شانه‌های زخمی خاکریز - 13

صباح پیری

08 شهریور 1404


یک شب خواب حاج مجتبی عسکری را دیدم که بیمار است. خواب را به غیاثی گفتم و پرسیدم حاجی کجاست؟ 

گفت: حاجی رفته غرب!

دو روز بعد حاجی را با برانکارد آوردند به قسمت دارویی. حاجی دستش شکسته و چانه‌اش ضرب دیده بود. رفته بود طرف بمو نزدیک جاده. وقتی می‌خواست سنگی را بردارد پایش لیز می‌خورد و با کمر نقش زمین می‌شود. وقتی جریان خواب را برایش تعریف کردم با خنده گفت:

ـ سعی کن دیگر از این خواب‌ها برای من نبینی!

یک شب که خواب بودیم، غیاثی آمد داخل آسایشگاه و شروع کرد به تیراندازی. بعد هم بچه‌ها را به خط کرد که فردا یک راهپیمایی 48 ساعته پیش رو داریم. رفتیم کیسه خواب و کوله و... را گرفتیم و راه افتادیم. آنقدر رفتیم تا به رودخانه و ده «حسینیه» رسیدیم. جاده حسینیه را که رد کردیم، غیاثی گفت: «باید برگردیم. دور زدیم و از راهی که رفته بودیم بازگشتیم. خورشید داشت غروب می‌کرد که به رودخانه رسیدیم. آب بالا آمده بود، طوری که سنگ‌هایی که بچه‌ها از آن گذشته بودند، زیر آب رفته بود. هوا سرد بود و بچه‌ها مانده بودند معطل که غیاثی آمد و کوله‌اش را به من داد. داشتم او را نگاه می‌کردم که می‌خواهد چکار کند! دیدم یک‌دفعه پرید توی آب! من که مسئولی این گونه ندیده بودم! در آن هوای سرد آذرماه غیاثی 36 نفر را کول کرد و برد آن طرف آب. وقتی یاد این جریان می‌افتم از شدت ایثار او قلبم سرشار می‌شود غیاثی قبل از آنکه شهید شود، شهید شده بود. او هر لحظه نفس خود را زیر تازیانه تقوی خرد می‌کرد.

با پوتین‌های خیس از آب در آمد. معلوم بود سعی می‌کند که نلرزد. اراده‌اش کوه‌ها را حقیر می‌کرد. وقتی از آب در آمد گفت:

ـ چند روز پیش جلسه‌ای بود. در آن جلسه فهمیدم که ضدانقلاب اطراف این مناطق پراکنده‌اند. من هم شما را آوردم برای شناسایی. پس سعی کنید سروصدا راه نیندازید و کمتر از یک متر از هم فاصله نداشته باشید.

دوباره حرکت کردیم. از میان شیاری گذشتیم. پیچ دیگری را پشت سر گذاشتیم که غیاثی فرمان اطراق داد و گفت شب را همین‌جا می‌مانیم و پاس هم می‌گذاریم. خودش پاس‌بخش شد.

از فرط خستگی با «حیدری‎بقا» روی صخره‌ای به خواب رفتیم. در خواب بودم که انگار کسی می‌گفت:

ـ صباح... صباح بلند شو..

هنوز خواب بودم که لگدی به کمرم خورد. بلند شدم. غیاثی بود. گفت حیدری‌بقا را هم بیدار کن. صدایش که زدم، از دنده‌ای به دنده دیگر چرخید و دوباره خوابید. او هم با لگدِ غیاثی برخاست. می‌بایست جایمان را با دو نگهبان عوض کنیم تا آنها هم استراحت کنند. یک ربع که گذشت دیدیم غیاثی با چند اسلحه برگشت. همه را از زیر سر بچه‌ها بیرون کشیده بود، گفت:

ـ می‌خوام امشب یک رزم شبانه حسابی راه بیاندازم!

بعد نقشه‌اش را تشریح کرد: من اول با صدای بلند دو ایست می‌دهم و بعد یک تیر شلیک می‌کنم. به دنبال آن شما شروع کنید به تیراندازی. تو، به طرف تپه و حیدری‌بقا به طرف شیار.

بعد رفت و با صدای بلند ایست داد و...

ادامه دارد



 
تعداد بازدید: 22


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

شانه‌های زخمی خاکریز - 13

یک شب خواب حاج مجتبی عسکری را دیدم که بیمار است. خواب را به غیاثی گفتم و پرسیدم حاجی کجاست؟ گفت: حاجی رفته غرب! دو روز بعد حاجی را با برانکارد آوردند به قسمت دارویی. حاجی دستش شکسته و چانه‌اش ضرب دیده بود. رفته بود طرف بمو نزدیک جاده. وقتی می‌خواست سنگی را بردارد پایش لیز می‌خورد و با کمر نقش زمین می‌شود.