سیصدوششمین شب خاطره-2

دعاهایی که در ایران مستجاب شدند

سوم خرداد سال 1361 حاج‌آقا خبر را شنید، آن را نوشت و بعد هم مردم منطقه کارگیل در خوشی و شادمانی آزاد شدن خرمشهر پایکوبی کردند. روز بعد نیروهای امنیتی به دنبال او، به همان اداره‌ای رفتند که در آنجا مسئولیت داشت...

سیصدوششمین شب خاطره-1

خاطراتی از کشمیر

ما در شهر جامو سخنرانی داشتیم. رهبران کشمیری می‌گفتند که ما کسی را جز شما در محفل‌های‌مان راه نمی‌دهیم و اشاره‌شان به آمریکایی‌ها بود. این تأثیری است که کشمیر از انقلاب اسلامی گرفته است.

سیصدوپنجمین شب خاطره

خاطره‌گویی شهردار تهران و سه راوی دیگر به‌یاد شناسایی «بمو»

برای شناسایی بمو که می‌رفتیم، با موانعی مواجه بودیم. مانع اول ضد انقلابی بود که مقرهایی داشت و ما باید از کمین‌های آنها عبور می‌کردیم. مشکل دوم‌مان مواجهه با موانع طبیعی بود؛ بالا رفتن از صخره‌ها درحالی‌که اصلاً امکان عبور از آن مسیرها نبود...

سیصدوچهارمین شب خاطره-3

عملیاتی که مانند عملیات‌های دیگر نبود

پارچه‌ای سفید به همه دادند و گفتند: این پارچه را دور مچ دست چپ‌تان ببندید. گفتند که منافقین دقیقاً لباس‌های شما را به تن کرده‌اند، با همین مچ‌بند متوجه می‌شویم چه کسی منافق است و چه کسی منافق نیست.

سیصدوچهارمین شب خاطره-2

زمانی که در اتاقی تاریک بودم...

از طریق سیستمی که به آن دونَبش می‌گفتند، تماس می‌گرفتند و مخاطب فکر می‌کرد تماس از آلمان یا فرانسه است. با این تماس‌ها مشخص می‌شد که موشک عراق به کجا خورده است. آنها با پیچیده‌ترین شرایط اطلاعات داخل ایران را به دست می‌آوردند.

سیصدوچهارمین شب خاطره-1

از اسارت تا روز تلخ

جزء کسانی بودم که رفته بودم تا از کشورم دفاع کنم، اما بعد از مدتی متوجه شدم به یکی از عناصری تبدیل شده‌ام که علیه کشورم فعالیت می‌کنم. زمانی که رفتم، با بعد از عملیات مرصاد مصادف شده بود...

سیصدوسومین شب خاطره

درباره خاطرات جلال شرفی

حادثه در یک تا دو دقیقه اتفاق افتاد. چند نفر به سرعت از ماشین پیاده شدند و امان حرف زدن ندادند. توجهی به این که من دیپلمات هستم، نکردند. من را در پشت ماشین به حالت دست و چشم بسته گذاشتند...

سیصدودومین شب خاطره

خرمشهر و سیدصالح موسوی به روایت خاطرات

آن اسرا تعداد زیادی بودند که در خرمشهر اسیر شدند. آنها چیزهایی را نقل کردند و مواردی هم در کتاب‌های‌شان نوشته شده است. شاید در دنیا بی‌سابقه باشد که یک اسیر جنگی در کشور نگه‌دارنده، کتاب بنویسد و چاپ شود، ولی در ایران این اتفاق افتاد.

سیصد‌ویکمین شب خاطره

سه روایت درباره شهید محسن وزوایی

جدیداً نامه‌ای کشف شد که پیش خواهرم مانده بود. او آن را‌ سی سال ‌و ‌خرده‌ای در گنجینه‌اش نگه داشته بود. مادرم در آن نامه چیزهایی را گفته است که ما با شناختی که از او داشتیم، باورمان نمی‌شد آن حرف‌ها را گفته باشد.

منصوره قدیری از بهجت افراز گفت

تو باید هم مادر باشی و هم پدر

روزی از دانشگاه و دبیرستان برگشته بودم و بسیار خسته بودم. او به من زنگ زد و گفت که فقط خودت را برسان. نگران شدم و پرسیدم که برای مرسل اتفاقی افتاده است؟ گفت: نه، در مورد همسر یکی از اسراست...
2
...
 

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-37

گشتی هنگ یکم در یکی از همین گشتی‌ها یک فرمانده ایرانی را که درجه سرگردی داشت، به اسارت درآورد. ماجرا از این قرار بود که این گروه گشتی در منطقه ممنوعه پنهان شده بود که ناگهان سر و کله یک دستگاه جیپ ایرانی به منظور شناسایی منطقه پیدا می‌شود.