سیصدوهفتادوچهارمین شب خاطره - 2
04 شهریور 1405
سیصدوهفتادوچهارمین برنامه شب خاطره پنجشنبه ۶ آذر 1404 با محوریت بازخوانی خاطرات نظامیان فعال در جریان پیروزی انقلاب اسلامی از زندانهای رژیم پهلوی در تالار سوره حوزه هنری برگزار شد. این برنامه با پخش کلیپی از شهید امیرعلی حاجیزاده آغاز شد و در ادامه بهرامعلی طاهری، محمدحسن پورجمعه و قنبر راسخ خاطرات خود را بیان کردند. اجرای این شب خاطره را داوود صالحی برعهده داشت.
■
مجری در ادامه به معرفی راوی دوم برنامه پرداخت و گفت: او جزو اولین گروههایی بوده که با حدود هزار نفر از ارتشیان و مردم در میدان نقشجهان اصفهان تظاهرات به راه انداختند. در همان روز، حضرت آیتالله طاهری (امام جمعه وقت اصفهان) به میان مردم میآید و میگوید از طرف امام پیامی دارد. فردای آن روز، این جمعیت هزارنفره به حدود چهار هزار نفر میرسد. وقتی این نیروها به پادگان برمیگردند، درها را به رویشان میبندند، آنها را دستگیر کرده و شکنجه میدهند. راوی دوم برنامه ما، یکی از همین افراد است که در مسیر تبعید به جزیره خاش، طی یک اتفاق فرار میکند و ماجراهای عجیبی را پشت سر میگذارد.
سرهنگ محمدحسن پورجمعه، راوی دوم برنامه، در ابتدای سخنانش گفت: در سال ۱۳۵۰ به استخدام ارتش درآمدم و پس از ۳۱ سال خدمت، در سال ۱۳۸۱ بازنشسته شدم. من از یک خانواده بسیار فقیر وارد ارتش شدم. جامعه ما قبل از انقلاب بسیار فقیر بود. نه آنطور که امروز برخی تصور میکنند. وقتی یاد آن روزها میافتم واقعاً متأثر میشوم. بهندرت پیش میآمد که بتوانیم برای صبحانه نان و پنیر بخوریم. خدا گواه است که صبحانه ما حداکثر یک تکه نان با یک چای شیرین بود. ما در خانههایی زندگی میکردیم که دورتادور حیاطش اتاق بود و در هر یک از این اتاقها، یک خانواده پنج شش نفره زندگی میکردند. صبحها برای وضو گرفتن باید در صف میایستادیم. پدرم کارگر و مادرم خانهدار بود. روزها کار میکردم و شبها درس میخواندم تا اینکه دیپلم گرفتم.
وی درباره نحوه ورودش به ارتش توضیح داد: وقتی اعلام کردند ارتش «همافر» میپذیرد، تصمیم گرفتم ثبتنام کنم. پیش از رفتن، با شهید ]محمدصادق[ اسلامی که با ما آشنایی خانوادگی داشت مشورت کردم. ایشان موضوع را با آقای هاشمی رفسنجانی و مقام معظم رهبری در میان گذاشتند و سپس به من فرمودند: «برو، به این شرط که هر اتفاقی آنجا میافتد بیایی و به ما خبر بدهی؛ چون ما از داخل ارتش اطلاعی نداریم». با این توصیه وارد ارتش شدم. دورههای عمومی هلیکوپتر شینوک را در آمریکا گذراندم. در هوانیروز مشغول شدم و بعدها به وزارت دفاع و کارخانه هلیکوپترسازی پنها منتقل شدم.
راوی با اشاره به فضای مذهبی بدنه ارتش گفت: وقتی وارد ارتش شدیم، بنا به توصیه شهید بهشتی که مرا میشناختند و در جلسات مکتب قرآن ایشان شرکت میکردم، شروع به شناسایی افراد معتقد کردیم. برخلاف ردههای بالا و تیمسارها، بدنه و طبقات پایین ارتش عموماً مذهبی بودند. نماز میخواندند، روزه میگرفتند و مقید بودند. بسیاری از آنها به خاطر شاه نیامده بودند، بلکه برای حفظ وطن و استقلال کشور لباس نظامی پوشیده بودند. من خودم در آن زمان مقلد امام خمینی(ره) بودم و رساله ایشان را در خانه داشتم. اکثر اوقات بیکاریمان را در مساجد میگذراندیم و همانجا با جوانان ارتشی آشنا میشدیم، اما به دلیل خفقان شدید و حضور پررنگ ضداطلاعات، کسی جرئت حرف زدن نداشت.
در این بخش، مجری برنامه به این نکته اشاره کرد که رژیم پهلوی قصد داشت از همین تقید و عِرق به وطنِ نیروهای مذهبی سوءاستفاده کند، غافل از اینکه روزی همین بچهمذهبیها طومار رژیم را در هم میپیچند. سپس از راوی خواست تا ماجرای میدان نقشجهان اصفهان را تعریف کند.
راوی پیش از ورود به ماجرای اصفهان، به یک مأموریت خطیر و مخفیانه اشاره کرد و گفت: من اولین نظامیای بودم که در اوج قدرت شاه در سال ۱۳۵۳ از طریق ارتش به نجف رفتم و خدمت امام رسیدم. خروج از کشور برای نظامیان تقریباً غیرممکن بود. ما با یک هلیکوپتر تا بغداد رفتیم و با ترفندی در هلیکوپتر نقص فنی ایجاد کردیم تا مجبور به ماندن شویم. شبانه در عرض هشت-نه ساعت خودمان را از بغداد به نجف رساندیم. در آن کشور غریب، فقط گنبد حضرت امیر(ع) نشانه ما بود. وقتی به منزل قدیمی و نمور امام رسیدیم، اولین سؤالی که ایشان از من پرسیدند این بود که «ارتشیها چهکار میکنند»؟ من اوضاع را توضیح دادم و گفتم بدنه ارتش طرفدار اسلام است. هنگام خداحافظی، امام فرمودند: «سلام من را به ارتشیها برسانید».
وی در ادامه به ماجرای تکاندهنده قاچاق اعلامیههای امام پرداخت: امام مقداری اعلامیه و کتاب و رساله به من دادند تا به تهران بیاورم. در کربلا یک کفن خریدم و اعلامیهها را لابهلای آن مخفی کردم و در یک نایلون گذاشتم. صبح روز بعد در فرودگاه بغداد، مأموران عراقی و حتی اطلاعاتیهای خودمان که همراه هلیکوپتر بودند، شروع به بازرسی دقیق وسایل کردند. همه ساکها را زیر و رو میکردند. وقتی نوبت به من نزدیک شد، دیدم هیچ راه فراری ندارم. در دلم به امیرالمؤمنین(ع) متوسل شدم و گفتم: «آقا، من زن و بچه دارم، کمکم کن این بسته را رد کنم». مأمور عراقی به من رسید و به نایلون اشاره کرد و پرسید: «این چیست»؟ گفتم: «کفن است». مأمور در کمال تعجب، تنها یک ناسزا گفت و اصلاً داخل نایلون را نگاه نکرد! در حالی که ساک همه را بهدقت گشته بودند، من توانستم آن اعلامیهها را به سلامت به اصفهان بیاورم و بین رفقا و بزرگانی چون مرحوم پرورش توزیع کنم.
راوی درباره شکلگیری تظاهرات نظامیان در اصفهان گفت: وقتی در زمان حضور امام در پاریس، اعلام شد که نظامیان پادگانها را ترک کنند، ما به تهران آمدیم و با شهید بهشتی مشورت کردیم. ایشان فرمودند: «حالا که میخواهید ارتش را ترک کنید، قبل از رفتن یک کار اثرگذار انجام دهید». به اصفهان برگشتیم و با هسته ۱۵ نفره دوستانمان تصمیم گرفتیم نظامیان را در سبزهمیدان اصفهان جمع کنیم. یک پلاکارد هم نوشتیم با این مضمون که «ما نظامیان هوانیروز با مردم مسلمان ایران اعلام همبستگی میکنیم».
وی افزود: روز موعود، با لباس فرم نظامی در سبزهمیدان جمع شدیم. مردم با تعجب نگاه میکردند. ناگهان پلاکارد را باز کردیم و شعار «مرگ بر شاه» و «زنده باد خمینی» سر دادیم. جمعیت عظیمی، شاید نزدیک به صدهزار نفر، با ما همراه شدند و به سمت میدان نقشجهان حرکت کردیم. خبر به سرلشکر ناجی (فرماندار نظامی اصفهان) رسید و او دستور داد گارد حکومت نظامی برای دستگیری ما وارد عمل شود. در همان لحظات حساس، آیتالله طاهری (امام جمعه اصفهان) با بلندگو به میان جمعیت آمد و گفت: «امام از پاریس به من زنگ زدند و خواستند صحت تظاهرات نظامیان را بررسی کنم. من این حرکت را دیدم و به امام شهادت خواهم داد. حالا شما سریعاً پراکنده شوید تا دستگیر نشوید». مردم اصفهان با آغوش باز نظامیان را پناه دادند و نگذاشتند دستگیر شویم.
او درباره اتفاقات روز بعد در پادگان هوانیروز گفت: فردای آن روز که به پادگان رفتیم، معاون سرلشکر خسروداد آمد تا برای پرسنل سخنرانی کند و بگوید که باید نظام و شاه را حفظ کنیم. من بلند شدم و فریاد زدم: «تا کی میخواهید مردم را گول بزنید؟ گور پدر شاه! ما خدمتگزار مردمیم». ناگهان حدود چهار هزار نفر از پرسنل نظامی به خروش آمدند. یکی از بچهها عکس امام را روی شاخه درختی گذاشت و جمعیت به سمت دروازه شیراز اصفهان و مسجد سید حرکت کرد. در آنجا اعلامیه خواندند و آقای عابدی علیه کاپیتولاسیون و نوکری بیگانگان سخنرانی کوبندهای کرد.
راوی با اشاره به فرار معجزهآسای خود گفت: روز بعد، درهای پادگان را بستند تا عوامل اصلی را دستگیر کنند. یکی از دوستان در خیابان مرا دید و هشدار داد که داخل نروم. (بعد از انقلاب اسنادش را دیدیم که میخواستند ما را در همانجا دادگاه صحرایی کرده و اعدام کنند). با این حال، در خیابان محاصره و دستگیر شدیم. ما را سوار کامیونهای نظامی کردند تا به زندان خاش تبعید کنند، اما من در میانه راه با کمک مردم توانستم فرار کنم و پس از آن در بیت امام مشغول به خدمت شدم.
راوی در پایان سخنانش خطاب به جوانان گفت: عزیزان من! قدر این نظام را بدانید. به فرق شکافته امیرالمؤمنین(ع) قسم، اگر این نظام از دست برود، دوباره همان ملت توسریخوری میشویم که پیش از انقلاب بودیم. پیش از انقلاب، تنها یک خانواده و رژیم از همهچیز استفاده میکردند و بقیه مردم هیچ بودند. گول تبلیغات دروغین را نخورید. امروز دنیا روی ما حساب باز کرده است. ما امروز در صنایع نظامی به دستاوردهای عظیمی رسیدهایم. هلیکوپتر میسازیم و باکهای سوخت «سلفسیلینگ» (خودترمیمشونده) تولید میکنیم که حتی با اصابت گلوله نشتی نمیدهند. مشکلات و گرانی هست، اما ما برای اینها انقلاب نکردیم. ما انقلاب کردیم تا استقلال داشته باشیم و انسان باشیم. قدر این استقلال و انسانیت را بدانید.
ادامه دارد
تعداد بازدید: 15
آخرین مطالب
پربازدیدها
100 سؤال/45
آیا پرداختن به شکستها و تلخیها در تاریخ شفاهی ضرورت دارد؟در تاریخ شفاهی نمیتوانیم فقط وقایع و رویدادهای مثبت را در قالب پیروزیها ثبت کنیم زیرا مخاطب انتظار دارد وقایع را آنگونه که اتفاق افتاده بیاوریم و تفاوتی نمیکند حاصلِ روایت، مثبت باشد یا منفی؛ زیرا مورخ شفاهی خود را موظف به بازنماییِ بیپرده تجربه راوی میداند، نه داوری درباره خوبی یا بدیِ آن واقعه.






