شانههای زخمی خاکریز - 31
صباح پیری
13 دی 1404
جراحتم چندان نبود. میتوانستم راه بروم. بیشتر از زخمم، موج انفجارها آزارم میداد. به تهران منتقل شدم و در بیمارستان نجمیه بستری شدم. پس از دو روز، داشتم از بیمارستان مرخص میشدم که یکی از بچهها را دیدم. آشفته و نگران بود. از احوالش که پرسیدم با نگرانی گفت:
ـ صباح! یک چیزی بهت بگم ناراحت نشیها!
و بعد ادامه داد: «غیاثی شهید شده!»
پاهایم سست شد و زانوهایم خمید. نتوانستم بایستم. باورم نمیشد. خودم چند روز پیش او را دیده بودم؛ سه روز پیش. نگاه غیاثی آمد جلوی چشمم و زمزمههایش در خطر آباد سهراهی شلمچه که:
ـ صباح! خیلی دوست دارم خدا منو پیش خودش ببره. این همه ترکش و تیر بیاد، اون وقت یکیش تو رو از زمین بلند نکنه. خب لابد هنوز لیاقتشو پیدا نکردیم... اما خسته شدهام.
گریهام گرفت. غیاثی تا آن موقع یک ترکش هم برنداشته بود. اولین گلولهای که خورد، آخرینش هم بود.
پس از دو هفته که مجدداً به منطقه شلمچه بازگشتم تعریف کردند:
ـ چند ساعتی قبل از شهادت به یکی از بچهها گفته بود که آخرین بار است مرا میبینی و بعد با موتور به طرف خط حرکت میکند که گلوله توپی میآید و او را با بدنی متلاشی به معراج میبرد ـ خاکآلوده، و خونآلوده و عاصی و جزین از خاک، در باغ خدا.[1]
در این عملیات خیلی دیگر از دوستانم شهید شدند. کاش میشد به گونهای جانفشانی بچهها و مظلومیت آنها را نشان داد. هر چه فکر میکنم. میبینم به هیچ وجه امکان ندارد. شاید مخصوصاً اینطور است. اینطور ازخود گذشتگی نشان دهی و اینطور مظلومانه شهید شوی و آنوقت بخواهی آن را برای مردم خاکی نشان دهی!؟ اینها همه خارج از فکر و اندیشه آدمهای خاکی، باشد برای نسلها!
پس از مدتی مجدداً عملیات شد - کربلای هشت. با سه نفر از بچهها رفتیم برای پست امدادگران میثم همسایه ما شد. تپهای بود به شکل هرم که ارتفاعی حدود 10 متر داشت. جلوی تپه هم خاکریز بود. پایین، خاکریز هم دو سنگ بود که آنجا مستقر شدیم. سنگرها وضع خرابی داشتند. از مجروح خبری نبود. گهگاه یکی از بچهها را به پشت امداد میآوردند.
نزدیک ظهر زخمی آوردند. منتظر آمبولانسی بودیم که ناگهان گلوله خمپارهای بر بام لرزان سنگر خورد. الوار روی سنگر فرو ریخت و خاک همه جا را فرا گرفت. وقتی غبار از بین رفت، دیدم. الوار سقف شکسته و وسط سنگر افتاده است. خدا با ما بود. کسی طوری نشد. فقط ترکش کوچکی به یکی از بچههای مجروح خورد. بعد از گذشت دو سه ساعت، ناگهان حجم آتش دشمن زیاد شد. تصمیم گرفتیم سنگری درست کنیم. مقداری الوار گیر آوردیم. چند پلیت هم آوردیم. نزدیک غروب که حجم آتش کم شد، دست به کار شدیم.
شب شده بود و ما منتظر بودیم تا اگر مجروحی آوردند، سریع پانسمان کنیم و عقب بفرستیم. نیمهشب دوباره آتش دشمن شدت گرفت. گلولهها مرتب اطراف سنگر میترکیدند. هر لحظه منتظر بودیم سقف سنگر دهان بگشاید و گلوله نامحرمی به درون آید. گاهی از سنگر بغلی کسی داد میزد:
- هنوز زنده هستید؟!
و ما جواب میدادیم:
- هنوز!
نصف شب کسی از بیرون فریاد زد:
- کسی اینجا هست؟
جوابش را دادیم. آمد داخل و گفت که جهاد میخواهد تپه را بخواباند! تپه شده بود «گرا» برای دشمن و به وسیله آن منطقه را میکوبید. وسایل را جمع کردیم و رفتیم پشت خاکریز، چادر زدیم. لودر آمد و تپه را صاف کرد، حتی محلی را هم برای مانور تانکهای خودی درست کرد که میآمدند شلیک میکردند و برمیگشتند پشت خاکریز. ساعتی بعد زخمیها را آوردند. مثل اینکه بچههای شیراز بودند. مرتب کاکو.... کاکو... میگفتند:
- کاکو جان ناراحت نباش، خوب میشی میری دوباره خط.
شب با صفایی بود. شب انبساط روح، شب زندگی و ترس مرگ.
در این عملیات جانشین شهید «احمد نوزاد»، «جزمانی» بود که فرماندهی گردان مقداد را به عهده داشت. پوراحمد و حاج امینی نیز معاونین گردان انصارالرسول بودند. همگی خوب بودند و بزرگ. آنقدر که خدا را با هم و در یک زمان دیدار کردند. هر سه با هم شهید شدند. عزیز دیگری بود به نام «محمدخانی» که در رشد و پرورش بهداری عملیات بود. او پیک گردان حمزه بود. پیکر پاک محمدخانی مثل پروانه مفقودالاثر - امیرحسین قنبری - که به دست راستش بود، بشناسند:
فردا صبح که حاجی آمد. پرسیدم:
- پس ادامه عملیات کی میشود؟
گفت:
- معلوم نیست.
ما را هم برگرداند. عملیاتی انجام نگرفت. هر چه شب قبل تمرینِ شهید شدن کرده بودیم، بدون امتحان به پایان رسید.
ادامه دارد
[1]. غیاثی چند روز قبل از شهادتش از اندیمشک اسبابکشی میکند و خانواده خود را به سنقر میبرد. همه بچهها تعجب کردند که چرا تمام وسایل زندگی خود را به زادگاهش انتقال داده است. او سه نامه نوشت. روی سومین نامه آورده بود: نامه آخر. در این نامه از همسر خود خواسته بود تا فرزندش را که قرار بود چند ماه بعد به دنیا بیاید، با شایستگی تمام تربیت کند. او میدانست که تا چند روز دیگر به ملاقات خدا خواهد رفت.
تعداد بازدید: 23
آخرین مطالب
پربازدیدها
100 سؤال/12
راستیآزمایی روایتهای تاریخ شفاهی با موانعی روبهروست که از ماهیت حافظهی انسانی و شرایط تولید روایت ناشی میشوند. حافظه پدیدهای ثابت و آرشیوی نیست، بلکه بازسازیشونده و متأثر از گذر زمان، گفتمانهای مسلط، گفتوگوهای بعدی و موقعیت کنونیِ راوی است. گزینشگریِ آگاهانه یا ناخودآگاه، سکوتهای معنادار و ادغامِ تجربهها از مهمترین چالشهای اعتبارسنجیِ روایتها به شمار میآیند.





