صدای بال ملائک(13)

چند ساعت همان‌جا ـ کنار میدان ـ مرا نگه داشتند. دیدم نه اینها حالا حالاها قصد کُشتنم را ندارند. بعد، به یک پناهگاه زیرزمینی انتقالم دادند. تاریکی فرمان می‌راند و چشم، چشم را نمی‌دید. وارد پناهگاه که شدم، تا نزدیکی زانو در آب فرو رفتم. بوی تعفن و لجن هم انسان را گیج می‌کرد. بارانی که قبلاً باریده بود، صحنه را به خوبی آماده کرده بود و گویا منافقین، جای بدتری برای زندانی کردن من سراغ نداشتند.

صدای بال ملائک(12)

هوا به مرز روشنایی نزدیک می‌شد که فرصتی گفت: «بیا از اینجا بریم.» ـ نه، اینجا موقتاً پناهگاه خوبیه... اگه بتونیم 48 ساعت دوام بیاریم، بچه‌ها سر می‌رسند، اگه هم... منافقا بخوان به ما حمله کنند، اسلحه که داریم. تازه، ما که داخلیم، بر بیرونی‌ها مسلطیم... ـ ولی اگه بریم روستاهای اطراف شهر، بهتره. احتمالاً بر و بچه‌ها همون جاها هستند. ـ خیلی خب، باشه، اشکالی نداره، هر چی باشه، تو با منطقه آشناتری.

صدای بال ملائک(11)

اردیبهشت ماه 1367 بود، زمانی که حال و هوای جبهه‌ها، از تابش آفتاب والفجر 10 هنوز گرم بود و هوای منطقه غرب و استان کرمانشاه هم رو به گرمی می‌رفت. حضور در جمع دوستان کمیته‌ای، شور و نشاطی دیگر به من بخشیده بود، به خصوص یکی دو ماه بعد، زمانی که برای شکار بعثی‌ها و منافقین، دام جدیدی گسترده بودیم. خلاصه از حرارت آن روزها هر چه بگوییم، کم گفته‌ایم.

صدای بال ملائک(10)

گلوله‌های سرخ و آتشین، تیرگی شب را می‌درید. صدای توپ و خمپاره از هر سو پیام ستیزی گرم می‌داد و با گذشت ساعاتی از عملیات، حالا به خوبی تنور حمله داغ شده بود. در این میان، مأموریت ما سرگرم کردن عراقی‌ها به خود و آتش گاه‌و‌بی‌گاه‌مان بود، تا بَرو بچه‌های دیگر، کار را از پشت سر، یک‌سره کنند.

صدای بال ملائک(9)

گلوله‌ها پیاپی خط ما را نشانه‌گذاری می‌کردند. جاده‌های تدارکات، از دست گلوله‌های توپ، چند روزی بود که کمتر ساعت آسایش و راحتی را گذرانده بود. سنگرهای کمین هم آرامشی نداشت. همه از دست پدافند تک‌لولی که زیر صخره‌ای بزرگ، پناه گرفته و گاه‌وبی‌گاه از فاصله هشت کیلومتری، گلوله‌ای آتشین هدیه می‌کرد، خسته شده بودند.

صدای بال ملائک(8)

چند روزی بود که در محاصره بودیم. دشمن با هفت تیپ مکانیزه، جاده اصلی را که از آن تردد می‌کردیم، بسته بود و همچنان از روبه‌رو و دو طرف، بر ما فشار می‌آورد و از دیگر منطقه که دریاچه نمک بود و در پشت سر ما قرار داشت، حلقه محاصره را کامل می‌کرد. آتش سنگین دشمن غوغا می‌کرد و هر لحظه، دوست و برادری در خون خویش می‌غلتید.

صدای بال ملائک(7)

فرمانده گردان بالای خاکریز نشسته بود و از پشت دوربین چشمی‌اش، دشت روبه‌رو را که از هر سو با انبوه نخل‌های قدیمی احاطه شده بود، نگاه می‌کرد. ده‌ها تانک دشمن، ساعتی بود که آرایش گرفته بودند و با استفاده از آتش سنگینی که آنها را پشتیبانی می‌کردند، به پیش می‌آمدند. هر لحظه، با درخشیدن آتشی از جلو تانک‌ها، انفجاری، سینه خاکریز را با صدایی رعدآسا متلاشی می‌کرد. اگر باد ملایمی که در دشت می‌وزید، نبود، تمام منطقه را گرد و غبار و دود انفجارهای پی‌درپی، در خود فرو می‌برد.

صدای بال ملائک(6)

دستور فرماندهی، کوتاه بود و صریح: ـ بچه‌ها وسایل‌شان را جمع کنند و آماده حرکت باشند. تا اینجا عادی بود. هرگاه می‌خواستند گردان را به مرخصی بفرستند، همین کارها را می‌کردیم و بعد از تحویل دادن خط به گردان دیگری، به طرف پادگان به راه می‌افتادیم. هنوز به مقر گردان نرسیده، بچه‌ها آن‌قدر سر و صدا و تیراندازی می‌کردند که همه گردان‌ها خبردار می‌شدند که ما برگشته‌ایم...

صدای بال ملائک(5)

ماه رمضان فرا رسیده بود و هر روز فداکاری‌ها و جانبازی‌های هم‌سانان خود را می‌شنیدم و شوق حضور در جبهه، لحظه‌ای راحتم نمی‌گذاشت. روزشماری می‌کردم که چه زمانی باید حرکت کنم، آخر من و دوستم – برادر شکوهیان – تک‌وتنها به درس مشغول بودیم و بیش از همه، سکوت حاکم بر فضای مدرسه، آزارمان می‌داد.

صدای بال ملائک(4)

بند کفش‌های کتانی‌اش را محکم کرد و بلند شد. شال کمرش را محکم بست و آمد به طرف بچه‌ها که توی یک صف ایستاده بودند. همه، لباس‌های کُردی به تن داشتند و دل تو دل‌شان نبود. لباس‌های همه را یکی‌یکی، وارسی کرد که مبادا در طرز پوشیدن لباس، ناشی‌گری به خرج داده باشند. آنها قبلاً هم این کار را کرده بودند، فقط این من بودم که برای اولین بار، این لباس را بر تن می‌کردم و به همین دلیل، دیرتر از همه آماده شدم.
1
...
 

صدای بال ملائک(12)

هوا به مرز روشنایی نزدیک می‌شد که فرصتی گفت: «بیا از اینجا بریم.» ـ نه، اینجا موقتاً پناهگاه خوبیه... اگه بتونیم 48 ساعت دوام بیاریم، بچه‌ها سر می‌رسند، اگه هم... منافقا بخوان به ما حمله کنند، اسلحه که داریم. تازه، ما که داخلیم، بر بیرونی‌ها مسلطیم... ـ ولی اگه بریم روستاهای اطراف شهر، بهتره. احتمالاً بر و بچه‌ها همون جاها هستند. ـ خیلی خب، باشه، اشکالی نداره، هر چی باشه، تو با منطقه آشناتری.