اسراری از درون ارتش عراق-6

آماده‌باش صددرصد، خواب را از چشم‌های خسته نیروهای مستقر در منطقه بصره، به خصوص نهر جاسم ربوده و هاله‌ای از رعب و وحشت را بر سر همه گسترانده بود. تمام مرخصی‌ها قطع شده، زمزمه‌های حمله از گوشه و کنار به گوش می‌رسید...

اسراری از درون ارتش عراق-5

بنا بود ما طی این حمله، تپه‌های مشرف به شهر «مریوان» را که چندی قبل پس از حمله قوای اسلام، واحدهای عراق از آن عقب‌نشینی کرده بودند مجدداً تصرف کنیم و بر روی آنها مستقر شویم. دیگر حتی فریادهای تهدیدکننده سروان که کم‌کم رنگ و بوی التماس می‌گرفت، کارساز نبود...

اسراری از درون ارتش عراق-4

آنچه در مقابلمان بود، چیزی جز جسد متلاشی شده سرهنگ نبود؛ سرهنگی که همیشه در فکر رسیدن به مدال شجاعت بود، به جای مدال شجاعت صدام، ترکش بزرگی بر سینه‌اش نشسته بود و او را برای همیشه از فکر مدال راحت کرده بود.

اسراری از درون ارتش عراق-3

آن روز غروب، آسمان سرپل‌ذهاب خیلی حزن‌انگیز بود و مملو از ابرهایی که از طرف شمال به سرعت پیش می‌آمدند. منطقه سرپل‌ذهاب، دشتی بود که در میان تپه‌ها و کوه‌ها احاطه شده بود. کوه بلند «زرده» بر این منطقه کاملاً مشرف بود، به نحوی که دیده‌بان‌های توپخانه ایران که واحدهای عراقی را زیر نظر داشتند و آتشباری نیروهای اسلام را بر روی ما هدایت می‌کردند، روی آن مستقر بودند.

اسراری از درون ارتش عراق-2

ناگهان فکری به خاطرم رسید. شروع کردم به فرار در جهت عکس حرکت ایرانی‌ها. گلوله‌های سربی مثل باران از بالای سر، اطراف و حتی از میان پاهایم می‌گذشتند، اما خدا خواست که من جان سالم به‌در ببرم.

اسراری از درون ارتش عراق-1

طبل‌های جنگ به صدا درآمد و اعلان جنگ داده شد. بیشتر وقت رادیو و تلویزیون با پخش اعلامیه‌های پی‌درپی نظامی پر می‌شد. هواپیماهای جنگنده میگ و سرخو به طور متناوب به سمت شرق به پرواز درمی‌آمدند. بدون شک این حمله‌ها نمی‌توانست بی‌پاسخ باقی بماند.

یادداشت‌های خرمشهر - 6

تا می‌آیی سرت را بخارانی، روزها از پی هم و هفته در پی او و پشت سرش ماه‌ها، مثل واگن‌های قطار پشت هم از جلو تو می‌گذرد؛ که توی هر کدام از این واگن‌ها، انباری از خاطره‌ها نهفته است؛ و بعد که همه چیز از شور و هیجان افتاد و در گوشه‌ای مثل این اتاق که من در آن نشسته‌ام، آرامشی حاصل شد، تازه می‌فهمی که ای بابا کجا بوده‌ای و حالا کجا آمده‌ای؟

یادداشت‌های خرمشهر - 5

در یکی از روزهای مهر ماه سال 1359 که با دشمن توی کوچه‌های پشت مدرسه... خرمشهر درگیر بودیم، سه نفر از دوستانم به خانه‌ای که مقر عراقی‌ها بود حمله کردند و جنازه یک نفرشان داخل کوچه جا ماند. امروز که بعد از پیروزی، قدم به شهرمان گذاشته‌ایم این چهارمین نفری است که استخوان‌هایش پیدا می‌شود.

یادداشت‌های خرمشهر - 4

بچه‌های روابط عمومی سخت مشغول تهیه بازوبندها و پرچم‌های حمله هستند. رنگ بازوبندها سرخ، سبز، سفید و آبی آسمانی و رنگ پرچم‌ها همگی سبز است که جمله‌های لااله‌الا‌الله، الله‌اکبر و انا فتحنا لک فتحاً مبینا روی آن‌ها نوشته شده است.

یادداشت‌های خرمشهر - 3

ساعت 8 صبح از شوش به طرف سایت 4 دزفول حرکت کردیم و بعد از بازدید از سایت که منهدم شده بود به دزفول برگشتیم. منطقه سایت در حمله فتح‌المبین از دشمن بازپس گرفته شده بود. ساعت 10 صبح از پل نادری کرخه عبور کرده به رودخانه دزفول رفتیم. نماز جماعت را زیر پل دزفول برپا کردیم.
1
...
 

اسراری از درون ارتش عراق-5

بنا بود ما طی این حمله، تپه‌های مشرف به شهر «مریوان» را که چندی قبل پس از حمله قوای اسلام، واحدهای عراق از آن عقب‌نشینی کرده بودند مجدداً تصرف کنیم و بر روی آنها مستقر شویم. دیگر حتی فریادهای تهدیدکننده سروان که کم‌کم رنگ و بوی التماس می‌گرفت، کارساز نبود...