نخستین نوروز در اسارتگاه 16 تکریت

حسن بهشتی‌پور

24 اسفند 1404


دی‌ماه ۱۳۶۷ بود که مرا همراه حدود ۱۵۰ اسیر دیگر، با اتهام «بی‌انضباطی»، از اسارتگاه ۱۲ تکریت به «اسارتگاه ۱۶» که در چند کیلومتری آنجا قرار داشت، منتقل کردند. عراقی‌ها نامش را «قفص» گذاشته بودند؛ یعنی قفس. و راست هم می‌گفتند. اسارتگاه شماره ۱۶ تکریت بیش از هر چیز به قفسی بزرگ می‌مانست؛ با پنج سوله و یک زندان پیوست که «ملحق» نامیده می‌شد. در این مجموعه بیش از ۳۵۰۰ اسیر ایرانی نگهداری می‌شدند که اغلب پس از سال ۱۳۶۷ به اسارت درآمده بودند.

آن اسارتگاه سرشار از خاطرات تلخ برای همه ما بود؛ از سیم‌های خاردار، از دلتنگی برای خانواده، و از حسرت دوری از ایران عزیز برای همه ما ناگوار بود. تا اینکه بهمن و اسفند از راه رسیدند و هوا کم‌کم رو به گرمی رفت. نسیم بهار، بی‌اعتنا به سیم‌خاردارهای درهم‌تنیده، هنگام هواخوری از لابه‌لای آن‌ها می‌گذشت و به صورتمان می‌خورد؛ نسیمی که یادآوری می‌کرد نوروز نزدیک است. نوروز سال ۱۳۶۸.

چالش تاریخ و ساعت

نخستین مسئله برای برگزاری سال نو، ندانستن زمان دقیق ساعت تحویل سال نو بود. نه تقویمی داشتیم و نه کسی بود که از ساعت تحویل سال خبر داشته باشد. تنها نشانه ما از گذر زمان، روزنامه‌های عراقی «الثوره» و «الجمهوریه» بود که گاه‌گاهی به دستمان می‌رسید. با دیدن تاریخ میلادی آن‌ها فهمیدیم فردا ۲۰ مارس، برابر با ۲۹ اسفند، زمان تحویل سال است، اما ساعت دقیق آن همچنان معما بود.

از آنجا که سال قبل در ایران، تحویل سال ۱۳۶۷ حوالی ساعت ۱۳ و ۸ دقیقه بود، گمان می‌کردم امسال هم باید حدود ۵ ساعت و ۴۹ دقیقه بعد از آن باشد. اما یکی از دوستان، که ذهنی دقیق و حسابگر داشت، گفت: «نه! سال ۱۳۶۷ کبیسه بوده و فاصله امسال با پارسال با سال‌های عادی فرق می‌کند». حرفش ذهنم را درگیر کرد. بعدها که آزاد شدم و به خانه برگشتم، یکی از نخستین پرسش‌هایم از خانواده همین بود و تعجب می‌کردند چرا چنین موضوعی برایم این‌قدر مهم است. از روی تقویم سال قبل دیدم ، تحویل سال ۱۳۶۸ ساعت ۱۸ و ۵۸ دقیقه عصر بود.

لباس تمیز، به‌جای لباس نو

در آن اسارتگاه، ساعت‌ها و زمان‌ها بیشتر قراردادی بود. ما برای خودمان زمانی تعیین کردیم. همه تلاش کرده بودند با همان آب اندک و صابون کم، لباس‌هایشان را بشویند. در تمام آن سه سال، بیشتر از دو دست لباس نداشتیم: یکی زردرنگ، شبیه لباس نظامی، و دیگری سرهمی سورمه‌ای‌رنگ. لباس نو که در کار نبود، اما دست‌کم می‌شد لباس کهنه را تمیز پوشید.

سفره هفت‌سین به وسعت یک سوره

اما برای سفره هفت‌سین هیچ چیز نداشتیم؛ نه سبزه، نه سنجد، نه سکه و نه سنبل. سفره‌ای که قرار بود رنگ و بوی ایران را به آن اسارتگاه بیاورد، خالی بود. تا اینکه یکی از دوستان به نام مصطفی، که معلم قرآن بود، پیشنهادی داد که عمیقاً بر جان ایرانی ما نشست. گفت:

«بیایید سوره ناس را با هم بخوانیم. این سوره هفت کلمه با حرف سین دارد؛ این می‌شود هفت‌سین ما».

همان‌جا بود که فهمیدم هویت به سبزه و سنجد نیست. آنچه ما را به هم پیوند می‌دهد، ریشه‌هایی است عمیق‌تر از هر نماد ظاهری. فرهنگ ایرانی ‌ـ‌ اسلامی چند قرن هویت ایرانی را تشکیل می‌دهند. آن هفت‌سین برای ما نشانه تدبیر و مقاومت بود. سوره ناس را کنار هم خواندیم. هفت‌سین ما نه از جنس طبیعت، بلکه از جنس کلام خدا بود.

یاد باد آن روزگاران یاد باد

فردای آن روز، اول فروردین، برای عراقی‌ها هم روزی شناخته‌شده بود؛ چرا که کردهای عراق سال‌ها «عید الربیع» را جشن می‌گرفتند. به همین دلیل، رائد خلیل، فرمانده عراقی اردوگاه، در پی آتش‌بس میان ایران و عراق از مرداد ۱۳۶۷، برای نشان دادن حسن‌نیت خود کمی فضا را باز کرد. در روز اول فروردین اجازه داد اسیران از سیم‌های خاردار میان ملحق و سوله‌ها عبور کنند و به دیدار یکدیگر بروند. به این ترتیب، سنت دید و بازدید عید در دل اسارتگاه شکل گرفت.

غروب که شد، یکی از دوستان که صدای خوشی داشت، شعری از حافظ را به سبک استاد شجریان زمزمه کرد:
»روز وصل دوستداران یاد باد/ یاد باد آن روزگاران یاد باد«

همان یک بیت نخست کافی بود تا حال همه را دگرگون کند. وقتی صدایش به این بیت رسید که:
«گرچه یاران غافلند از کار ما/ از من ایشان را هزاران یاد باد»

بغض‌ها شکست. اشک بر صورت‌های خسته جاری شد. دیگر کسی ادامه نداد. نیازی نبود. همان دو بیت چنان تصویر روشنی از خانه، از کوچه‌ها، از شلوغی خیابان‌های ایران و از سفره‌های رنگین مادران در دل‌ها زنده کرد که گویی تمام رودها و باغ‌های وطن، در همان لحظه از میان سیم‌های خاردار تکریت جاری شد.

نوروز؛ پیونددهنده هویت ایرانی با مقاومت

آن روز، اصرار ما برای برگزاری نوروز فقط برگزاری یک مراسم ساده نبود؛ نوعی ایستادگی بود. تلاشی برای حفظ هویت ایرانی در برابر دشمن بعثی، آن هم در دل خاک دشمن، در اسارتگاهی که حتی به صلیب سرخ هم نشان داده نشده بود. نوروز برای همه ما پیوندی زنده بود؛ حتی برای کسانی که چندان پایبند باورهای دینی و اسلامی نبودند، آن روز معنایی ویژه داشت، چون یادآور ایران عزیز بود.

ما با برگزاری نوروز، هم به خودمان و هم به نگهبانان بعثی نشان می‌دادیم که هنوز زنده‌ایم؛ هنوز ایرانی‌ایم و هنوز به فردا امید داریم.



 
تعداد بازدید: 48


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی (8 + 8) :
 
نظریه‌هایی درباره تاریخ شفاهی به روایت هوش مصنوعی

نظریه اول: «دوگانگی ساختاری فرصت-تهدید در ورود دولت به تاریخ شفاهی»

این نظریه بر مبنای پاسخِ 14 متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «آیا ورود سازمان‌های دولتی به روند تولید آثار تاریخ شفاهی، فرصت است یا تهدید؟» به دست آمده است.