برشی از خاطرات معصومه رامهرمزی
ماه مبارک رمضان در جبهه
به انتخاب: فائزه ساسانیخواه
11 اسفند 1404
در مرداد 1360ستون پنجم دشمن در روستاها فعال شده بود و مرتب اخباری از روستاهای مرزی مبنی بر تحرکات آنها میرسید. چند بیمار از روستای «بچاچره» اروندکنار داشتیم که برایمان از مشکلاتشان گفتند. مردم روستا با کمترین امکانات زندگی میکردند و بیماریهای زیادی در بین آنها شایع شده بود. از طرفی، ستون پنجم دشمن هم در آنجا تردد میکرد و اخبار مربوط به رزمندگان را به عراقیها میرساند. تعداد محدودی از افراد کمیته عشایر در آنجا بودند که توانایی کافی برای مقابله با این تحرکات را نداشتند. شهناز وطنخواه که یکی از بچههای امدادگر خرمشهر بود، با من صحبت کرد و گفت: «رامهرمزی، بیا برای این روستا کاری کنیم و مشکلات آنها را به مسئولان منتقل کنیم». شهناز دبیر آموزشوپرورش بود و با شروع جنگ، بهعنوان امدادگر در بیمارستان طالقانی کار میکرد. البته شهناز سه خواهر دیگر به نامهای صباح، صالحه و فوزیه داشت که آنها هم بهعنوان امدادگر در بیمارستان طالقانی کار میکردند.بعد از پیشنهاد وطنخواه به فکر افتادم باید راهی برای انتقال مشکلات مردم روستای بچاچره پیدا کنیم. در آن زمان فرمانده کمیته عشایر آبادان آقای عباس باقری، برادر ایرج باقری، بود و آقای ایرج باقری هم همسر خانم فاطمی، دوست صمیمی ما، بود. من از این رابطه استفاده کردم و موضوع را به آقای عباس باقری گفتم. او هم تأیید کرد، اما نظرش این بود که به دلیل گستردگی فعالیت رزمندهها در مرزها و کمبود نیروی بومی، این مشکلات به وجود آمده و باید با مسئولان بالاتر ارتباط برقرار کرد و مسائل را به آنها گفت تا راهحلی برای مشکلات روستاهای اطراف آبادان بیابند.
من و شهناز وطنخواه به دفتر آقای صفاتی، نماینده آبادان، مراجعه کردیم و با مسئول دفتر ایشان صحبت کردیم. قرار شد در زمان مراجعه آقای صفاتی به آبادان، جلسهای با او بگذاریم و در صورت امکان همراه با ایشان به بازدید از روستاها برویم. بچههای بیمارستان مرتباً ما را اذیت میکردند که «حسابی سیاسی شدهاید! لطفاً مشکلات ما را هم به نماینده محترم شهر منتقل کنید». با وجود حرفهای دوستان، با جدیت موضوع را پیگیری میکردیم. بعد از مراجعه آقای صفاتی به آبادان، آقای باورصاد، مسئول دفترش، با ما تماس گرفت. او جلسهای ترتیب داد و ما مشکلات را با آقای صفاتی مطرح کردیم. عمدهترین مشکلات روستاییان، کمبود امکانات بهداشت و درمان، ضعف امنیت و کمبود مواد غذایی بود. در آن زمان دفتر آقای صفاتی یک خانه شرکتی در ایستگاه ۶ بود و جلسات در همان خانه تشکیل میشد. قرار شد من، وطنخواه و آقای عباس باقری از روستای بچاچره و روستاهای دیگر بازدید کنیم و گزارش آن را به نماینده آبادان بدهیم.
در یکی از روزهای گرم مردادماه برای بازدید از روستاها عازم آن منطقه شدیم. باید از سمت جاده گلستان شهدا به سمت منطقه اروندکنار میرفتیم. فاصله بین آبادان و اروندکنار حدود ۴۰ کیلومتر بود. ماه رمضان بود. من و شهناز روزه بودیم و باید تا قبل از اذان ظهر به بیمارستان برمیگشتیم. ساعت ۹ صبح به روستا رسیدیم. روستای بچاچره خیلی قشنگ بود. نهرهای کوچک و بزرگ آب در روستا جاری بود. وسط روستا بزرگترین نهر آب بود که روستاییان با بَلَم (قایق) در آن تردد میکردند. مردم روستا از آب نهرها برای آشامیدن، پختوپز و امور بهداشتی استفاده میکردند. مردمی مظلوم و زحمتکش بودند که حاضر نمیشدند از منطقه خارج شوند.
برای درمان بیمارانشان باید به آبادان میآمدند و به یکی از بیمارستانهای شهید بهشتی، طالقانی یا امام خمینیِ شرکت نفت مراجعه میکردند. البته بیمارستان امام خمینی به آنجا نزدیکتر بود، اما گاهی تا بیمارستان طالقانی هم میآمدند. آنها از ستون پنجم دشمن میترسیدند و شبها آرامش نداشتند. با تعداد زیادی از مردم صحبت کردیم. بیشتر مردم روستا فارسی بلد نبودند و یکی از برادران کمیته عشایر حرفهای آنها را ترجمه میکرد. پایگاه بسیج عشایری روستا یک خانه گِلی بود و ده نفر از افراد بومی در آنجا خدمت میکردند.
دیدار ما از آن روستا تأثیر عمیقی بر من گذاشت. تصمیم گرفتم در کنار کار امدادگری بیمارستان، حتماً مسئله روستاها را دنبال کنم و در این زمینه به موازات کار بیمارستان فعالیت کنم. به خودم میگفتم: «باید همه ما از این مردم پایدار که در صحنه جنگ ماندهاند حمایت کنیم».
نزدیک ظهر با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردیم. سوار یک جیپ آهوی آبیرنگ بودیم. اشعههای خورشید از شیشههای اتومبیل رد میشد. اگر شیشه را پایین میکشیدیم، باد گرم به صورتمان شلاق میزد. تشنگی امان ما را بریده بود. تا غروب آفتاب هم حداقل 8 ساعت باقی بود. در داغِ ظهرِ جنوب در گرمای ۵۰ درجه جنوب، روزه گرفتن کار طاقتفرسایی است که قابل قیاس با روزه گرفتن در شهرهای دیگر نیست.
به یاد میآوردم اولین سالی هم که به سن تکلیف رسیدم، ماه رمضان در یکی از ماههای نسبتاً گرم سال بود؛ چرا که در خوزستان، بهار در بهمنماه شروع میشود و از نیمه فروردین تابستان واقعی است؛ کولرهای گازی کار میکنند و گرمای هوا پایین نمیآید. آن سال فقط یک هفته روزه گرفتم. در همان یک هفته هم روسری سر میکردم و غروب که اذان گفته میشد و افطار میکردم، روسریام را برمیداشتم. در دل به آن روزها میخندیدم؛ روزهایی که مقید به حجاب نبودم اما معتقد بودم اگر روزه بگیرم و حجاب نداشته باشم، روزهام باطل میشود. ماه رمضان از صبح تا غروب مسلمان میشدم و غروب که از حالت روزه خارج میشدم، آزاد بودم. وقتی انقلاب شد، من دوازده سال داشتم. به همراه اسماعیل، شهربانو صدیقه و دوستم شهلا سیاحی، به همراه بچههای جهاد و سپاه برای بازسازی خانههای نیازمندان یا آموزش نظامی به روستاها میرفتیم.
تابستان 1358 و در ماه رمضان به روستا میرفتیم. بعدازظهر که به خانه میآمدیم، جنازههای بیرنگی بودیم که روبهروی کولر گازی دراز میکشیدیم و بعضی وقتها از شدت تشنگی به گریه میافتادیم. سن ما کم بود و طاقتمان هم کمتر.
مادرم سفره افطار را آماده میکرد و در کنار بشقاب من و اسماعیل چهار لیوان که پر از مایعات مختلف بود میگذاشت: یک لیوان شربت آبلیمو، یک لیوان تخمشربتی، یک لیوان خاکشیر و یک لیوان دوغ. آب هم وسط سفره بود. با اولین «اللهاکبرِ» اذان، من چهار لیوان را سر میکشیدم. البته مادرم میگفت اول لیوان خاکشیر را بخورید تا از گرمازدگی جلوگیری کند و بعد تخمشربتی را؛ و میگفت دو لیوان دوغ و شربت آبلیمو را با غذا بخورید. اما جسم من طالب آب بود. آنقدر آب میخوردم که کنار سفره با دلدرد میخوابیدم.
آن روز گرم مردادماه نه مادری در کار بود که برای افطارم تدارک ببیند و نه سفرهای که کنار آن بنشینم. باید تا اذان تحمل میکردم و بعد از آن هم «هر چه از دوست رسد، نیکوست».
وقتی به بیمارستان طالقانی رسیدم، حس بدی داشتم. ضعف شدید، سرگیجه و حالت تهوع اذیتم میکرد. از ماشین پیاده شدم و به زحمت با آقای باقری خداحافظی کردم. تا اورژانس خودم را نگه داشتم، اما بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم؛ پرده سیاهی جلو چشمهایم کشیده شد و بیهوش شدم. شهناز هم دستکمی از من نداشت.
بعد از یک سال از شروع جنگ و با سوءتغذیهای که ما داشتیم، ضعف و بیهوشی طبیعی بود. مرا به اورژانس بردند. فشارم بهشدت پایین آمده بود و بدنم دچار کمآبی شده بود. به دستور دکتر اورژانس، به من سرم قندینمکی[1] وصل کردند و تا ساعتها روی تخت اورژانس بودم. روزهام را باطل نکردم و تا اذان مغرب ضعف را تحمل کرده و نمازم را بهسختی در حالت نشسته خواندم.
آن شب برای افطار نان و پنیر و هندوانه و آب خوردم. تازه فهمیدم نان و پنیر و هندوانه خنک چقدر خوشمزه است. یکیدو روز بعد هم گزارش بازدید خود را به دفتر آقای صفاتی منتقل کردیم و ایشان قول مساعدت داد. خوشبختانه پس از شکست حصر آبادان، ارگانهایی متولی رسیدگی به روستاها شدند و قدمهای مهمی در این زمینه برداشته شد. [2]
[1] سرم قندی نمکی برای جبران از دست دادن مایعات بدن است.
[2] رامهرمزی، معصومه، یکشنبه آخر، سوره مهر، تهران، چ دوازدهم 1387، ص 135.
تعداد بازدید: 25
آخرین مطالب
پربازدیدها
نظریه اول: «دوگانگی ساختاری فرصت-تهدید در ورود دولت به تاریخ شفاهی»
این نظریه بر مبنای پاسخِ 14 متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «آیا ورود سازمانهای دولتی به روند تولید آثار تاریخ شفاهی، فرصت است یا تهدید؟» به دست آمده است.





