سیصد و شصت و ‌ششمین شب خاطره -2

تنظیم: لیلا رستمی

28 اسفند 1403


سیصد و شصت و ششمین برنامه شب خاطره، با روایتی از گردان حضرت مهدی(عج) لشکر 10 سیدالشهدا(ع) دوم اسفند 1403 در سالن سوره حوزه هنری انقلاب اسلامی برگزار شد. در این برنامه علیرضا مرادخانی، نبی‌الله احمدلو، جلال فخرا و سردار محمد هادی به بیان خاطرات خود پرداختند. اجرای این شب خاطره را جواد عینی بر عهده داشت.

راوی دوم برنامه نبی‌الله احمدلو متولد 5 فروردین 1338 در شازند استان مرکزی است. سه ماه سربازی را در جنگ‌های نامنظم در حضور شهید چمران گذرانده و در آن ایام نیز جانباز شده است. سه چهار ماه بعد از معافیت، دوباره به‌عنوان بسیجی عازم مناطق جنگی ‌شد و در عملیات فتح‌المبین شرکت ‌کرد. او در عملیات‌ والفجر1 فرمانده گردان حربن‌ریاحی و در عملیات‌های والفجر4 و خیبر، فرمانده گردان علی‌اصغر(ع) و در عملیات کربلای5 هم فرمانده گردان المهدی(عج) بوده است.

دکتر احمدلو در ابتدای سخنانش گفت: آذر سال 1365 وقتی فرماندهی گردان المهدی(عج) را تحویل من دادند، شهید کاشی‌ها جانشین گردان شد. سه گروهان داشتیم. گردان ما در پدافند شلمچه بود. گردان تکمیل نبود. به ما نیرو دادند و تکمیل شدیم. وقتی نیروی جدید به ما دادند، اسلحه نداشتیم تا به آنها بدهیم. آرپی‌جی و تیربار کم بود. من به ستاد رفتم تا برای نیروهای جدیدمان اسلحه بگیرم. گفتند اسلحه آرپی‌جی و تیربار نداریم، ولی کلاش داریم. ما هم به آرپی‌جی و هم تیربار نیاز داشتیم. اسلحه تیربار و آرپی‌جی کمترین سلاح در جنگ است.

به سردار فضلی مراجعه کردم، گفت: «امشب با فرماندهان جلسه داریم، شما بیا آنجا مطرح می‌کنیم.» شب جلسه تشکیل شد و گفتیم که اسلحه نداریم. ما را خود گردان‌ها تجهیز کردند. هر گردانی سه عدد آرپی‌جی داد، تیربار داد و ما بیش از آن چیزی که لازم داشتیم از آنها تسلیحات گرفتیم. نیروهای جدیدی که به ما دادند سازماندهی کردیم. دیدیم بعضی از دوستان ما پرتاب نارنجک را بلد نیستند و تا به‌حال پرتاب نکرده‌اند. بعضی هم تا آن زمان با آرپی‌جی شلیک نکرده بودند.

نزدیک عملیات کربلای4 هم بود. من دو سه بار در دوران سربازی به میدان تیر پشت حمیدیه که لشکر 16 زرهی در آنجا تمرین داشت رفته بودم. می‌دانستم کجاست. خودم رفتم و آنجا را هماهنگ کردم. گفتم: «می‌‌‌خواهم نیرو را برای آموزش و تیراندازی بیاورم.» گفتند: «اشکالی ندارد، نامه بیاورید.» من مسئول تسلیحات را فرستادم. گفتم: «برو مهمات بگیر که می‌خواهیم بچه‌ها را برای میدان تیر ببریم.» ایشان رفتند ولی تسلیحات ندادند، گفتند: «ما الان جیره عملیات می‌دهیم، حالا موقع میدان تیر نیست.» گفتم: «باشه، برو بگو برای عملیات می‌خواهیم.» ایشان رفتند جیره جنگی گرفتند؛ آر‌پی‌جی و تیربار. بعد با برادر تیموری که مسئول ترابری بودند هماهنگ کردم و همه بچه‌ها را به میدان تیر بردیم.

همه آنهایی که نارنجک نینداخته بودند، 2 تا انداختند. هر کسی آرپی‌جی نزده بود، 2 تا آرپی‌جی شلیک کرد. همه تیربار هم انجام دادند و یک خاطره بدی که پیش آمد این بود که خبر دادند که آقا هادی مجروح شده. من خیلی ناراحت شدم. احتمال داشت که لشکر بگوید برای چی اینها را برای میدان تیر بردی؟ دوم اینکه یک فرمانده گروهان کم داریم. الحمدالله او رفت درمان شد و سریع خودش را رساند. ما کربلای4 رفتیم، نشد. آمدیم برای کربلای 5.

او در ادامه سخنانش گفت: میل‌گردهایی که به حالت ضرب‌در به هم خورده‌اند را موانع خورشیدی می‌گویند. در کربلای 5، عراقی‌ها یک کانال در سنگر خودشان درست کرده بودند که ارتفاعش یک متر و هفتاد و عرضش هم 50 سانتی‌متر بود. این کانال را با بلوک سیمانی چیده و دور و کفش را سیمان کرده بود. خط دفاعی شلمچه موانع زیادی داشت و الحق هم نفوذ در این موانع غیرممکن بود. من یادم است دو سه بار صدام گفته بود اگر نیروهای ایران خط شلمچه را بشکنند و وارد شهر شوند، من کلید بصره را به آن‌ها می‌دهم. هر 75 تا 100 متری اتاقکی زده بود و دورتادور و کف آن را سیمان کرده بود و دو تا دریچه به ‌طرف نیروهای ما داده بود.

این کانال را سه تا چهار کیلومتر مقابل نیروهای ما درست کرده بود. جلوی این کانال خاکریز داشت. خاکریز یعنی با لودر خاک را از زمین آورده‌ بودند و به آن کانال چسبانده و جلوی آن خاکریز دوباره آب ریخته‌ بودند. آبی که ارتفاعش بعضاً دو متر هم می‌شد. داخل آب کمین گذاشته بود. کمین یعنی استتار کرده و دیده نمی‌شود و اگر شما وارد شوید ناگهان غافلگیر می‌شوید. داخل آب، خورشیدی و سیم‌خاردار و مین‌های ضد آب گذاشته بودند. داخل آن دوباره کمین هم گذاشته بودند.

شب عملیات دو تا از گردان‌های لشکر 10 سیدالشهدا(ع) که خیلی قدرتمند و غواص بودند، می‌خواستند عملیات کنند. طبق مأموریت قرار بود بعد از اینکه نیروهای خودی خط شلمچه را گرفتند و خط اول را عبور کردند، ما جاده آسفالته شلمچه به بصره را ادامه عملیات بدهیم. اگر هم دشمن پاتک کرد پاسخگو باشیم. در واقع ما گردان سوم از تیپ لشکر 10 بودیم.

شب عملیات من پشت بی‌سیم بودم و گوش می‌کردم. این خاطره خیلی دردناک است. دو تا از گردان‌های غواص آمدند، نتوانستند وارد شوند. یکی از گردان‌های غواص که فرمانده خیلی قدرتمندی هم داشت، آقای تقی‌زاده و یک فرمانده دیگر گردان‌هایش نام عاملی بود. آنها رفتند وارد شدند، جلو هم رفتند، اما در کمین گیر کردند. من داشتم از پشت بی‌سیم گوش می‌‌کردم. او گفت: «ما دیگر نمی‌توانیم برویم، بچه‌ها شهید شدند. گرفتار کمین شدیم. من کانال بی‌سیم را عوض می‌کنم که دست دشمن نیفتد. خداحافظ...» هر چه همه گفتند: «این کار را نکن!» گفت: «هیچ چاره‌ای ندارم، چون ‌عنقریب من هم شهید می‌شوم و من را می‌زنند. دیگه نمی‌خوام بیایم وارد کانال شما بشم.» خیلی دردناک بود. متأسفانه برادر عاملی به شهادت رسیدند و این خط شکسته نشد.

حدود ساعت 4 صبح بود که به ما اطلاع دادند برای ادامه عملیات آماده شوید. از منطقه شمالی شلمچه لشکر 19 فجر توانسته بود یک جاپا بگیرد. از آن جاپا قبل از ما گردان حضرت سجاد(ع) وارد شده بود. حدود یک کیلومتر پیشروی کرده و مانده بود. به ما ابلاغ کردند که برویم. هوا خیلی سرد بود. حساب کنید 15 دی‌ خوزستان خیلی سرد بود. ما آماده شدیم. من تلاش کردم قبل از اینکه هوا روشن شود به دشمن برسیم؛ چون می‌دانستم در روز روشن با این وضعیت شلمچه، خیلی سنگین است. حرکت کردیم تا بچه‌ها را تندتر ببریم. چون نمی‌شد، توپخانه دشمن آنجا را می‌زد.‌ باید سوار نفربر می‌شدیم.‌ جاده‌ای هم که جاپا گرفته بودند، عرضش فقط ده متر بود.‌ به هر طریق بود ما این راه را طی کردیم.

یکی از بچه‌های ما از روی نفربر افتاد، چون توپ شلیک می‌‌کردند. طفلکی دستش زیر شنی نفر رفت و متأسفانه دستش قطع شد. خیلی درد داشت و بر روحیه بچه‌ها اثر گذاشت. البته الان هستند، خیلی قبراق و سرحال. ما با تمام توان می‌رفتیم که به دشمن برسیم. ساعت 7 و نیم به قسمتی رسیدیم که بچه‌ها خط را شکسته بودند. پیشروی شده بود‌. ما با سرعت زیادی رفتیم که برسیم. گروهان اول ما که شهید محمد موافق فرماندهش و برادرش هم محمود موافق معاونش بود، ساعت 8 و نیم حدود یک کیلومتر پیشروی کردیم. هوا هم کاملاً روشن شده بود. ساعت هشت‌ونیم دشمن جلوی ما محکم ایستاد. بعد این خط شلمچه که عرض کردم یک کانالی هست با این مشخصات. سمت چپ این کانال اگر بیرون بیایی کمین‌‌های نیروهای دشمن است. سمت راستمان هم که می‌رویم یک خاکریز مقطعی زده بودند که او از این خط پشتیبانی می‌کرد. یعنی بچه‌های ما اگر سرشان را از این کانال بالا می‌آوردند تک‌تیراندازهای صدام بچه‌های ما را از آن خاکریز می‌زدند. خیلی از بچه‌های ما از قسمت سر تیر خوردند، چون سرشان از کانال بالا می‌آمد.

حالا شما حساب کنید، ما رفتیم داخل یک کانال اینجوری، فقط و فقط هم یک کانال. سمت چپ ما دشمن، سمت راست ما دشمن، روبه‌رویمان هم دشمن. جنگیدن در آنجا بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود. ساعت حدود 8 و نیم هوا روشن شده بود. دشمن همچنان محکم جلوی ما ایستاده بود. درگیری شدیدی صورت گرفت که بسیار برای ما و دشمن تلفات داشت. فاصله ما با دشمن 5  تا 7 متر بود. همانطور که گفتم دشمن سنگرهای شکیلی برای خودش در آن خط درست کرده بود و کاملاً مسلط بود.

تیراندازی که شروع شد، رسید به نارنجک‌انداختن. نیروهای ما چون دیگر نمی‌توانستند پیشروی کنند باید حواسشان جمع می‌بود. در نارنجک‌انداختن سرشان از کانال بالا نیاید که اگر به آن طرف که 300 متر فاصله داشتند و روبه‌رو هم که دشمن است، غافلگیر نشوند. برای همین شروع به پرتاب نارنجک ‌کردند. نارنجکی که ما می‌انداختیم و عراقی‌ها می‌انداختند فرق داشت. اگر آنها 10 تا می‌انداختند ما 5 تا می‌انداختیم. این‌قدر نارنجک زیاد بود که من که حدود 50 متر فاصله داشتم و نظاره‌‌گر ماجرا بودم، نارنجک‌هایمان به همدیگر می‌خورد. بعضی‌هایشان منفجر می‌شدند، بعضی‌هایشان را هم بچه‌‌ها پرت می‌کردند. اینقدر زیاد بود که بعضی نارنجک‌ها داخل کانال بچه‌ها می‌آمد و منفجر می‌شد و آنها را شهید و زخمی می‌کرد. هر چه بچه‌های ما اینها را می‌زدند اثر نمی‌کرد!‌ من بعدها متوجه شدم آنها جلیقه ضدگلوله پوشیده بودند.

نیروهای گارد بودند که لباس سبز تنشان بود، برای همین درگیری که به این شدت ادامه داشت. آنها نسبت به ما پر زورتر و قوی‌تر بودند، چون محل اسکانشان بود. آنها سنگر و مهمات داشتند و ما فقط مهماتی بود که با خودمان برده بودیم. در همین درگیری شدید، برادرمان آقای کاشی‌ها جانشین گردان آمد. به او گفتم:‌ «جلو نرو، باید یک فکری کنیم.» ایشان جلو رفت و شهید شد. این مدت 15 دقیقه‌ای برای ما در آن لحظه، 15 سال گذشت. در این درگیری که ادامه داشت یک‌مرتبه عراقی‌ها سه چهار تا نارنجک دودزا انداختند که کل آن منطقه درگیری که حدود 30 متر بود دود گرفت. چشم چشم را نمی‌دید. وقتی این دودها فروکش کرد، عراقی‌ها بالای سر بچه‌های داخل کانال بودند.

همه آن بچه‌‌ها را یکی یکی با تیربار و رگبار همینطور زدند و جلو آمدند. در همین حین که درگیری خیلی شدید بود زخمی هم بود که از بغل من رد می‌شد و می‌رفت. هیچ راهی هم نبود. اگر  یک قدم عقب‌نشینی می‌کردیم کل عملیات کربلای5 واقعاً شکست خورده بود. در همین حین دیدم روبه‌روی کانالی که آنها درست کرده بودند فاصله ما با سنگر مهمات عراقی‌ها  5 متر بود. سنگر مهماتشان پر از مهمات بود. یکی از عراقی‌‌ها یک آرپی‌جی برداشته بود و ما را می‌زد. هر چی بچه‌ها گفتند:‌«بزنیدش! نزنیدش!... بزنید ... نزنید ...!» بالاخره آرپی‌جی را شلیک کرد. گلوله آرپی‌جی خورد به انبار مهمات و انبار منفجر شد. همه عراقی‌ها که بالای سر بچه‌های ما آمده بودند با این موج انفجار روی هوا تکه پاره شدند. یعنی من نگاه می‌‌کردم انگار روی هوا غلت می‌خوردند. این باعث شد عراقی‌ها که پیشروی کرده بوده و روی سر بچه‌ها آمده بودند همه‌شان کشته شدند. این کشته‌شدن عراقی‌ها به ما فرصتی داد که برنامه‌ریزی کنیم که ادامه عملیات انجام شود.

حدود نیم‌ساعت بعد که یک مقداری هم جلو رفته بودیم، بی‌سیم‌چی هم که همیشه با فرماندهی ‌می‌آمد و سه چهار تا بی‌سیم و یک آنتن بزرگ هم همراهش بود آمد. من به عقب رفتم که گزارش بدهم! دیدم یکی از بچه‌ها به نام احمد غلامی که همکار من در پلیس قضایی بود،‌ تیر به به سرش خورده و مغزش بیرون ریخته است. من فکر می‌کردم شهید شده! به بچه‌ها گفتم: «با چفیه یا چیزی که از خاک برندارید مخش را که بیرون ریخته جمع کنید و روی سرش ببندید.» آنها همین کار را کردند،  اما احمد غلامی 25 سال زنده بود. البته اینجای سرش خالی بود. افراد را می‌شناخت ولی تکلم نداشت. بعضی جاها خدای تبارک و تعالی به آدم الهام می‌‌کند.‌ در همین مدتی که ما فرصت پیدا کردیم و عراقی‌ها تلفات داده بودند و طرف ما نمی‌آمدند، حدود 14 نفر از عراقی‌ها که در آب در کمین ما بودند آمدند و تسلیم شدند. ما از سمت بغل خاطرمان جمع شد که نیرو نیست.

من در این فکر بودم که الآن باید چه کار کنم! از این طرف هم در فشار سنگین قرار داشتیم. قرار بود خط شلمچه شکسته شود و 23 لشکر عبور کند. دشمن غافلگیر شده بود. هوا روشن شده بود، تانک‌ها و هلی‌کوپترهای دشمن هم یواش یواش جلو می‌آمدند. یک مرتبه به من الهام شد، احتمالاً‌ پشت خاکریز دشمن کسی نباشد! همینجوری یک غلت زدم دیدم پشت آب ‌هیچ خبری نیست. یعنی روبه‌روی ما این کانال که 5 یا 10 متر عراقی هست، ولی بغلش هیچ خبری نیست. به ذهنم رسید اگر ما بتوانیم بیاییم این پشت، داخل  خاکریزش را نمی‌بیند و طرف نیروهای خودمان هم هست و می‌توانیم از وسط عراقی‌ها پیشروی کنیم. این طرح را ریختم که انجام شود. به آقای هادی که یکی از فرمانده گروهان‌های قدر ما بودند گفتم: «مسئول دسته‌ای که از همه قوی‌تر است به جلو بفرست.» چون تلفات داده بودیم، محمود معافی هم که برادر معاون گروهانمان بود و بخشی از دسته ویژه‌مان هم شهید شده بودند. گروهان از هم پاشیده بود. برادرمان آقای تیموری تشریف آوردند. ما حدود 12 نفر تدارک دیدیم. یک تیربار، یک آرپی‌جی، بقیه را هم آماده کردیم.

آنها جلو رفتند و گفتیم شما آماده باشید به سمت راست که از این مقطعی‌ها ما را می‌زنند. توجیه کردیم،‌ شما از این خاکریز پایین بپرید.‌ 5 متر جلوتر بروید عراقی‌‌ها هستند. 100 متر می‌دوید، از وسط عراقی‌ها بالا می‌آیید. عراقی‌ها بالا و داخل کانال وسط ما هستند. بخشی به این طرف می‌زنی،‌ بچه‌ها هم که منتظرند می‌آیند جلو، بقیه‌اش را به طرف جلو ادامه ‌دهیم. وقتی آقای تیموری با بچه‌ها پایین رفتند، دیدم خیلی یواش یواش می‌روند. من خودم دویدم. گفتم: «مرد مؤمن می‌گم عراقی‌ها بغلت هستند. بدو...» ما 100 متر به اتفاق دوستان دویدیم و از وسط عراقی‌ها بالا آمدیم. نصف عراقی‌ها داخل کانال مانده بودند نصفشان هم طرف خودشان. دوباره از آنجا عملیات کربلای 5 شروع شد. ما انتقام تلفات سنگین صبحمان را از عراقی‌ها گرفتیم.

راوی در آخر سخنانش گفت: در بین این بچه‌ها پسری بود که کلاه می‌گذاشت. بچه‌ها چند بار از او شکایت کرده بودند که این خیلی شلوغ و بی‌نظمی می‌کند. دیدم این آقای شلوغ روی سنگر عراقی‌ها دوشکا را بالا آورده و عراقی‌ها را نشانه گرفته. عراقی‌ها که فرار می‌کردند همه را با دوشکا می‌زد. ما همینطور که ادامه می‌دادیم و خوشحال شده بودیم و می‌خندیدیم جلو می‌رفتیم. حدود دو کیلومتر پیشروی کردیم تا به پنج‌ضلعی رسیدیم. می‌‌گفتند عراق دو هلالی یا نونی درست کرده بود که اگر خط شلمچه سقوط کرد، بتوانند ازطریق آن دو هلالی‌از این خط حفاظت و حمایت کنند. هلالی‌ها شبیه هلال یا نان بودند که 6 متر ارتفاع داشتند.

بچه‌ها خودشان می‌رفتند بالای عراقی‌ها. آقای کیان‌پور هم بغل من بود. همدیگر را دیدیم و بغل کردیم و خیلی هم خوشحال شدیم. بی‌سیم من را خواست و رفتم. آقای کیان‌پور پایش را جلوتر گذاشت. ایشان را به رگبار بستند و ایشان افتاد. من یک ذره عقب آمدم. بعد از بغل به طرف عراقی‌ها نشستم  ببینم او را از کجا می‌زنند. داشتم به آقای قاضی ـ معاون گردان ـ گزارش می‌دادم که ایشان گفتند نیروها را سریع به جلو بیاور که عراقی‌ها اگر بالا بروند سخت است. بعد همین‌که من رفتم تا نگاه کنم، آن عراقی دید بی‌سیم‌چی کنار من است. با قناصه من را نشانه گرفت و  به سینه‌ام زد. تیر از این‌ طرف بدنم درآمد و من را میخ‌کوب کرد به این بغل که تکیه داده بودیم.

بی‌سیم‌چی من رفت بگوید که فلانی مجروح شده، آمدم به او بگویم آقا نگو، روی روحیه بچه‌ها تأثیر دارد، او را هم زد. بی‌سیم‌چی آقای رحیمی بود که حالا وزیر دادگستری هستند. ما دو نفر همین‌جور ماندیم. نفسم بند آمد و دیگر هر چه می‌خواستم بگویم چه کار می‌شود کرد، چه کار نمی‌شود کرد، نشد. بچه‌ها رسیدند و ما را به عقب بردند. چون من خونریزی ریه و داخلی داشتم، نمی‌توانستند آن را ببندند. به کُما رفتم که بچه‌ها فکر کردند من شهید شده‌ام.

باید این خاطرات و شجاعتی که پدران، برادران و فرزندان شما داشتند ثبت و ضبط شود. آنجا که نارنجک می‌انداختند یک نفر عقب‌نشینی نکرد. یک نفر نیامد بگوید آقا اینجا سخت است، ماند و جانش را داد و مقاومت کرد. امروز مردم ما همان آدم‌ها هستند، همان جوان‌ها هستند. به قول فرمایش حضرت آقا(مدظله‌العالی) جوانان ما مقتدرتر، شجاع‌تر و عاشق‌تر از قبل هستند.

 



 
تعداد بازدید: 146


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 142

روزی در منطقه شلمچه عده‌ای از اهالی خرمشهر را با کامیون ایفا به مقر فرمانده آوردند. در میان این عده که بیشترشان پیرزن‌ها و پیرمردها و بچه‌ها بودند دو پسر جوان هم دیده می‌شدند. همه اسرا را از کامیون پیاده کردند و تنها آن دو جوان را به مقر فرمانده ضداطلاعات بردند. من در مقر تیپ نگهبان بودم.