کاربرد جغرافیا در تاریخ

گفت و گو با دکتر محمدحسن گنجی؛ دکتر احسان اشراقی و دکتر پیروز مجتهدزاده


مصاحبه‌كننده: کتاب ماه

کتاب ماه: بسم الله الرحمن الرحیم. در مورد بستگی نزدیک تاریخ و جغرافیا نیاز به بحث و توضیح نیست و از ایام دور تاریخ نگاران جغرافی نویس و جغرافی نویسان نیز تاریخ نگار بوده اند. از استرابوی یونانی تا روزگار اخیر. در کشور ما هم هنگامی که علوم جدید دانشگاهی وارد شد، ابتدا دروس تاریخ و جغرافیا با هم یکی بودند و لیسانس تاریخ ـ جغرافیا به محصلین اعطا می شد و جدایی این دو رشته محصول سال های اخیر است. جناب دکتر گنجی بفرمایید به نظر شما دانش جغرافیا چه کمکی می تواند به تاریخ داشته باشد؟

دکتر گنجی: بسم الله الرحمن الرحیم. من سالیان دراز است که با جغرافیا درگیر هستم. اگر سال ورودم به دارالمعلمین عالی و نام نویسی در رشته ی تاریخ و جغرافیا را سال ورودم به رشته ی جغرافیا بدانم، امروز هشتاد سال است که من با این دانش سروکار دارم. در سال 1309 پس از کسب دیپلم در شهرستان بیرجند، برای ادامه تحصیل در مدرسه ی عالی حقوق به تهران آمدم. در آن زمان هنوز دانشگاهی وجود نداشت؛ ولی مدرسه ی عالی حقوق موجود بود. مرا از بیرجند به میرزا احمد مدیر نراقی، مؤسس مدرسه ی شوکتیه ی بیرجند (اولین مدرسه از نوع جدید پس از دارالفنون و رشدیه) در تهران سپرده بودند و ایشان مرا به مدرسه  ی عالی حقوق برد. مدرسه ی شوکتیه، پس از دارالفنون و رشدیه، اولین مدرسه  از مدارس جدید بود، که در سال 1324 قمری، در بیرجند تأسیس شده بود. پس از مراجعه به مدرسه ی عالی حقوق، متوجه شدم که معلمین این مدرسه اکثراً فرانسوی هستند و من که در دوران متوسطه زبان انگلیسی خوانده بودم، نمی توانستم از دروس این مدرسه استفاده کنم. به همین علت چند روزی به مدرسه ی آمریکایی رفتم که تنها مدرسه ی انگلیسی زبان آن زمان بود. ولی یک مرکز دیگر هم برای ادامه ی تحصیل بود و آن دارالمعلمین عالی بود که دو سال قبل تأسیس شده بود و دارای دو رشته  ی علمی و ادبی بود، که رشته ی ادبی آن به دو شاخه ی فلسفه و ادبیات و تاریخ و جغرافیا تقسیم می شد. من در دارالمعلمین عالی، در رشته ی تاریخ و جغرافیا نام نویسی کردم و از آن زمان تاکنون درگیر جغرافیا هستم. در آن  زمان ما هم تاریخ می خواندیم و هم جغرافیا. به ما چنین تفهیم شده بود که اولین تاریخ نویس دنیا هرودوت بوده و وی کتاب خود را با جغرافیا آغاز کرده است و جغرافیا را به عنوان مقدمه ی تاریخ در کتاب خود آورده است. پیوند تاریخ و جغرافیا از همان زمان شروع شده است و تاکنون پایدار مانده است. درحقیقت هیچ تاریخی را بدون جغرافیا نمی توان نوشت، چراکه جغرافیاست که تاریخ را به وجود می آورد. در این مورد من مثالی می زنم. در سال 1320 که ایران مورد هجوم متفقین قرار گرفت، من افسر وظیفه بودم و بلافاصله به خدمت دبیری دانشگاه درآمدم. در آن سال ها رادیو هم مثل امروز نبود و در شبانه روز تنها چند ساعت کار می کرد. در همه ی مناطق هم که برق نبود که همه به رادیو دسترسی داشته باشند. به هرحال رادیو خبر داد که ژاپنی ها به پرل هاربر حمله کرده اند. روز بعد در تهران همه از هم می پرسیدند که پرل هاربر چیست و کجاست؟ من به این فکر افتادم که چیزی درباره ی این منطقه بنویسم. و اولین تجربه ی قلمی خود را در کتابچه ای 20 صفحه ای در این مورد تحت عنوان «جنگ و جغرافیا» با محتوای شرح اقیانوس کبیر و درگیری های ژاپن و آمریکا نوشتم. در این کتابچه اول نقشه ای از اقیانوس کبیر با کشورهای اطراف و جزایر مهم آن را قرار دادم. شرحی بر این نقشه نوشتم و نیز نوشتم که چطور جغرافیا جنگ را ایجاد کرده است. چراکه در جنگ جهانی دوم، نیروی دریایی بسیار اهمیت پیدا کرد و دو کشور مهم آمریکا و ژاپن هم در دو طرف اقیانوس کبیر قرار دارند و چشم هردو به جزیره ی گوام، حدفاصل این دو کشور است و پایگاه بحری آمریکا در این جزیره قرار دارد و یک پایگاه بحری دیگر نیز در مجمع الجزایر هاوایی داشت و نیز بندر پرل هاربر در کنار همین اقیانوس واقع است. من بنا به دانش آن روز خود چنین نتیجه گیری کردم که مسائل جغرافیایی جنگ را به وجود می آورند. چراکه برخی پدیده های جغرافیایی در یک منطقه وجود دارند که در جای دیگر دیده نمی شوند و یا معتقدات و مختصات انسانی که در هرجایی با جای دیگر تفاوت دارد. این پدیده ها و یا مختصات با یکدیگر برخورد پیدا می کنند و جنگ را به وجود می آورند. من نتیجه گیری کرده بودم که جنگ به نوبه ی خود جغرافیا را توسعه می دهد، چراکه در این منازعات، اطلاعات هم مبادله می شود و نمونه ی آن را هم جنگ های صلیبی ذکر کرده بودم. جنگ های صلیبی دو قرن بین دو مذهب برقرار بود. عیسویان در اروپای غربی و مسلمانان در خاورمیانه. این دو، طی 200 سال 8 بار جنگیدند. در آن دوران پادشاهان اروپایی مثلاً از پاریس تا بیت المقدس را در طول یکی ـ دو سال طی می کردند و با هزاران سوار می-آمدند و می جنگیدند. در این جنگ یا پیروز می شدند و یا شکست می خوردند و بازمی گشتند. هنگامی که بازمی گشتند با خود اطلاعات زیادی از این سرزمین ها می بردند و دانش جغرافیایی شان توسعه می یافت. به نظر من پیوند تاریخ و جغرافیا ناگسستنی است. یعنی هیچ تاریخی را بدون ذکر تأثیر عوامل جغرافیایی نمی توان نگاشت. حال این تاریخ و وقایع آن یا به فواصل جغرافیایی و زمینی بستگی دارد یا به پدیده های زمینی. چه بساکه یک رشته کوه، یک دریا و یا یک رودخانه در تاریخ سرنوشت ساز شود. همچنین شرایط اقلیمی، که از عوامل مهم جغرافیایی است، در ساختن تاریخ بسیار مؤثر است. به طور مثال، ناپلئون در حمله به روسیه، در شرایط اقلیمی این کشور گرفتار شد و از روسیه، یا درحقیقت از طبیعت، شکست خورد. همین اتفاق در جنگ جهانی دوم برای ارتش آلمان رخ داد. بنابراین این پیوند همیشه وجود داشته و دارد.
اما اکنون صحبت از کاربرد جغرافیا در تاریخ کردید، به نظر من کاربرد به معنی به  کارگیری است. تاکنون تأثیر متقابل تاریخ و جغرافیا را گفتیم، اما شما مسأله ی کاربرد جغرافیا را مطرح کرده اید.

کتاب ماه: آقای دکتر اشراقی، همین بحث را لطفاً از منظر تاریخی ادامه دهید.

دکتر اشراقی: برای این جانب مایه ی بسی خوشوقتی است که بعد از نیم قرن دانش آموزی از محضر استادم جناب آقای دکتر محمدحسن گنجی، فرصتی به دست آمد که در محضر ایشان بنشینم و درباب مطلبی مربوط به کاربرد جغرافیا در تاریخ، که به همت گردانندگان مجله ی محترم کتاب ماه تاریخ و جغرافیا تشکیل یافته است، سخن بگویم:
یکی نغز بازی کند روزگار/ که بنشاندت پیش آموزگار
من در سال1307 شمسی در شهر قزوین متولد شدم. پدرم میرزا عبدالغفار نیز اهل قزوین بود و نیاکان من نیز در این شهر روزگار گذراندند. پدر، تحصیلات قدیمی داشت و در مدرسه ی التفاطیه با عربی و ادب فارسی آشنا شد و فرزندانش در کودکی الفبای دانش را از ایشان آموختند. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در قزوین گذراندم و هنگامی که دانشسرای مقدماتی تأسیس شد، در آن جا به تحصیل پرداختم و پس از دو سال با اخذ رتبه ی اول امکان ادامه تحصیل در دوره ی لیسانس دانشسرای عالی را یافتم و تا سال 1328، در رشته ی تاریخ و جغرافیا که در آن زمان رشته ی واحدی بودند، به اخذ درجه ی لیسانس از دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران و در عین حال مدرک علوم تربیتی دانشسرای عالی توفیق یافتم و در همان سال به سمت دبیری دبیرستان های قزوین منصوب شدم. در رشته ی تاریخ و جغرافیا، استادان معروفی تدریس می کردند که از آن جمله بودند شادروانان عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، نصرالله فلسفی، وحیدالملک شیبانی، علی اکبر بینا و خانبابا بیانی در علم تاریخ و در جغرافیا: استادان محمدحسن گنجی که در سن متجاوز از نود سالگی هنوز با علاقه و جدیت به افاضات علمی می پردازند، شادروان استاد احمد مستوفی و مسعود کیهان که از خرمن معرفت و دانش آن بزرگواران بهره گرفتیم. افسوس:
نظیر خویش بگذاشتند و بگذشتند/ خدای عزّوجل جمله را بیامرزاد
پس از اتمام تعهد دبیری در شهرستان، به تهران منتقل شدم و ضمن تدریس با استفاده از فرصت هایی که به دست آمد، در رشته ی فوق لیسانس علوم اجتماعی پذیرفته شده و در سال 1343 به کسب درجه ی فوق لیسانس در این رشته توفیق یافتم. و چون دوره ی دکتری تاریخ در همین دوران در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران تأسیس شد، با شرکت در امتحان ورودی توفیق تحصیل در این دوره نصیبم شد و در سال 1347 موفق به اخذ دکتری تاریخ دوره ی ایران بعد از اسلام شدم و با پیشنهاد دانشگاه تهران و موافقت وزارت آموزش و پرورش، به این دانشگاه منتقل گردیده و با سمت استادیاری تاریخ مشغول تدریس شدم.
در سال1354 مدیریت گروه آموزشی تاریخ به اینجانب محول شد که تا سال 1359 به طول انجامید و در سال 1357 معاونت آموزشی دانشکده ادبیات را عهده دار شدم که دو سال به طول انجامید و از آن به بعد بار دیگر با سمت مدیریت گروه تاریخ تا سال 1382 انجام وظیفه کردم. در سال 1360، با تصویب فرهنگستان علوم به عضویت این مرکز علمی درآمدم و چندسالی است که عضویت پیوسته این فرهنگستان را دارم و در عین حال عضویت در مؤسسه ی ایران شناسان اروپا و مطالعات صفویه شناسی نیز عضویت دارم. تعداد شش مجلد کتاب در تاریخ ایران و پنجاه مقاله در زمینه ی تاریخ ایران تاکنون ضمن خدمات اجرایی منتشر ساخته ام. امید است در دوران بازنشستگی، که اکنون در شرایط گذراندن آن هستم، این فعالیت علمی استمرار یابد.

کتاب ماه: با تشکر از دکتر اشراقی، در مورد جغرافیای طبیعی و تاریخ مطالبی بفرمایید.

دکتر اشراقی: همان طور که به عرض رساندم، بین جغرافیا و تاریخ ارتباط تنگاتنگی وجود دارد. از زندگی انسان های غارنشین بگیرید تا زندگی در شهرهای متمدن و پیشرفته در جهان امروز این رابطه وجود داشته و دارد. معمولاً مباحث مربوط به ارتباط انسان با محیط های طبیعی مربوط به جغرافیای انسانی و توصیف تاریخی آن، موضوع جغرافیای تاریخی است که یکی از کهن ترین دانش های جغرافیایی است. موضوع جغرافیا توصیف زمین یا سیمای طبیعی آن است که به شاخه های اقلیم شناسی، جغرافیای ریاضی، زیستی، سیاسی، گیاهی، اقیانوس شناسی، هواشناسی و مانند آن تقسیم شده و روزبه روز به شاخه های افزون تری تقسیم می شود و تمام این شعبه ها اگر در تاریخ بشر مورد مطالعه قرار گیرد، وارد عرصه ی جغرافیای تاریخی می-شود. علم جغرافیا حاصل کنجکاوی بشر و نیاز مبرم او برای شناختن زمین و زیست گاه های آن برای زندگی است. دامداری، زراعت و صناعت و فرهنگ و تمدن حاصل این شناسایی محیط است. چون به علت تنوع مناطق جغرافیایی و اقلیم های متنوع محدودیت هایی در جهان وجود دارد، ناچار جابه جایی انسان ها به میل یا اجبار به مناطقی صورت گرفته که امکان زندگی بهتری در آن جا فراهم بوده و انگیزه ی مهاجرت های بزرگ انسان ها به سرزمین های دیگر و حتی جنگ های بی امان اقوام و ملل از این انگیزه ها سرچشمه گرفته است. مهاجرت بزرگ اقوام مغول و تاتار از دشت های عقیم و غیربارور به سرزمین ماوراءالنهر و هون ها به امپراتوری روم و بسیاری اقوام بیابان گرد به مراکز تمدن، جنگ های طولانی بین ایران و روم و ترکانی که حوزه  های رودهای جیحون و سیحون سرازیر شدند و جنگ های جهانی که سال های متمادی بین دولت های اروپایی درگرفت و جنگ های صلیبی بین مسیحیان و مسلمانان که متناوباً سه قرن به درازا کشید. گرچه به ظاهر خواست جهان مسیحیت رسیدن به بیت المقدس و مدفن حضرت مسیح بود، لیکن هدف اصلی آن نیل به سرزمین های بارور بین النهرین و شرق میانه بود که از مواهب طبیعی و راه های ارتباطی آن به شرق استفاده شود. از قدیم الایام منطقه ای که در شمال خط استوا و دارای آب و هوای معتدل و دریاها و رودهای مساعد و جلگه های زراعتی وسیع بود، بیشتر مطمح نظر انسان ها قرار گرفت و گاهواره های تمدن از همین اقالیم شکل گرفت. امروز بهترین جلگه های حاصلخیز مانند دلتای نیل و حوزه ی رودهای سند و گنگ و آمودریا از مراکز پرجمعیت جهان محسوب می شود و تمامی این تجمع ها و حرکت های انسانی که در طول تاریخ بشر صورت گرفته، تأثیرات جغرافیایی را در تاریخ نشان می دهد. ابن خلدون مورخ بزرگ در مقدمه ی کشاف خود می گوید: شهرنشین ها واجد مدنیت و نهادهای فرهنگی و تمدنی هستند به دلیل یکجانشینی و تمهید برای زندگی و معیشت و این یک حرکت عمرانی در ساخت و ساز تمدن و فرهنگ لکن همین شهرنشینان گه گاه دچار هجوم صحراگردانی می شوند که تنها عصبیت و عرق قومی و همبستگی در میان آ ن ها اتحاد ایجاد کرده که نتیجه ی زندگی قبیله ای است. آن ها بر مردمان متمدن شهرنشین هجوم می آورند و به مدد عصبیت و همبستگی قومی بر آن ها تسلط می یابند ولی چندی نمی گذرد که رفاه زدگی و زندگی مسالمت جویانه آن همبستگی را تضعیف کرده و رفته رفته گرفتار بلایی می شوند که قبلاً بر سر شهرنشینان آورده بودند و این خود تأثیر عوامل جغرافیایی را در طبیعت انسان نشان می دهد. عجین شدن علم جغرافیا با تاریخ و توجیه جغرافیایی تاریخ در کتب تاریخ و جغرافیای قدیم، به خوبی تجلی دارد. آثار ارزنده ای وجود دارد که معمولاً مباحث جغرافیایی این کتاب ها با تاریخ نیز همراه بوده است. در تمام این آثار که اساس آن رابطه ی انسان با طبیعت و محیط زندگی اوست. این رابطه اگر در همه ی ازمنه تاریخی مورد بحث قرار گیرد، جغرافیایی تاریخی است که با این که علمی کهن سال است، لکن اصالت خود را در فهم مسائل تاریخی به روشنی نشان داده است. از هرودوت، ارسطو، طالس ملطی، استرابون، بطلمیوس گرفته تا سلیمان تاجر، مؤلف اخبار الصین و هند. کتب المسالک و الممالک نظیر المسالک و الممالک استخری و البلدان یعقوبی و تاریخ طبری و مروج الذهب مسعودی، اعلاق النفسیه لبن رسته، معجم البلدان یاقوت حموی، احسن التقاسیم فیی معرفه الاقالیم مقدسی و حدود العالم مؤلف نامعلوم و نزهه القلوب حمدالله مستوفی و تحقیق ماللهند و کتاب آثار الباقیه ابوریحان بیرونی و ده ها اثر جغرافیایی که اغلب مصنفین آن از ایران برخاسته اند از منابع جغرافیای تاریخی است که در تمامی آن ها نقش جغرافیا به عنوان بستر تاریخ و تمدن بشر انعکاس دارد.
نکته ی مهمی که در مطالعات مربوط به جغرافیای تاریخی باید در نظر گرفته شود، در درجه ی اول فهم مفاهیم جغرافیایی و تعریف علمی آن است و تطبیق آن بر حوادث تاریخی و گرچه در جهان امروز با پیشرفت سریع علوم و تکنولوژی، تأثیرات محیط جغرافیایی تاحدودی بر زندگی انسان کاهش یافته است و مفهوم جبر جغرافیایی بدانسان که بعضی از دانشمندان فلسفه  ی جغرافیا تصور می کردند قطعیت خود را از دست داده است، معذالک باید اذعان داشت که هنوز مسأله  ی سازگاری با طبیعت در بسیاری از نقاط جهان باقی است.

کتاب ماه: با تشکر از دکتر اشراقی، از دکتر مجتهدزاده خواهش می کنیم از موضع نظری به ارتباط بین تاریخ و جغرافیا بپردازند.

دکتر مجتهدزاده: وقتی از من برای شرکت در جلسه ی «کاربرد جغرافیا در تاریخ» دعوت شد، و این سؤال مطرح شد که بین تاریخ و جغرافیا چه پیوندهایی وجود دارد، من اندیشیدم که سؤال باید به این صورت طرح شود که «میان جغرافیا و تاریخ چه پیوندهایی وجود ندارد؟» شما صحبت از پیوندها می کنید و من می پرسم که چه پیوندی بین این دو وجود ندارد؟ این دو توأمان هستند. زمان بدون مکان معنی ندارد و مکان بدون زمان قابل شناسایی نیست. درحقیقت زمان شماره کردن حالات و حرکات مکان است و جدای از آن نیست. این شماره کردن هم تنها به انسان اختصاص دارد و نه به موجودات دیگر. انسان متفکر سیاست می داند. جغرافیا و تاریخ توأمان هستند و سیاست و همه ی علوم دیگر تابعی از بحث زمان و مکانند. سیاست تفکر است و به کار گرفتن ابتکار توسط انسان که سرچشمه ی شناخت انسان است، نسبت به این دو موضوع توأمان و پدیده ای است حاصل از آن ها. من جغرافیا و تاریخ را چنین تعریف می کنم: جغرافیا «مطالعه ی احوال مکان ها» و تاریخ: «مطالعه ی احوال زمان ها» است. با توجه به این که زمان و مکان با یکدیگر هستند، تاریخ و جغرافیا را هم نمی توان از یکدیگر جدا کرد. چرا که انسان متفکر این دو را در ارتباط با هم مطالعه می کند و به شناخت واقعیات هستی می رسد. دورترین رشته  ی جغرافیا از تاریخ، جغرافیای طبیعی است که ظاهراً هیچ ربطی با تاریخ و شناخت زمان ها ندارد. حال آن که ما در جغرافیای طبیعی هم به مطالعه  ی دوران های مختلف زمین می پردازیم. گذشته از مطالعات اقلیمی و هواشناسی و غیره ما در جغرافیای طبیعی دوران-های زمین شناسی و گاه مثلاً تاریخ تطور آب و هوایی و تأثیراتش بر کشاورزی را مطالعه می کنیم. پس می بینیم که در ابعاد مختلف بین جغرافیا و تاریخ جدایی وجود ندارد که بخواهیم آن را از بین ببریم.
در دنیای امروز، که تکنولوژی پیشرفته ای وجود دارد، برای شناخت پدیده ها، رشته ها را از یکدیگر جدا و تخصصی می کنند، که برای شناخت بهتر اجزاء هر پدیده است و برای پیشرفت مطالعات علمی. این دسته بندی کردن و تخصصی کردن مطالعات به معنی جدا کردن دانش ها از یکدیگر نیست. در همان شرایط یک مطالعه علمی واقعی هنگامی کارایی لازم را دارد که بتواند از دید جامع همه علوم مرتبط استفاده کند و به همین دلیل است که برخی صاحب نظران بر آن هستند که دست کم در علوم انسانی، سیستم آموزشی فرانسوی که کمک گرفتن از علوم مختلف را در مطالعه تسهیل می کند، بر سیستم آموزشی دانشگاهی دنیای انگلو ـ ساکسن، که علوم را به خشونت از هم جدا می کند، ترجیح دارد.
تاریخ و جغرافیا نیز لازم و ملزوم هستند. هر یک از این دو به مطالعات تخصصی خود می پردازند و هر اندازه که در این مطالعات تخصصی از هم دور شوند هم، سرانجام دور می زنند و دوباره به یکدیگر می رسند. این امر خاصیت زمین است. زمین هم دور می زند و به نقطه ی اول می رسد و ما این تعداد دورها را شمارش می کنیم. فلسفه  ی یکی بودن زمان و مکان و شمارش وقایع در زمان و مکان همیشه غالب است.
رشته ی جغرافیای سیاسی که تخصص بنده است، یک رشته کاملاً تاریخی است. یعنی ما در جغرافیای سیاسی به مطالعه تاریخ پیدایش کشورها و حکومت ها و مرزها و تقسیمات کشوری و غیره می پردازیم و جز از راه پیدا کردن ریشه ی تاریخی هر یک از این پدیده ها و یافتن تاریخ تطور هر یک از آن ها، نمی توانیم جغرافیای سیاسی را بشناسیم. ما شمارش می کنیم که فلان کشور در چه زمانی به این صورت درآمده و در ابتدا چگونه بوده است و از این قبیل. در حقیقت در این رشته ما تاریخ را در صحنه ی جغرافیا مطالعه می کنیم.
من ابتدای تحصیل در دانشگاه مایل بودم علوم سیاسی بخوانم، ولی از اتفاق وارد رشته ی جغرافیای سیاسی شدم. و بعد از یک سال متوجه شدم که این رشته چقدر با من سازگار است و این همانی بود که در اندیشه های خود به دنبالش می گشتم. در کلاس استاد گنجی جمله ای از ایشان شنیدم که هرگز از یاد نمی برم و آن این که: «جغرافیا عبارت است از مطالعه ی روابط انسان با محیط. چگونه انسان محیط را مسخر می کند و چگونه انسان توسط محیط مسخر می شود». فلسفه ی جغرافیا از همین جا آغاز می شود. انسان پدیده ای جغرافیایی است و فلسفه ی جغرافیا انسان را به فلسفه ی وجود و فلسفه ی حیات می کشاند و شناخت این حقایق جز از راه مطالعه تاریخی تطور فلسفی امکان ندارد..

کتاب ماه: جناب دکتر گنجی از کاربرد جغرافیا در تاریخ می گفتید. اگر مایل هستید درمورد رابطه ی بین جغرافیای طبیعی و تحولات تاریخی صحبت کنید.

دکتر گنجی: من گمان می کنم اگر پیوند را ادامه دهیم همان اثر کاربردی را هم دارد. ما جغرافیا را به دو بخش طبیعی و انسانی تقسیم می کنیم. آقای مجتهدزاده گفتند که به ظاهر جغرافیای طبیعی دورترین بخش جغرافیا به تاریخ است، در صورتی که من خیال می کنم جغرافیای طبیعی است که تاریخ را می سازد. یعنی تمام تاریخ و حوادث بشری، معلول جغرافیای طبیعی است. البته منظور من زندگی امروز ما نیست. عامل عمده ی زندگی در گذشته زمان و مکان بوده است. ولی امروزه این دو در زندگی ما از میان رفته اند. به عنوان مثال زمانی که بیرجند دانش آموز بودم، آنفولانزا در بیرجند شیوع پیدا کرد. تهران خبر نشد و ده ها هزار نفر در بیرجند از بین رفتند. آنچه در داروخانه ها جدید به نظر می آمد، گنه گنه بود که برای هر تبی به بیمار تجویز می کردند. یعنی اگر فاصله ی مکانی ما تا تهران، که مرکز کشور بود، هزار کیلومتر بود، فاصله ی زمانی ما چندهزار برابر بود. ولی اکنون این فاصله های مکانی و زمانی از بین رفته اند.

کتاب ماه: به اصطلاح امروزی همه ی وقایع بهنگام و on line هستند.

دکتر گنجی: بله. به هر حال، جغرافیای طبیعی تاریخ را به وجود می آورد و تاریخ هم دین خود را ادا می کند و جغرافیای سیاسی را به وجود می آورد که در آن بحث از کشور و مرز و غیره می شود و این ها عواملی است که ملت ها و دولت ها را به وجود آورده است. امروزه ما همه ی مسائل جغرافیای سیاسی را در مسائل ژئوپلیتیکی خلاصه می کنیم. همه ی این موارد نتیجه ی تاریخ است. منتها تاریخ در گذشته حول حوادث پدید آمده است و امروزه حول اطلاعات جدیدی است که دنیا به آن دست یافته است. مسائل مورد بحث جغرافیای سیاسی، اگر در گذشته مثلاٌ اختلاف بین شیعه و سنی یا روم و ایران بوده است،  امروز در این مورد است که ما نفت داریم که آمریکا کمتر دارد و اروپا ندارد. یا ما گاز داریم که بسیاری کشورها ندارند. یعنی مسائل جغرافیایی تاریخ را به وجود می آورند. این مواردی که حول مسائل اقتصادی و معیشتی به وجود می آیند، مظاهری است از کاربرد جغرافیا در تاریخ. ریشه ی جغرافیایی است که تاریخ را به وجود می آورد. و همان طور که دکتر مجتهدزاده گفتند، بهتر است بپرسیم که کجا این دو پیوند ندارند.
فرق بین علم جدید و قدیم این است که دانش قدیم درباره ی همه چیز می دانست و دانش جدید درباره ی هیچ چیز همه چیز می داند. یعنی تا این پایه علم تقسیم شده و تخصص ایجاد شده است.
مثلاً متخصصین روستاشناسی ما که سروکار فراوان با آمار و فرمول های آماری و رایانه و... دارند، دیگر به نظر می رسد که با تاریخ پیوندی ندارند. یا مورخینی که امروز جهانی می اندیشند و تحت تأثیر جهانی شدن هستند، به نظر می رسد که با جغرافیا ارتباط ندارند. اما اگر بیشتر تأمل کنیم، می توان دریافت که هنوز این رشته ها با هم پیوند دارند، اما می توان از پیوند به کاربرد هم تعبیر کرد.

کتاب ماه: با تشکر ازاستاد گنجی. جناب دکتر اشراقی ادامه ی بحث در مورد رابطه جغرافیای طبیعی و تاریخ را بفرمایید.

دکتر اشراقی: مسأله ی طبیعت و جغرافیای طبیعی در حوادث تاریخی نقش اساسی داشته است. حرکت های تاریخی، مثل مهاجرت های بزرگ، که بخش مهمی از تاریخ بشر را تشکیل می دهد، با جغرافی عجین شده است. ساختن شهرها در مناطق مناسب مثلاً کنار رودخانه ها، دریاها، و جایی که آب وجود داشته باشد؛ پیامد همین مسأله است. یا جنگ هایی که بر سر زمین های حاصلخیز در طول تاریخ رخ داده است.
قطعاً امپراتوری رم برای تفریح، از ایتالیا به خاورمیانه و کنار فرات نیامد تا با اشکانیان یا ساسانیان بجنگد. یا حمله  ی اسکندر به این نواحی. مثال دیگر هون های دشت های سیبری هستند که در انقراض امپراتوری رم مؤثر بودند، که این فاصله ی بعید را بیهوده طی نکردند. هجوم اقوام ترک به آسیای مرکزی که تحت سلطه ی ایران بود، از همین گونه است. و این گروه ها اینقدر تأثیرگذار بودند که زبان مردم بسیاری از این نواحی را نیز به ترکی تغییر دادند. بنابراین زمین در تحولات تاریخی نقش اساسی دارد. جنگ های صلیبی به ظاهر برای تسخیر بیت المقدس است، ولی درواقع برای به دست آوردن زمین های مساعد و حاصل خیز بین النهرین است.
امروز در ایران، خوزستان سرزمین زرخیزی است و اگر به آن توجه شود، می تواند در برخی مواد غذایی، کشوری را تأمین کند. هندوستان به علت حضور دو رود گنگ و سند بسیار حاصل خیز است و همین امر باعث حضور یا قبل از آن ها اقوام مهاجر شده است. بنابراین اگر جغرافیای مهاجرت به خوبی مطالعه شود، می توان آثار اقلیم را در تاریخ دید.
درنتیجه مورخ نمی تواند تاریخ بنویسد، مگر اینکه علت مهاجرت ملیت ها و گروه های انسانی را در جهان و نیز علت اختلاف یا امتزاج اقوام و طوایف مختلف را بررسی کند. ابن خلدون که پدر علم تاریخ شرق است، می گوید شهرنشین ها متمدن هستند و اقوام صحراگرد و حواشی شهرها عصبیت دارند و متمدن نیستند، این گروه اخیر هستند که به شهرها حمله می کنند، شهرها را تسخیر می کنند و به تدریج عصبیت خود را از دست می دهند و متمدن می شوند. البته عصبیت به معنی پیوندهای محکم درون قبیله ای است. این است که حرکت تاریخ ممکن است به علت برخی عوامل معنوی هم روی داده باشد، اما بسیار نادر است. بیشترین عامل تصاحب زمین ها و منابع است که امروز هم از سوی غرب برای تجاوز به شرق دیده می شود.

کتاب ماه: در قرن نوزدهم هم این عامل به خوبی نمایان است. یعنی استعمار به همین دلیل صورت می گیرد. آقای دکتر مجتهدزاده نسبت بین فرهنگ و جغرافیا و سیاست را بفرمایید.

دکتر مجتهدزاده: به نظرم توضیح واضحات است اگر بگویم که وقتی تاریخ هر رشته ی علمی را بررسی می کنیم، می بینیم به جغرافیا برمی گردد. به طور مثال از گیاه شناسی و کشف داروهای گیاهی بود که مطالعه برای درمان دردهای بشر آغاز شد. و امروز ما شاخه ای به نام جغرافیای پزشکی هم داریم. رشته های فنی و مهندسی از استفاده بشر از پدیده های طبیعت به عنوان ابزار کار شروع شد و شناخت ابزار و ساخت ابزار است که امروز این همه پیشرفت در تکنولوژی حاصل کرده است و پیشرفته ترین تکنولوژی در خدمت مطالعاتی جغرافیائی کهکشانی قرار دارد تا انسان بتواند دعلاوه بر تسخیر زمین، چرخ نیلوفری را هم به زیر آورد. فراموش نکنیم که همه ی این کارها به دست انسان انجام می شود و انسان یک پدیده جغرافیایی است و شناخت او از جغرافیا ماهیت تاریخی دارد. از دید من هیچ رشته ی علمی وجود ندارد که با جغرافیا، به طور مستقیم در ارتباط نباشد، در حالی که جغرافیا بدون تاریخ معنی ندارد چون این دو توأمانند.

دکتر گنجی: در همین ارتباط بگویم این اطلاع رسانی جدید در دنیای مدرن از GIS شروع شد. GIS یعنی سیستم اطلاعات جغرافیایی (Geographical Information Systems). پایه ی مکانیسم اطلاع رسانی امروز که دنیا را زیرورو کرده است، جغرافیاست.

دکتر مجتهدزاده: در این بحث اشاره من به انقلاب تکنولوژی اطلاع رسانی است. اشاره به این که شمار زیادی از متفکرین بشر امروز بر این اعتقاد هستند که این انقلاب انفورماتیک، زمان را کوتاه و مکان را مختصر می کند، آن چنان که جهان سیاسی را می گویند به یک «دهکده» جهانی تبدیل شده است. برخی از آن ها حتی صحبت از جهان بدون مرز و بدون سرزمین به میان می آورند. البته من در این جا باید بگویم که با ایده «جهان بدون مرز» آنان هم عقیده نیستم.  ضمن تأکید بر این که هیچ چیز نیست که از این درگیری در تحول زمان و مکان جدا باشد، معتقدم که تا وقتی انسان احساس استقلال از یکدیگر را داشته باشد و به ویژگی های هویتی شخصی و ملی خود پایبند بماند، کشور وجود دارد، مرز وجود دارد و سازمان مدیریت جامعه در کشورهای جدا ازهم وجود خواهد داشت، چرا؟ چون به گفته ژان گاتمن «جدا بودن از دیگران و سربلند بودن از مضامین ویژه شخصی امری است که در ذات بشر نهفته است.»
من مطالعاتی در جغرافیای تاریخی و تمدن تاریخی ایران دارم. دکتر اشراقی اشاره کردند که اقوام ترک، آسیای مرکزی را ترکیزه کردند. در مورد ایران و فرهنگ ایرانی این مسأله بسیار جالب تر است. از نظر تاریخی اجازه دهید توضیح دهم که اگرچه تاریخ تمدن ایران به پیش از پنج تا هفت هزار سال و شاید بیشتر برسد، من هخامنشیان را آغاز ایران سیاسی، یعنی آغاز «کشور ایران» می دانم. از دوران هخامنشی است که «کشور» به معنی یک مجموعه سیاسی چندشهری به وجود آمده و زیربناسازی های اولیه برای مدیریت کشوری آغاز می شود. از دوران هخامنشی است که سازمان سیاسی مدیریت کشوری به گونه اشکال اولیه فدراتیو پدیدار می شود و ملل مختلف با حفظ ویژگی های هویتی و خودمختاری سیاسی در آن فدراسیون گرد آمده و اولین سازمان کشوری را در تاریخ به وجود آوردند. این شکل و فلسفه بعدها توسط اسکندر به غرب معرفی شد و جای سیستم های تک شهری یونان را پر کرد و در روم به شکل نه چندان افتخار آمیز «امپراتوری» در آورد.
به هر حال، از این دوران است که کلمه ایران در اشکال اولیه اش «آریانا» یا «ایرانا»  ظهور کرد و پیدایش فرهنگی را بنا نهاد که اعتلای مقام بشر را بدانجا می رساند که «بجز خدا نبیند». فرهنگ و فلسفه ای از همان دوران زمینه سازی می شود که هدفش رسیدن به کمال است. این فلسفه و فرهنگ ایرانی از عصر هخامنشی تا عصر ساسانی در سراسر فلات ایران ریشه دواند و قوام گرفت؛ آن چنان که پس از ورود به ایران، ترکان  خود را با پدیده های اجتماعی بسیار پیشرفته ای رویاروی دیدند که ناچار شدند تاخت و تاز و انسان ستیزی را کنار گذارده و تسلیم روحیات انسان ستائی ایرانی شوند، فرهنگ ایرانی را بپذیرند و توسعه دهند.
پس از عصر هخامنشی به یاد آوریم که اسکند به ایران آمد تا ایران را به جهان ببرد. او آمد تا، به راهنمایی ارسطو با فلسفه سیاست های جهانداری ایرانی (سیستم فدراتیو هخامنشی) آشنا شود و این گونه ایران را به جهان ببرد. فراموش نکنیم که اسکندر شاگرد ارسطو بود و به راهنمایی او برای دیدن شیوه جهانداری آمد. او نیامد که ایران ستیزی کند و فقط تخت جمشید را به آتش کشد. آن حادثه ناشی از یک شب مستی و بی خبری بود و فردای آن شب، اسکندر پشیمان از کرده نابخردانه بر ایرانیان فریاد بر آورد که آنچه رخ داد جز خبط و خطایی نبوده است، و او جانشین شایسته کورش است. او، به گفته فردوسی پاک زاد  فریاد بر آورد که:
بدانید که امروز دارا منم/ گر او شد نهان آشکارا منم
همان است ایران که بود از نخست/ بباشید شادان دل و تندرست
جز از نیکنامی و فرهنگ و داد/ ز رفتار گیتی مگیرید یاد  
آمده است که اسکندر فرمان داد تا آثار مکتوب ایران عصر هخامنشی را به کتابخانه ا ی بردند که وی به نام خود در اسکندریه ساخته بود. در آنجا این کتاب ها به یونانی برگردانده شد و این گونه در مصر بود که درهم آمیزی علمی و فرهنگی ایرانی ـ یونانی آغاز گشت. تمدن ایرانی با تمدن یونان مختلط می شوند و تمدن بشر امروزی به وجود می آید.
البته هجوم ترک ها به ایران بعد از اسلام رخ می دهد. ولی نظام فدراتیو ایران که از دوره ی هخامنشی شکل گرفته و در دوران اشکانی  قوام یافته و در دوره ی ساسانی به اوج رسیده بود، زیر بناهایی را به وجود آورد که اگرچه کشور ایران، پس از اسلام از بین رفت و دیگر «ایرانشهر» وجود نداشت، و اگرچه ایران سیاسی عرصه عرضه سیاست های گوناگون شد، ولی تمدن و فرهنگ ایرانی چنان ریشه دوانده بود که امپراتوری عباسی، نه عرب که ایرانی تلقی شد. چون آنان برای اداره سرزمین های پهناور اسلامی جز اعمال نظام فدراتیو ایرانی و کمک گرفتن از ایرانیان برای اداره امور راه دیگری ندیدند. و جز خدمت به توسعه و اعتلای فرهنگ ایرانی وظیفه دیگری برای خود نشناختند. بابر، نوه تیمور که امپراتوری بزرگ گورکانی را هندوستان به وجود آورد، زبان فارسی را زبان رسمی و ادبی هندوستان اعلام نمود و از همین جا بود که خدمات هند به ادب و فرهنگ فارسی در شبه قاره هند آغاز شد و گسترش یافت و علوم و فنون و فرهنگ و هنرها و فلسفه ایرانی در هندوستان اوج گرفت و سبک هندی در تاریخ ادبیات ایران جای ویژه ای پیدا کرد. هنگامی که صفویان روی کار می آیند، تلفیق جدیدی بین فرهنگ ایرانی و فرهنگ ترکی پدید می آید، تا آن جاکه عثمانی ها به صفویان به زبان فارسی نامه می نویسند و صفویان به عثمانیان به زبان ترکی.
اخیراً از من خواسته شد برای دانشگاه برن Burn در سوئیس مقاله ای درباره ی جغرافیای سیاسی با تکیه بر ایران تهیه کنم. من عنوان مقاله را چنین انتخاب کردم: «ایران، امپراتوری فکر= Iran: The empire of mdin». من در این مقاله نوشتم پس از هجوم عرب، ایران یکپارچگی سرزمینی خود را از دست داد. یعنی «کشور» ایران از میان رفت ولی روح ایران، یعنی ایران فرهنگی و مدنی چنان قوی بر جای ماند که همگان را در فلات ایران به خدمت «ایرانیت» یا «ایرانی بودن» گمارد. همه ما می دانیم که اگر فردوسی پاکزاد بسی رنج برد در سی سال تا «عجم»، یعنی ایران را به زبان پارسیش زنده کند، علت ایران پروری محمود غزنوی ترک بود. پروژه شاهنامه را محمود غزنوی داد و اگرچه در وفای عهد خود به فردوسی کوتاهی کرد، ولی انگیزه اصلی ایران پروری از راه خلق شاهنامه را او به وجود آورد. فرهنگ ایرانی در دوران غیبت فیزیکی ایران همه جا را تسخیر کرده بود و ترکان و عربان را هم ایرانی کرد.
نُه قرن از نبودن کشور ایران گذشت تا آن که با ظهور شاه اسماعیل صفوی و تسخیر تبریز، ایران دوباره به وحدت جغرافیایی رسید. وی که در تبریز از سکوی شاهنشاهی ایران بالا رفت، چنین خواند که: من امروز از آسمان به زمین فرود آمده ام. منم خسرو، منم جمشید، منم...... و منم شاهنشاه ایران. در این نُه قرن ایران یک پارچه وجود نداشت و زبان فارسی چنان در جهان علمی و ادبی جهان گسترش یافت، که شکل اولیه ی یک «زبان بین المللی» را واقعیت داد چنان که امروز زبان انگلیسی در سطح گسترده قرن بیست ویکمی اش زبان علمی بین المللی شمرده می شود. این عظمت همان امپراتوری تفکر است. این همان تلاقی جغرافیای فرهنگی و تاریخ است. ترک و عرب و یونانی در خدمت ایرانیت در این سرزمین جغرافیایی، تحت تأثیر عوامل تاریخی، این جهان فرهنگی کم نظیر را به وجود آوردند که حیرت انگیز است.

کتاب ماه: استاد گنجی، جغرافیادانان چقدر به دانش تاریخ محتاجند؟

دکتر گنجی: یکی از مشخصات مفاهیم جغرافیایی و پدیده های موردبحث در جغرافیا، تغییرپذیری مدام آن هاست، به این دلیل که در هر نوع پژوهش جغرافیایی، جان کلام سطح زمین به عنوان مسکن انسان است و نه رویکردی دیگر. سطح زمین و جوامع انسانی ساکن آن با گذشت زمان همواره دستخوش تغییرند و آن چه امروز مورد پژوهش قرار می گیرد، درواقع محصول تعامل ده ها عوامل محیطی و انسانی است که در گذشته به وقوع پیوسته است و درک واقعی آن ها نیاز به ریشه یابی دارد و در این ریشه یابی است که جغرافی دان ناگزیر است به رویدادهای تاریخی گذشته، چه در سطح زمین و چه در جوامع انسانی ساکن آن، توجه داشته باشد و این جاست که جغرافی دان خود را مدیون و محتاج تاریخ می بیند.

کتاب ماه: استاد مجتهدزاده یکی از مباحث مهم تاریخ و جغرافیا قلمرو کشورها ومرزهای سیاسی و مباحث معطوف به ملیت و هویت ملی است، در این مبحث دانش تاریخ و جغرافیا به یاری یکدیگر نیازمندند در این زمینه نیز توضیح دهید؟

دکتر مجتهدزاده: در این مورد همین اندازه کفایت دارد که گفته شود مطالعه ی این موارد و مباحث، درحقیقت مطالعه ی احوال سیاسی مکان است از طریق دسته بندی کردن این حالات و تحولات بر اساس شمارش زمان. به گفته ی دیگر، حالات سیاسی مکان ها تنها از راه شناخت تحول در این زمینه ها در خلال زمان حاصل می شود.
در حالی که یگ گروه انسانی ساکن در یک «سرزمین = territory» مشخص و در یک مقطع زمانی ویژه با برخورداری از یک رشته عوامل مادی و معنوی پیونددهنده، تعریف «ملت = nation» را واقعیت می دهد، «حکومت = state» بُعد عمودی ساختار سیاسی تشکیلات قانونی حاکم بر آن سرزمین و آن ملت را گویند و «سرزمین» یا «بوم» یا «کشور= state»، چهره افقی یا فیزیکی ساختار سیاسی یاد شده است. به گفته دیگر، «سرزمین» جلوه گاه فیزیکی حکومت است و «حکومت» ساختار عمودی و قانونی و سازمان دهنده سرزمین است و این دو تنها در رابطه با مفهوم «ملت» واقعیت جغرافیایی ـ سیاسی پیدا می کنند.
از طرف دیگر، از آن جاکه انسان خود را در تقابل با محیط و در تعلق به خاطرات دوران کودکی و جوانی از زمان و مکان محیط پرورش خود می شناسد، هویت ملی خود را نیز بر اساس برداشت های جمعی یا ملی خود که از زمان و مکان عمر ملی خود دارد، شکل می دهد. از به هم آمیختن دو مفهوم «حکومت = state» و «ملت = nation» در اروپای قرن نوزدهم، مفهوم «حکومت ملتی یا ملت پایه = nation state»  پدید آمدکه مسأله ی هویت سیاسی ملی را در دوران مدرن تکمیل کرد. جدایی ناپذیری ملت، حکومت و سرزمین ناشی از رابطه ای میان این سه است که در مقام مکانیزیمی همیشگی اراده ملت را برای اداره سرزمین به حکومت منتقل می کند.
در این جا شاید بی جا نباشد که یادآوری شود چگونه کشور و ملت و هویت ایرانی در دوران صفوی، یعنی پس از عبور از دوران حیات فرهنگی خارج از جسم، روند «بازپیدایی» را طی کرد و نقش پراهمیت خاطرات تاریخی و تعلقات فرهنگی ایرانی نسبت به مکان (فلات ایران) در ابعاد زمان های گذشته در این بازپیدایی حیرت انگیز مطالعه نمود. روند شکل گیری بعد سرزمینی جغرافیای سیاسی ایران در دوران زندگی دوباره، از زمان پیدایش حکومت صفوی آغاز شد. صفویان توانستند از به هم پیوستن ایرانی تبارانِ فلات ایران در «حکومت» ایرانيِ تازه خویش، مفهوم «ملت ایران» را واقعیتی تازه بخشند و با یکپارچه کردن بخش های گوناگون فلات ایران، مفهوم «سرزمین» یا «کشور» ایران را دوباره زنده کنند و یکپارچگی سرزمین ایران را تقریباً در چهارچوب مرزهای ایران دوران ساسانی، واقعیت بخشند. در نیمه دوم دوران حکومت صفوی، قلمرو ایران از داغستان (اکنون در بخش جنوبی فدراسیون روسیه) تا جنوب خلیج فارس و از کابل تا بغداد گسترش یافت. اعلام اسلام شیعی دوازده امامی، به عنوان مذهب رسمی ایران از سوی شاه اسماعیل، امپراتوری رو به گسترش عثمانی را خلع سلاح کرد. گسترش امپراتوری عثمانی به سوی خاور، بر اساس این فلسفه که فرزندان عثمان خلیفگان اسلام هستند و حق حکومت کردن بر همه مسلمانان را دارند، می رفت تا ایران را بار دیگر، برای دورانی دراز، گرفتار حکومت بیگانه سازد. اعلام تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران، دیوار استواری در برابر این فلسفه به وجود آورد و آل عثمان را در آن سوی مرزهای باختری متوقف کرد.
علوم و فنون و فلسفه و هنرها و ادبیات ایرانی در دوران زندگی دوباره ایران اوجی تازه گرفت و هویت ایران را درخشندگی ای تازه بخشید. اگر دوران ساسانی را دوران نخستین نوزایی (رنسانس = تجدید حیات علمی و فرهنگی و هویتی) ایران نسبت به دوران هخامنشی فرض کنیم، بدون تردید دوران صفوی را باید دوران نوزایی دوم ایران دانست.

کتاب ماه: از استادان ارجمند تقاضا داریم به عنوان جمع بندی درباره ی موضوع این نشست و نکاتی که برای جوان ترها می تواند مورد استفاده قرار گیرد، سخن پایانی خویش را بیان کنند.

دکتر گنجی: به نظر من جوانان کشور باید تشخیص دهند ـ یا این که به آن ها به صورتی که مقدور باشد، تفهیم شود ـ که آن ها امروز در جهانی زندگی می کنند که در نتیجه ی رویدادهای تاریخی و مخصوصاً توسعه ی حیرت انگیز فناوری ارتباطات در قرن بیست و یکم، میلیون ها مردم جهان در سرزمین-ها و کشورها و محدوده های جغرافیایی نوبنیاد ناشی از دو جنگ جهانی در تلاش احراز هویت و یافتن نام و نشان اند، آن هم به این صورت که خود را منسوب به یک سرزمین و یا یک سرزمین را متعلق به خود می دانند و در اثبات این ادعا، به پیوستگی های جغرافیایی و فرهنگی متوسل می شوند. جوانان کشور ما این را هم باید مسلم بدانند که در این دار تنازع، ما بیشتر از بسیاری اقوام و ملل دیگر پیوستگی ها و مداومت های فرهنگی و زبانی و ملی داریم که افتخار ما در جوامع است. جوانان ما باید در شناسایی سرزمین خود (از طریق جغرافیا) و فرهنگ و هویت ملی خود (از طریق تاریخ) بکوشند تا در آینده بتوانند موقع شایسته ی خود را در جهان پرآشوب حفظ و با افتخار و سربلندی در آن زندگی کنند. انشاءالله.

دکتر مجتهدزاده: به گمان بنده پیوندهای میان جغرافیا و تاریخ و اهمیت ارتباط فلسفی و منطقی بقیه علوم با این دو مبحث اصلی عالم معرفت برای شناخت فلسفه حیات بر همگان آشکار و مشخص است. آنچه بنده می توانم به عنوان جمعبندی این بحث برای جوانان و دانشجویان مورد تأکید قرار دهم، لزوم آشنایی دقیق و عمیق است نسبت به شیوه های جدید مطالعه و تحقیق. متأسفانه جامعه ی ایرانی علی رغم همه ی پیشرفت های مادی و معنوی که داشته است، هنوز با اهمیت رعایت دقیق اصول و مقررات تحقیق آشنایی لازم را حاصل نکرده است: اصولی مانند داشتن بی طرفی کامل علمی در داوری نسبت به افراد و رویدادها؛ خالی کردن کامل ذهن از پیشداوری ها نسبت به افراد و رویدادها؛ پرهیز از قهرمان پرستی و قهرمان پروری؛ فرار از شایعات و توسل به اصل مستند کردن اخبار و اطلاعات به اسناد متقن دست اول و غیره و من امیدوارم بتوانیم در امر تحقیق و پژوهش آشنایی ضروری را کسب کنیم.

کتاب ماه: با تشکر از اساتید محترم و وقتی که در اختیار ما گذاشتند. استادان ارجمند به اشارت مباحثی را در رابطه ی میان تاریخ و جغرافیا مطرح کردند که البته نیاز به تفصیل و توضیح بسیار دارد، و ای بسا بتوان چندین پایان نامه ی کارشناسی ارشد و دکتری درباره ی هریک از اشارات مطرح شده نگاشت. از بازگشت همه ی علوم به جغرافیا سخن گفته شد که البته یادآور نظریه ای است که تمدن را محصول اقلیم های خاص می داند و جا داشت که در این مورد بیشتر توضیح می دادند. در هر صورت فرصت کوتاه بود و سخن بسیار. امیدواریم در نشستی دیگر به این مباحث بپردازیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دکتر محمدحسن گنجی؛ استاد بازنشسته ی جغرافیا، دانشگاه تهران
دکتر احسان اشراقی؛ استاد بازنشسته ی تاریخ، دانشگاه تهران
دکتر پیروز مجتهدزاده؛ استاد جغرافیای سیاسی و ژئوپلیتیک دانشگاه تربیت مدرس


کتاب ماه تاریخ و جغرافیاشماره 134 تیر 88


 
تعداد بازدید: 9120


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

برد ایمان - 2

الحمدلله رب‌العالمین، روز را با حال خوش آغاز کردم. زیارت نیز خوانده شد؛ ولی از این به بعد، به علّت رفتن به شهر، برنامه‌ریزی فسخ شد. امروز، روز خیلی با برکتی بود و خدا توفیق داد تا صله رحمی کرده و با حاج خانم و آقا محمود و عمو حجّت و آقا محسن تلفنی صحبت کنم. امروز بعد از این مرحله، روحم عجیب شاد و سر حال شد و احساس سبکی می‌کنم