عبور از آخرین خاکریز – 38

دکتر احمد عبدالرحمن

02 آبان 1405


نکتۀ مهمی که در خصوص شکست حمله ایران باید گفت این است که این عقب‌نشینی به منزله ضربۀ کاری و مؤثری بر سیاست رئیس‌جمهور ایران؛ بنی‌صدر بود که ادعا می‌کرد ارتش فقط با ارتش مقابله می‌کند. وی با نظریه و پیشنهاد بسیج مردم برای شرکت در یک جنگ مردمی مخالف بود و هدف او از این مخالفت در واقع تضعیف موقعیت سپاه پاسداران بود که با «اسلام غربی» ـ که بنی‌صدر برای پی‌ریزی آن تلاش می‌کرد ـ سر ناسازگاری داشت. اینجاست که منش غیراخلاقی و اجتماعی مقام عالی‌رتبه یک کشور در منظور داشتن مصالح خود بر مصالح و سرنوشت کشور برای همگان ظاهر می‌شود. به هر حال شکست حملات ایران در «نخستین حماسه خفاجیه» به منزله اثبات و تأیید نظریه «بسیج مردم» بود.

این نبرد تأثیر شگرف و انعکاس عمیقی در بین ملت و ارتش عراق داشت به گونه‌ای که همه مطمئن شدند ایران زیر بار سازش نخواهد رفت و جنگ بلادرنگ خاتمه نخواهد یافت. هنوز قیافه‌های مضطرب برخی از بستگانم هنگام شنیدن نتایج نبرد از رادیوهای بیگانه در برابر دیدگانم مجسم است. آنها بیشتر از این جهت نگران بودند که شنیدند 800 نظامی به اسارت نیروهای ایرانی در آمده است و این بالاترین رقم نظامیان تا آن تاریخ بود که به اسارت در می‌آمدند.

در طول جنگ، حمله از محور جنوب، تنها منطقه برای حملة نیروهای ایرانی نبود. ضدحمله‌های متعددی در دیگر مناطق جبهه صورت می‌گرفت و نتایجی نیز در برخی از نقاط به دنبال داشت. گرچه این نتایج چندان قابل توجه نبودند اما به منزله هشداری به نیروهای عراقی تلقی شدند. توجه فرماندهان نظامی عراق صرفاً معطوف به ضدحمله‌هایی بود که نیروهای خسته ودرمانده خط مقدم را به عقب‌نشینی و باز پس دادن زمین‌هایی که تحت کنترل خود داشتند، وادار می‌ساخت. مسلماً اگر ایرانی‌ها می‌توانستند ضدحمله عراق را با مهارت کامل دفع نمایند و از وجود نیروهای تازه‌نفس به جای یگان‌های خسته بهره بگیرند پیروزی‌های آنان قطعی و کامل می‌شد. این امر بعد از مدتی نه چندان طولانی تحقق یافت و در اواخر آوریل 1981 منطقه مشهور سر پل ذهاب در معرض یورش نیروهای ایرانی قرار گرفت.

من به سروصدای آمبولانس نظامی که از در بیمارستان داخل می‌شد و بعد از دور زدن جلوی در اورژانس توقف می‌کرد، عادت کرده بودم و شب‌ها که بر روی تخت دراز می‌کشیدم گوش‌هایم را برای شنیدن آن صدای چندش‌آور آماده می‌کردم. در فاصله قبل از پایان ماه آوریل، جبهه شمالی شاهد آرامش عجیبی بود چرا که قبل از آن هر روز و بدون استثنا مجروحانی را از آن منطقه می‌آوردند. در یکی از روزهای آخر ماه آوریل ـ بیست‌ودوم یا بیست‌وسوم ـ هنگامی که بعد از ظهر در اتاق پزشکان نشسته بودیم و برنامه‌های تلویزیون را تماشا می‌کردیم ناگهان آن صدای همیشگی را شنیدیم. شتابان به سمت راهروی اضطراری دویدیم. با تعدادی خودرو و آمبولانس نظامی که مجروحانی را با خود آورده بودند مواجه شدیم. جراحت بعضی از آنها شدید بود.



 
تعداد بازدید: 9


ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید


         

اشتراک‌گذاری


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی (9 + 7) :
 
پرسش بنیادی در حوزه تاریخ شفاهی - 1

10 پرسش اساسی در تاریخ شفاهی

این متن به درخواست سایت تاریخ شفاهی ایران و در پاسخ به «فراخوان پرسش بنیادی در حوزه تاریخ شفاهی» دریافت شده است. نویسنده در آن، 10 پرسش کلیدی را که به گمان او هر پژوهشگر، مصاحبه‌گر و علاقه‌مند به تاریخ شفاهی باید درباره آن‌ها بیندیشد، مطرح کرده و برای هر پرسش در حدود 200 کلمه پاسخ نوشته است. مطالب ارسالی با نام و قلم نویسنده و بدون ویرایش در سایت تاریخ شفاهی منتشر می‌شود.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید