شانههای زخمی خاکریز - 33
صباح پیری
05 بهمن 1404
سه شب بعد، حاجی، من و یکی دیگر از بچهها را به شهر ماوت برد. قرار بود همان شب عملیات شود. ما با تجهیزات شب را در کلبهای به خواب رفتیم. نیمههای شب، غرش توپخانه از شهر بلند شد. عملیات بیتالمقدس 3 شروع شده بود. مرحله اول عملیات تسخیر کوه «قمیش» بود و بعد سلسله ارتفاعات دیگری که نامشان یادم نیست. حاجی بعد از نماز برای پیدا کردن مکانی جهت احداث پست امداد حرکت کرد. آمدم کنار کلبه و به کوه قامش که روبهرویم قد کشیده بود نگریستم. در حال کوه و بچهها و آتش بودم که ناگهان خمپارهای در فاصله کمی از من به زمین خورد. یکی از بچهها به نام «تیموری» که نزدیکتر بود مورد اصابت ترکش قرار گرفت. من هم از یک بلندی دومتری پرتاب شدم. خودم را لنگان به سمت کلبه کشیدم و کوله را آوردم تا زخم تیموری را ببندم. از ناحیه باسن و شکم زخم خورده بود. او را پانسمان کردم و با ماشین، به عقب فرستادم.
چند روز بعد که عملیات متوقف شد، حاجی با جمعی از نیروها آمد و گفت قرار است از سمت راست، عملیات دیگری آغاز شود. سمت راست راهی بود سخت و صعبالعبور و باید پلی هم احداث میشد. عملیات از کوهی به نام «گردهرش» آغاز میشد که 36 پیچ بسیار خطرناکی داشت. کمی از انحراف منجر به سقوط میشد. عملیات با حضور گردانهای عمار و مالک و مسلم شروع شد و با آمدن گردانهای حمزه و مقداد ادامه یافت.
لازم بود اورژانس جدیدی احداث شود. درست در گیرودار نبرد بود که من به علت مسمومیت شدید به عقب منتقل شدم. دیگر نمیدانستم بچهها در چه حالند تا اینکه این عملیات هم تمام شد. به تهران برگشتم و متوجه شدم در امتحانات قبول شدهام. توانسته بودم دیپلمم را بگیرم.
نیمه دوم اسفند 1366 بود که مجدداً به منطقه رفتیم. عملیات بیتالمقدس 3 شروع شده بود و در ناحیه حلبچه نیز عملیات والفجر 10. ما بدبیاری آوردیم. ماشین وسط راه خراب شد و 48 ساعت بعد به باختران رسیدیم.
روز اول عید ما در شهر حلبچه بودیم. دلخراشترین روزهای زندگیم، همان چند ساعت حضور در شهر بود. هنوز جسدهای سیاهشده و شیمیایی در کنار خانهها به چشم میخوردند. استفراغ خونین و خشکیده روی لبهای اهالی حلبچه ماسیده بود. مردِ خانه میخواسته خانوادهاش را به خارج شهر ببرد، اما سم، مهلت نداده بود. در چارچوب در روی هم انباشته بودند. بچههای لشکر نجف اشرف باقیمانده اهالی شهر را با ماشین از شهر خارج میکردند و میبرند پشت تپهای و از آنجا هلیکوپترها را به باختران منتقل میکردند.
یک نفر کُرد آنجا بود با نگاهی که کینه در اعماقش خفته بود. تمام افراد خانوادهاش کشته شده بودند. قَدِّ مرد، بر کینه و خون و نفرت افراشته بود. هر کاری کردند به باختران نرفت. میخواست به داخل خود عراق برگردد. از لای دندانهای به هم فشرده میگفت:
- ادامه کار آنجاست. چرا باید برگردم. میمانم. آنقدر باید بجنگم که تقاص خودم را از صدام پس بگیرم.
پس از مدتی، صبح یک روز، حاجی، من و دو - سه نفر دیگر را با ماشین به جلو برد. به جایی رسیدیم که منتهیالیه خط بود. صد متر جلوتر خط مقدم قرار داشت که از آنجا حلبچه کاملاً مشخص بود. سه شهرک آن سوی آب بود و طرف دیگر خط، میدان مین بود. پایین میدان مین، رودخانه «دربندیخان» قرار داشت. آن طرف هم ارتفاعات شاخ سومر و شاخ شمیران.
حاجی قبلاً با لودر آنجا را صاف کرده بود. حالا ما میبایست پست امداد برپا میکردیم. با تلاش بچهها شب نشده پست امداد را زدیم. چند روز بعد هم وسایل درمانگاهی را آوردند. بانک خون هم راه انداختیم. هنوز عملیاتی آغاز نشده بود که ما را برای استراحت به عقب بردند. نمیدانم چرا به دلم افتاده بود که فردا زیر شاخ شمیران شهید میشوم!
ادامه دارد
تعداد بازدید: 11
آخرین مطالب
پربازدیدها
100 سؤال/15
مهمترین اصل صحیح در ویرایش متون تاریخ شفاهی، توجه به چند اصل اساسی است. نخست آنکه لحن و بیان راوی باید حفظ شود؛ به این معنا که تدوینکننده و ویراستار تنها در حد ضرورت و برای رفع ابهام، تکرار یا نارساییهای زبانی در متن مداخله کنند. هرچند بسیاری از مصاحبههای تاریخ شفاهی بدون ویرایش، ناقص، پراکنده و گاه دارای روایتهایی خشک هستند، اما این مسئله مجوز دخلوتصرف گسترده در گفتار راوی نیست.





