شب گذشته از دست داده بودند، مجدداً پس گرفتند. در جریان این عملیات حدود 120 نفر از نیروهای ایرانی به اسارت در آمدند که از این تعداد 70 نفر زخم‌های سطحی برداشته بودند. تمام اسرا جزو نیروهای بسیج و غالباً نوجوان بودند. خاطرم هست، ترکشی به قلاب کمر یکی از آنها نفوذ کرده و شکمش را مجروح کرده بود.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-62

کار مداوا تا ساعت 10 بامداد ادامه داشت. در آن ساعت تعداد کشته‌ها و مجروحین به 74 نفر رسید. جسد یکی از سربازان مقتول که روی سینه او عبارت «ترسو و بزدل» نوشته شده بود، توجهم را به خود جلب کرد. پس از معاینه جسد، متوجه شدم که او بر اثر شلیک چند گلوله از فاصله نزدیک کشته شده است. سرباز همراه وی برایم تعریف کرد...

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-61

من در آن موقع در یگان پزشکی صحرایی 11 مستقر در شمال غربی پادگان حمید بودم. یک ساعت پیش از شروع حمله رختخوابم را روی پشت‌بام سنگرم پهن کردم تا از هوای لطیف بهاری بهره‌مند شوم. دقایقی قبل از ساعت 12 شب خود را روی رختخوابم انداختم. درست 12 شب، طبل جنگ به صدا در آمد.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-60

دکتر «احسان» با وجود این که شخص غیرمتعهدی بود، ولی از گرایشات مذهبی و علاقه‌ام نسبت به جمهوری اسلامی ایران مطلع بود. به همین دلیل مجروحین ایرانی را نزد من می‌فرستاد. به سرعت خود را به کلینیک رساندم. وارد سنگر اورژانس شدم. با این که مدت ملاقات با او بسیار کم بود،‌ ولی نامش در حافظه‌ام باقی ماند.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-59

دکتر «احسان الحیدری» از من خواست به گروهان کماندویی تیپ بیستم بروم و به افراد آن یگان واکسن آبله تزریق کنم. از شنیدن این موضوع تعجب کرده و گفتم: «دکتر! شما اطلاع دارید که سازمان بهداشت جهانی سال‌ها قبل اعلام نمود که بیماری آبله ریشه‌کن شده و آخرین مورد در اتیوپی به ثبت رسیده است. سال‌هاست که این بیماری از ایران رخت بر بسته است.»

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-58

به وسیله اتومبیل‌های کرایه‌ای که به بصره رفت‌وآمد می‌کردند، راهی شدم. در طول مسیر، آثار شوم جنگ، خصوصاً نبردهای اخیر را در چهره‌های مردم به وضوح مشاهده می‌کردم. تعداد اسرای عراقی به 15 هزار نفر رسیده بود. دو برابر این تعداد را کشته‌ها و زخمی‌ها تشکیل می‌دادند. مردم با ایما و اشاره از یکدیگر می‌پرسیدند: این جنگ به چه منظوری و به خاطر چه کسی شروع شده است و این کشتار و ویرانی تا کی ادامه خواهد یافت؟

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-57

دستگاه تبلیغات بعثی‌ها از شیوه‌های تبلیغاتی نازی‌ها تقلید می‌کرد و نظریه مشهور «آنقدر دروغ بگو تا مردم باور کنند.» را اعمال می‌کرد. خاطرم هست که آن روزها فیلم مستندی همراه با تفسیر سیاسی از تلویزیون پخش شد. این فیلم یک افسر عراقی را نشان می‌داد که اطرافش را عده‌ای سرباز احاطه کرده و از آب رودخانه کوچکی که مفسر ادعا می‌کرد آب رود کرخه است، می‌نوشیدند.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-56

پس از اجرای دومین عملیات بستان، هنگ سوم به عنوان ذخیره لشکر 5 موتوری در فاصله 2 کیلومتری جنوب غربی پادگان حمید استقرار یافت. افراد هنگ که پس از مشارکت در آخرین عملیات، از لحاظ روحی و جسمی خسته شده بودند،‌ نیاز مبرمی به استراحت و سازماندهی داشتند. ولی عملیات نظامی شتاب بیشتری به خود گرفت.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-55

طی مدت درگیری‌ها، صدام چندین بار عازم استان العماره شد و برای چند روز سیر درگیری‌ها را زیر نظر داشت. اما پس از آن‌که از حصول پیروزی ناامید شد، دستور توقف حمله را صادر کرد و شهر را ترک گفت. یکی از شاهدان عینی می‌گفت: «صدام طوری به جسدهای هزاران کشته خود می‌نگریست که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است!» صدام زمانی که کشته‌ها را نگاه می‌کرد یک لحظه سیگار چروت (برگ) از لب‌هایش جدا نمی‌شد.

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-54

هنوز به یاد دارم که چگونه تلویزیون عراق صحنه‌هایی از نیروهای ویژه، شامل زنان و روشن‌دلان در حال آموزش را به نمایش می‌گذاشت تا بدین وسیله بتواند مردم را تحت‌تاثیر قرار داده و آنها را وادار به پیوستن به این نیروها کند. پس از پایان دوره آموزش نظامی نیروهای ویژه که مدت 45 روز طول کشید، رژیم بعث تصمیم گرفت آنها را مستقیماً روانه جبهه‌ها نماید.
1
...
 

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-63

ساعت 4 بعدازظهر عملیات پاتک نیروهای ما به پایان رسید و آ‌نها تمامی مواضع دفاعی‌شان را که شب گذشته از دست داده بودند، مجدداً پس گرفتند. در جریان این عملیات حدود 120 نفر از نیروهای ایرانی به اسارت در آمدند که از این تعداد 70 نفر زخم‌های سطحی برداشته بودند. تمام اسرا جزو نیروهای بسیج و غالباً نوجوان بودند. خاطرم هست، ترکشی به قلاب کمر یکی از آنها نفوذ کرده و شکمش را مجروح کرده بود.