عبور از آخرین خاکریز – 40
دکتر احمد عبدالرحمن
16 آبان 1405
از مجروح دیگری که داوطلب به نظر میرسید و به یک نظامی حرفهای نمیماند، در مورد تحصیلاتش سؤال کردم. پاسخ داد، سال چهارم رشته مهندسی را سپری میکند و داوطلبانه عازم جبهه شده است؛ چون دانشگاههای ایران تعطیل بودند. سپس دو مجروح را به اتاق عمل انتقال داده و بعد از شکافتن شکم، محلهای مورد اصابت را جراحی کردیم. بعد از پانسمان به اتاق دیگری منتقل شدند و دوستانشان را در کنار آنان بستری کردیم.
بعد از عمل، مدتی از عدم همکاری این دو مجروح زجر کشیدم. آنها لولههایی را که از طریق بینی به معده فرو رفته بود در میآوردند و من سعی میکردم از طریق مترجم به آنها تفهیم کنم که گذاشتن لولههای پلاستیکی به مدت 48 ساعت بعد از عمل امری ضروری است زیرا از نفخ شکم و بروز عوارض خطرناک دیگر جلوگیری میکند. ولی آنها چندین بار این عمل را تکرار کردند تا جایی که دستور دادم دستهایشان را به تخت ببندند و لولهها را مجدداً از طریق بینی به داخل شکم بگذارند. روز بعد این چهار اسیر برای ادامه معالجه و تحویل آنان به مسئولان بغداد اعزام شدند.
این دومین تجربه من با اسرای ایرانی بود که بیش از تجربه نخست در من تأثیر گذاشت. در اینجا بایستی اشاره کنم که هنگام عمل جراحی مجبور شدیم چند لیتر خون که از دانشجویان داوطلب اهل خانقین گرفته بودند به دو مجروح تزریق کنیم. به این ترتیب خون شهروندان عراقی دو اسیر ایرانی را از مرگ نجات داد همانگونه که خون ایرانیها به اسرای عراقی حیات میبخشید و این از شریفترین و ارزشمندترین کارها در شرایط جنگی حتی از ناحیه افرادی است که دشمن به حساب میآیند!
در این درمانگاه روزانه 60 جسد تخلیه میشد. ما وظیفه داشتیم جسدها را کالبدشکافی کنیم تا نوع آسیبهای منتهی به مرگ را مشخص کرده و اطلاعات لازم را در مورد مقتول به دست آوریم. مسلماً کالبدشکافی اجساد و پاره کردن لباسهاس آنها برای کشف نوع اصابت، عملی خطرناک و ناراحتکننده بود. برخی از اجساد به خاطر واقع شدن در نزدیک محل انفجار گلولههای توپ و یا خمپارهها از هم متلاشی شده بود. طوری که نیمی از قسمت تحتانی بدن، امروز و نیم دیگر از قسمت فوقانی بدن دو روز بعد به درمانگاه انتقال مییافت. در قیافه همکارم که موظف به کالبدشکافی بود علائم خستگی و ضعف روحی احساس میشد تا جایی که روزی به من گفت: «بیش از این نمیتوانم تحمل کنم». در نتیجه او را از این مسئولیت معاف کرده و تنها خودم به این کار مبادرت میکردم. نمیدانم چرا و چگونه تا این حد سنگدل شده بودم. شاید جنگ، کشتار و خون قلبم را خالی از عواطف کرده بود. در کنار این صحنههای دلخراش برخی از اجسادی که در صحنه نبرد باقی ماندند و بعد از ضدحمله عراق در اوایل ماه مه و تسلط مجدد نیروهای عراقی بر اراضی ایران به درمانگاه انتقال یافتند، دچار تعفن شده و متلاشی شده بودند، تا جایی که سربازان وقتی آنها را از آمبولانس پیاده و در محوطه درمانگاه تخلیه میکردند ماسک پزشکی بر چهره میزدند. ولی من هرگز از این ماسکها استفاده نمیکردم. از آن روز احساسی آمیخته با رنج، اندوه، کینه و شماتت در درونم موج میزد. ناراحتی، به خاطر از بین رفتن افراد بیگناه عراقی و کینه و شماتت، به خاطر ملتی که برای صدام و حزب بعث دست تکان داده و رقص و پایکوبی میکردند. در یکی از روزها مجبور شدم همراهیِ یک سرهنگ مجروح را که به وسیله هلیکوپتر به بیمارستان نظامی الرشید بغداد انتقال مییافت به عهده بگیرم. برای اولینبار بود که سوار هلیکوپتر میشدم. از ترس اینکه به سوی هلیکوپتر تیراندازی شود، چشمانم به راه دوخته شده بود. اتفاقاً چندین بار یگان پدافند هوایی جیشالشعبی که قادر به تعیین هویت هواپیماها و یا هلیکوپترها نبود اقدام به شلیک کرد.
وقتی هلیکوپتر به باند فرود بیمارستان الرشید که مشرف بر رود دجله بود نزدیک شد، از پنجره آن آمبولانسهایی را که در حال حرکت به سمت محل فرود بودند دیدم. عدهای در نزدیکی اتاقهای عمل اجتماع کرده بودند، که بالاخره معلوم شد آنها خانوادههای نظامیان عراقی و نگران سرنوشت فرزندانشان هستند.
تعداد بازدید: 5
آخرین مطالب
پربازدیدها
100 سؤال/55
55. آیا خردهروایتهای فضای مجازی، ذیلِ تاریخ شفاهی تعریف میشوند؟با گسترش فضای مجازی، روایتهای تاریخ شفاهی با سرعت بیشتری در دسترس مخاطبان قرار میگیرند. امروزه، شبکههای اجتماعی و بسترهای دیجیتال به فضایی برای روایتگویی، بازگویی خاطرات و انتشار تجربههای شخصی تبدیل شدهاند. این روایتهای کوتاه که میتوان از آنها با عنوان «خردهروایت» یاد کرد، ظرفیت آن را دارند که بخشی از تاریخ شفاهی محسوب شوند.















