عبور از آخرین خاکریز – 39

دکتر احمد عبدالرحمن

09 آبان 1405


ناگهان آن صدای همیشگی را شنیدیم. شتابان به سمت راهروی اضطراری دویدیم. با تعدادی خودرو و آمبولانس نظامی که مجروحانی را با خود آورده بودند مواجه شدیم. جراحت بعضی از آنها شدید بود. به‌راستی چه اتفاقی رخ داده بود؟ ظاهراً نیروهای ایرانی در منطقه کوه‌های سر به فلک کشیده «کوجر»[1] - مشرف بر جاده گیلان غرب – قصر شیرین که شامل بزرگترین ارتفاعات منطقه است-، دست به حمله عظیمی زده‌ بودند. این نیروها ضمن تسلط بر این کوه‌ها و ارتفاعات دیگر، در نزدیکی سر پل ذهاب نیروهای عراقی را شکست داده و خطوط دفاعی آنان را در هم شکسته بودند که حاصل این شکست تعداد کثیری کشته و مجروح بود.

مجروحان در بیمارستانی که هشتاد تخت بیشتر نداشت روی هم انباشته شدند. در آن بیمارستان گروهی از پزشکان به نوبت از بیمارستان‌های دولتی عراق اعزام می‌شدند و با ما همکاری می‌کردند. هر دو هفته یک بار عده‌ای جراح، ارتوپد و متخصص بیهوشی در بیمارستان حاضر می‌شدند.

با وجود این همه پزشک، سه روز متوالی بیدار بودیم و فراغتی برای استراحت پیدا نمی‌کردیم. گاهی ساعت‌های مدیدی در اتاق عمل به جراحی مجروحانی که جراحات شدیدی داشتند می‌پرداختیم و روز بعد آنها را به بیمارستان‌های بعقوبه و بغداد منتقل می‌کردیم.

نظر به تراکم مجروحان مجبور شدیم یکی از کاخ‌های جوانان در نزدیکی بیمارستان را به صورت سالن اورژانس موقت در آوریم و با چیدن تخت، آن را برای بستری کردن مجروحان آماده کنیم. در آن روزها بسیاری از دانش‌آموزان به ما مراجعه می‌کردند و برای انتقال مجروحان و رسیدگی به آ‌نان اعلام آمادگی کردند. ما از آنان خواستیم به تهیه خون از تمامی گروه‌ها در شهر خانقین اقدام کنند. همچنین برخی اعضای اتحادیه زنان داوطلبانه برای رسیدگی به مجروحان اعلام آمادگی کردند و ما با درخواست آنها موافقت کردیم. اما متوجه شدیم بسیاری از آنان با مشاهده مجروحی که خون از سر و رویش جاری است ناله و شیون به راه می‌اندازند. ناگزیر، از آنان خواستیم محل را ترک کنند. چون آن‌ها با این گریه و زاری روحیه مجروح را خرد می‌کردند.

در آن روزهای حساس و بحرانی اتفاقات گوناگونی رخ داد که هنوز برخی از آنها را به خاطر دارم. مجروحی بازوی چپش به طور کامل له شده بود و چاره‌ای جز قطع آن وجود نداشت. وقتی این خبر را به او دادیم در وهله اول تردید کرد، ولی هنگامی که وضعیت را عملاً برای او تشریح کردیم، راه‌حل ما را پذیرفته و سؤال کرد: «در صورت قطع بازو از رفتن به جبهه معاف خواهم شد»؟! پاسخ دادیم همین‌طور است؛ اعزام فردی با یک دست به جبهه ممکن نیست. چون از این حیث مطمئن شد با قاطعیت تمام گفت: «در این صورت آقای دکتر دستم را قطع کنید و نترسید»!

مجروح دیگری داشتیم که افسر نیروهای ویژه بود. در چهره‌اش آثار خستگی و ضعف روحی موج می‌زد. پس از مدت کوتاهی استراحت بر روی تخت معاینه خطاب به ما گفت: «می‌توانم از شما چیزی درخواست کنم»؟ گفتیم: «بفرمایید»! گفت: «فقط یک خواسته دارم». گفتیم: «هر چه می‌خواهی بگو»! گفت: «لقمه نانی می‌خواهم»! ظاهراً خیلی گرسنه بود و سه روز چیزی نخورده بود!

یک روز چهار اسیر مجروح ایرانی را به اتاق اورژانس بیمارستان آوردند. بلافاصله آنها را معاینه کردم. دو نفر از آنها از ناحیه شکم مورد اصابت ترکش قرار گرفته بودند که بلافاصله روانه اتاق عمل شدند و دو نفر دیگر نیز جراحاتی برداشته بودند. در این حال هیاهوی کارکنان بیمارستان برای مشاهده این اسیران بلند شد. گویی آنها مخلوقات عجیب و غریبی بودند! این حرکت‌های نابهنجار موجب ترس و دلهره این مجروحان شد. از محافظان آنان خواستم افراد بیکار را از سالن اورژانس خارج کنند. سعی کردم یکی از آنها را که فردی نظامی بود از هر حیث مطمئن کنم. او با یک دست، دست مرا محکم گرفت و با دست دیگرش به آسمان اشاره کرد و کلماتی بر زبان جاری کرد که من جز کلمه «خدا» هیچ کدام را نفهمیدم. با وجود اینکه ما عواطف و احساسات مشترک داشتیم ولی دوگانگی زبان حائلی بین ما ایجاد کرده بود. ناگزیر از راننده اورژانس که به زبان فارسی تسلط داشت خواستم گفته‌های او را برایم ترجمه کند و او به نقل از مجروح گفت در این مکان کسی جز خدا و شما نمی‌تواند به داد من برسد.

 

[1]. در نقشه‌های نظامی عراق به این نام مشهور است.



 
تعداد بازدید: 14


ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید


         

اشتراک‌گذاری


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی (5 + 1) :
 
نظریه‌هایی درباره تاریخ شفاهی به روایت هوش مصنوعی

نظریه هشتم: قراردادِ اعتمادِ پیشینی

پیش‌مصاحبه نه یک مقدمه تشریفاتی، بلکه «قراردادِ اعتمادِ پیشینی» است که تمام مراحل بعدی تاریخ شفاهی بر آن استوار می‌شود؛ در این جلسه، مصاحبه‌گر و راوی هم‌زمان سه فرایند را طی می‌کنند: «شناخت متقابل» (ارزیابی توان، روحیات، محدودیت‌ها و سبک گفتاری)، «قاعده‌گذاری» (تعیین اهداف، چارچوب، حقوق، تفاهم‌نامه و شرایط فنی)، و «همدلی‌سازی» (کاهش اضطراب، افزایش انگیزه و باور به اهمیت روایت شخصی).

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید