خاطرات نوروزی غلامحسین دربندی

فداکاری در فروردین

سال 1360 بچه‌ها به محض اینکه سال تحویل شد بیرون سنگرها آمدند و شروع کردند به تیراندازی هوایی کردن و شادی کردن. عراقی‌ها فکر می‌کردند ما می‌خواهیم آن موقع حمله کنیم. شروع کردند یک آتش تهیه سنگین روی سر ما ریختند. بچه‌ها همه به سنگرها رفتند. چند ساعت مرتب ما را زیر آتش تانک و توپ و خمپاره و اینها قرار دادند، به طوری که ما به بچه‌ها گفتیم دیگر تیراندازی نکنید. برای سال‌های بعد این تجربه شد.
خاطرات نوروزی مجتبی جعفری در جنگ و اسارت

دو تبریک در یک روز، هم سال نو، هم پیروزی

من پنج سال در جبهه جنگ بودم و پنج تا نوروز را هم فکر می‌کنم در جبهه بودم. آن سال‌هایی که در خطوط پدافندی یا در اردوگاه‌های آموزشی بودیم و برای عملیات آماده می‌شدیم، کار راحت‌تر بود. بچه‌ها سفره هفت‌سین می‌چیدند. آن چیزی که مقدور بود از بیرون تهیه کنند تا به نام سین سنتی بگذارند، می‌گذاشتند، آن هم که مقدور نبود سراغ سیخک و سیم خاردار و هر چیزی که در جبهه سین داشت، می‌رفتند و به عنوان سین جبهه‌ای و سربازی و رزمندگی تهیه می‌کردند و در سفره هفت‌سین می‌گذاشتند.
خاطرات نوروزی محمدهاشم مُصاحِب

یک کامیون آجیل برای شب عید بچه‌‌ها!

کل حیاط مدرسه موکت شد. این 20 تن آجیل را وسط این موکت ریخته بودند و تیم چند صد نفری نشسته بود با کیسه فریزر و یک کارت که چاپ کرده بودیم و حدود چند صد نامه! و بسته‌بندی می‌کردند.
خاطراتی از دسته یک، حاج‌ امینی و شهید مهدی‌پور

تو را اخراج نمی‌کنم!

در ثبت تاریخ شفاهی، کارهای خوبی صورت گرفته است، اما این خاطرات از بالا به پایین روایت شده‌اند. ما کتاب‌های زیادی از سرداران و فرماندهان جنگ داریم، اما آنچه مغفول مانده، فرهنگ عامه‌ای است که بین نیروهای عادی مردمی، فرماندهان با رزمندگان و شیطنت‌های رزمندگان وجود داشته است.
خاطراتی از جنگ و اسارت

تعمیر تلویزیون عراقی‌ها با چند کیلو رنگ!

بعد از اسارتم توسط عراقی‌ها به «زندان الرشید» منتقل شدم، آنجا محیط بسته‌ای بود که 9 ماه تا یک سال امکان دیدن آفتاب را نداشتیم، بالاخره به علت اعتصاب غذای مکرر به ما اجازه داده شد، یک روز در میان، 15 دقیقه در حیاطِ زندان، قدم بزنیم.
شهید تقوی‌فر به روایت همسر

حاج حمید، نقشه ترور صدام را کشیده بود

با وقوع انقلاب فرهنگی در کشور، مجاهدین خلق، دانشگاه اهواز را محاصره کردند و با مردم درگیر شدند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، برای تأمین امنیت مردم، مجبور به دخالت شد؛ یکی از افراد سپاه در اثر اصابت سنگ، توسط منافقین، نابینا شده بود. سپاه، تعدادی از ضد انقلابیون را که تعدادی از آنان خانم بودند، دستگیر کرد.
روایتی از مبارزات مردمی در اردستان و زواره

کتاب و اعلامیه و اخبار جدید

آن سال‌ها چنان خفقان بود که حتی در خانه، نمی‌توانستیم رساله امام خمینی(ره) را نگه داریم. صفحه اول رساله را که نام امام روی آن بود از رساله جدا کرده و اسم یکی دیگر از مراجع را با ماژیک نوشته بودیم که رد گم کنیم. مجبور بودیم کتاب‌ها و نوارهای مذهبی خود را در دخمه‌ای یا چاهی فرو بریم و در آن را بپوشانیم...

برزیل‌نامه (6)

برج‌های دیرین شهرها و برج‌های نوین ابرشهرها
در این سه ماه، بازدید از سه برج در دو شهر برازیلیا و کوریچیبا، من را به یاد بازدیدهایم از دو برج آزادی و میلاد در تهران و مقاله‌ای که درباره‌ی آن‌ها نوشتم و مقاله‌ی دیگری که قرار بود درباره‌ی برج میلاد بنویسم، و نیز همه‌ی برج‌ها و برجک‌ها و ساختارهای مشابه تاریخی که دیده بودم (چه خودشان و چه تصویرشان) انداخت.

برزیل‌نامه(5)

کُندی، کُندی، کُندی
سه‌شنبه 22 دسامبر 2015 (ساعت 1 و 20 بامداد یا نیمه‌شب تابستانی به وقت برازیلیا، اندی پس از «روز یلدا» (چون اینجا در نیمکره‌ی جنوبی، بلندترین روز سال بود)، مصادف با 1 دی 1394، ساعت 6 و 40 دقیقه‌ی بامداد زمستانی، اندی پس از شب یلدا). البته در واقع نوشتن این یادداشت به بلندی شب چله یا یلدا و دو-سه هفته طول کشید.

برزیل‌نامه (4)

رنگ‌ها حرف می‌زنند
رنگ‌ها خیلی وقت‌ها گویای خیلی چیزها هستند؛ حرف می‌زنند. شاید به همین دلیل است که برخی از «زبان رنگ» حرف می‌زنند (برای مثال، یک نشانه‌شناس معروفِ هلندی‌تبارِ استرالیایی به نام تئو فان لیووِن (یا به تعبیری تئو ون لیوون) در سال 2011 کتابی با عنوان درآمدی بر زبان رنگ نوشته است؛ در ایران هم دوستان نشانه‌شناس درباره‌ی رنگ به شکل غیرمستقیم نوشته‌اند).
3
...
 

صدای بال ملائک(13)

چند ساعت همان‌جا ـ کنار میدان ـ مرا نگه داشتند. دیدم نه اینها حالا حالاها قصد کُشتنم را ندارند. بعد، به یک پناهگاه زیرزمینی انتقالم دادند. تاریکی فرمان می‌راند و چشم، چشم را نمی‌دید. وارد پناهگاه که شدم، تا نزدیکی زانو در آب فرو رفتم. بوی تعفن و لجن هم انسان را گیج می‌کرد. بارانی که قبلاً باریده بود، صحنه را به خوبی آماده کرده بود و گویا منافقین، جای بدتری برای زندانی کردن من سراغ نداشتند.