هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-52

مجتبی الحسینی
ترجمه: محمدحسین زوارکعبه

23 فروردين 1399


برگشتم و دستورات جدید را به اطلاع بقیه رساندم. پیش از غروب، کاروان ما به راه افتاد. من آخرین نفری بودم که با یک دستگاه آمبولانس حرکت می‌کردم. تاریکی بر همه جا سایه گسترده بود. از بخت بد هر چه استارت زدم، آمبولانس روشن نشد. موقعیت حساس و دشواری بود. در آن شب کجا می‌توانستیم برویم. ارتش تدریجاً عقب‌نشینی کرده و ایرانی‌ها در حال تعقیب آنها بودند. در آن وضعیت بحرانی، ناگهان خودرویی که دستگاه بی‌سیم را حمل می‌کرد از آشیانه خود خارج شد. وقتی مرا دیدند، با تعجب پرسیدند: «چرا دستور عقب‌نشینی را به ما نرساندید؟» ظاهراً به دلیل فراموشی کسی آنها را معطل نکرده بود. از آنها کمک خواستم؛ و آنها مرا در تعمیر آمبولانس یاری کردند. شبانه با هم به راه افتادیم. ساعت 8 شب به روستای پشت رودخانه «میسان»‌رسیده و با دوستانم ملاقات کردم. چند دستگاه از خودروها را ندیدم. متوجه شدم که آنها به منطقه پشتیبانی هنگ واقع در پشت رودخانه کرخه رفته‌اند. سوار اتومبیل فرمانده هنگ شده بدان سو حرکت کردم و آنها را در آنجا یافتم. سپس آنها را برداشته و ساعت 10 حرکت کردیم و پس از پیمودن جاده موازی هور به رودخانه کرخه رسیدم. روی این رودخانه پل کوچکی وجود داشت و در کنارش یک روستای بزرگ. مرد مسلحی جلو ما را گرفت. فهمیدم که از ساکنین محلی است و بعثی‌ها او را به عنوان نگهبان محلی به کار گماشته‌اند. وقتی فهمید که نظامی هستیم ما را به جاده منتهی به رودخانه میسان هدایت کرد.

ساعت 12 شب به دوستانم ملحق شدم. شب را به سختی در آنجا سپری کردیم. صبح سرگردی از قرارگاه لشکر آمد و از ما خواست فوراً منطقه را ترک کنیم. تمامی افراد گروه بلافاصله به پشت جاده خاکی موازی رودخانه عقب‌نشینی کردند.

پس از شکست نیروهای عراقی در بازپس‌گیری شهر بستان و اطراف آن ـ در سایه مقاومت نیروهای ایرانی و نامطلوب بودن جغرافیای منطقه ـ نیروهای عراقی بالاجبار از زمین‌های اشغالی عقب‌نشینی کردند. پس از این عقب‌نشینی،‌ نیروهای لشکر پنجم یک رشته مواضع دفاعی اولیه در پشت رودخانه میسان ایجاد کردند. نیروهای مهندسی سپاه سوم نیز در صدد ساختن یک خط دفاعی مستحکم در پشت رودخانه کرخه بودند. این خط از شهر هویزه تا نقطه مقابل هورالهویزه امتداد می‌یافت.

هنگ ما اواخر دسامبر 1981 / اوایل دی 1360 در یک موضع دفاعی نزدیک روستای «شیخ خزعل» واقع در سواحل رود میسان استقرار یافت. بعدازظهر همان روز سرگرد «فاضل» فرمانده گروهان کماندویی تیپ به عنوان جانشین فرمانده هنگ سوم وارد شد. از او به گرمی استقبال کردم. پس از نوشیند چایی به من گفت که به عنوان فرمانده هنگ نزد ما آمده است. او رفت و از خطوط مقدم هنگ بازدید کرد. سپس پیش ما برگشت و از من خواست خودروهای پشتیبانی جنگی و واحد سیار پزشکی را به سه کیلومتری پشت رودخانه میسان انتقال دهم.

واحد سیار پزشکی و خودروهای پشتیبانی هنگ، در نزدیکی جاده ارتباطی رود کرخه و رود میسان مستقر شدند. آنجا یک منطقه زراعی متروکه و مملو از درختان کوچک و گیاهان صحرایی بود که در 800 متری مقابل رود کرخه و روستای واقع در آن قرار گرفته بود. روزها در میان علف‌های و ساقه‌های خشک کوچک زندگی می‌کردیم و شب‌ها در داخل آمبولانس. با وجود این که از گلوله‌باران خبری نبود و با خطوط مقدم فاصله زیادی داشتیم اما در موقعیت بسیار دشواری به‌سر می‌بردیم. گاه و بیگاه وقوع حوادث ساده این زندگی را از حالت یکنواختی خارج می‌کرد.

در یکی از روزها تصمیم گرفتم به دیدار سرگرد «فاضل» بروم. پس از غرو با خودروی حامل جیره غذایی افسران به راه افتادم. پس از مدتی به جاده مملو از ماسه ـ که موازی رودخانه میسان و در پشت خط مقدم واقع شده بود ـ رسیدیم. از بدشانسی برخوردی بین نیروهای ما و نیروهای ایرانی صورت گرفت. خودرو را رها کرده و در یکی از سنگرهای نزدیک مخفی شدیم. نیم ساعت بعد تیراندازی متوقف شد. خیلی سریع به طرف خودرو برگشتیم. هنگامی که روی صندلی جلو نشستم، چیز عجیبی زیر نشیمنگاهم ا حساس کردم. آن را که برداشتم، دیدم گلوله یک مسلسل میان برد است. چراغ قوه‌ای را که همراه داشتم روشن کردم. سوراخی را روی در خودرو مشاهده نمودم. از این که لطف و عنایت خداوند شامل حالم شده بود، دست سپاسم را به درگاه الهی دراز کردم. به طور حتم اگر آنجا نشسته بودم، کشته می‌شدم.

به سرعت حرکت کردیم و ساعت 9 شب به قرارگاه هنگ رسیدیم. پس از پرس‌وجو در مورد مقر فرمانده هنگ، دیدم که یک کامیون «ایفا» که در داخل سنگر بزرگی آشیان داشت به صورت دفتر فرماندهی در آمده است.

شام را در حضور معاون و دستیار او خوردم. سپس ماجرای تیراندازی را برای آنها شرح دادم. سرگرد «فاضل» مرا به خاطر آمدنم مورد نکوهش قرار داد. به او گفتم: «تا کی بایستی افسر احتیاط تیپ بیستم باقی بمانی؟»

جواب داد: «این مسئله خودم را هم نگران کرده است. متأسفانه باید به عنوان جانشین فرمانده هنگ دائم این طرف و آن طرف برویم، یا مورد هجوم قرار بگیریم و یا در حمله شرکت کنیم. به هر حال این مسئولیت بزرگی است.»

ساعت 11 شب از آنها خداحافظی کردم. هنگام خداحافظی، سرگرد «فاضل» به من گوشزد کرد که بار دیگر به اینجا نیایم. از من خواست به جای خود، معاون پزشکی را به قرارگاه هنگ بفرستم.

به واحد سیار پزشکی بازگشتم و روز بعد «ابراهیم اسماعیل شذر» معاون پزشکی را نزد سرگرد فرستادم.

در طول ماه دسامبر نیروهای ما هنوز سرگرم ساختن خط دفاعی بودند. در آن فاصله نیروهای مهندسی تمامی روستاهای واقع در ساحل روخانه میسان و پشت آن، و نیز روستاهای واقع در ساحل رود کرخه را با خاک یکسان کردند و خانواده‌های ماندگار خوزستانی را شبانه همراه دام‌هایشان به وسیله کامیون‌ها به شهر «القرنه» تبعید نمودند. تا آنجایی که به خاطر دارم روستاهای «شیخ خزعل» و «رفیع» از جمله روستاهایی بودند که دستخوش تخریب شدند. ارتش تنها به انهدام منازل اکتفا نکرد، بلکه درختان را نیز قطع کرد. عراق منطقه‌ای به عمق 800 متر را مقابل رود کرخه مین‌گذاری کرد. بولدوزر و دیگر وسایل موتوری شب و روز مشغول تخریب روستا، قطع درختان و احداث خاکریز بودند.

در یکی از روزها پس از این که بهیاران به منظور تحریک افسران قرارگاه تیپ، آتشی در واحد سیار پزشکی شعله‌ور کردند، به قرارگاه تیپ احضار شدم. به آنجا رفتم. دیدم که افسران به طریقه اعراب بدوی سرگرم نوشیدن قهوه عربی هستند. پس از نوشیدن یک فنجان قهوه، در مورد آتش و دود حاصل آن برای آنها توضیح دادم. افسر اطلاعات متقاعد شد و توصیه کرد دودی در منطقه به راه نیفتد تا مبادا ایرانی‌ها کنجکاو شوند. با استفاده از این فرصت به سنگر فرمانده تیپ رفتم. پس از سلام و ادای احترام به او گفتم: «چرا روستاها را منهدم می‌کنید؟»

پاسخ داد: «برای این که ارتش ایران مجالی برای پیاده کردن نیرو علیه ما پیدا نکند.»

گفتم: «بسیار خوب! گناه درختان چیست؟»

پاسخ داد: «برای این که منطقه به‌ روی نیروهای ما باز باشد.»

گفتم: «شما اعمال وحشیانه‌ای در حق املاک مردم عرب و مسلمان مرتکب می‌شوید. ما همان‌گونه که شما ادعا می‌کنید برای رهایی آنها به اینجا آمده‌ایم!»

قدری مکث کرد. سپس اضافه کردم: «قربان شما موافق این کارها هستید؟»

پاسخ داد: «نه... ولی این دستورات از سوی فرماندهی کل نیروهای مسلح صادر شده است.»

باز مکث کرد. گفتم: «آیا فرماندهی کل از شخص رئیس‌جمهور دستور می‌گیرد؟»

گفت: «بله» سپس ادامه داد: «دکتر! شما از دیدگاه یک طبیب که دیدگاهی انسانی است به جنگ نگاه نکنید. جنگ به احدی رحم نمی‌کند و با مفهوم انسانیت بیگانه است. جنگ وسیله‌ای برای کشتار و ویرانی است. این یک واقعیت است و شما بایستی قبول کنید.»

با خود گفتم: این دستور از سوی قهرمان عربیت و پرچمدار قومیت عربی، صدام حسین صادر شده است. آزادسازی ملت عربستان (خوزستان) در قاموس او یعنی ریشه‌کن ساختن نسل آنها و آواره کردن این ملت برای ارضای هدف‌ها و تمایلات بیمار گونه صدام.

پیش از عقب‌نشینی نیروهای عراقی از سواحل رود «میسان» به پشت رود کرخه کور، سرهنگ دوم ستاد «عبدالکریم» به عنوان فرمانده هنگ سوم نزد ما برگشت و سرگرد «فاضل» به قرارگاه تیپ بیستم رفت. دو روز بعد، سرهنگ «عبدالکریم» به قرارگاه لشکر احضار شد و به همراه دستوری از سوی فرماندهی لشکر به هنگ ما در مورد شروع یک حمله محدود علیه نیروهای ایرانی، بازگشت. او فرماندهان گروهان‌ها و افسران را برای بررسی طرح فرا خواند. پس از تبادل‌نظر، تمامی افسران به اتفاق با این طرح مخالفت کردند. بهانه‌شان این بود که هنگ به علت تحمل خساراتی در جریان نبردهای بستان، آمادگی شروع چنین حمله‌ای را ندارد، ولی سرهنگ «عبدالکریم» نتوانست این جواب را به اطلاع فرمانده لشکر برساند. سرهنگ از من خواست او را برای فرار از این مأموریت به بیمارستان اعزام کنم. این تقاضا برای جلوگیری از ریخته شدن خون بی‌گناهان درخواست خوبی بود. همراه او به واحد پزشکی صحرایی رفتم و درخواست او را با سروان پزشک «احسان الجبوری» در میان گذاشتم. او به بیمارستان نظامی بصره اعزام شد و از آنجا مرخصی استعلاجی گرفت. فرمانده تیپ از این قضیه مطلع شد و فرمانده لشکر را باخبر کرد. او نیز مأموریت حمله را لغو نمود. سرهنگ دوم ستاد «عدنان» فرمانده تیپ، مرا احضار کرد ودر مورد نحوه اعزام او به بیمارستان از من بازجویی نمود. من ضمن ارائه عذر منطقی گفتم که او را به خاطر ادای وظیفه انسانی به عنوان پزشک هنگ اعزام کردم. او از ناراحتی فشار خون رنج می‌برد. حقیقت این بود که سرهنگ «عبدالکریم» به طور جزئی دچار این بیماری بود، ولی در موقع لزوم و به عنوان بهانه‌ای برای فرار از مأموریت‌ها از آن بهره‌برداری می‌کرد. خدا را شکر که طرح حمله نقش بر آب گردید و سه روز بعد سرهنگ دوم «عبدالکریم» بازگشت و لشکر پنجم دستور عقب‌نشینی از منطقه رود «میسان» را صادر کرد.

 

ادامه دارد

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-51



 
تعداد بازدید: 305


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-58

به وسیله اتومبیل‌های کرایه‌ای که به بصره رفت‌وآمد می‌کردند، راهی شدم. در طول مسیر، آثار شوم جنگ، خصوصاً نبردهای اخیر را در چهره‌های مردم به وضوح مشاهده می‌کردم. تعداد اسرای عراقی به 15 هزار نفر رسیده بود. دو برابر این تعداد را کشته‌ها و زخمی‌ها تشکیل می‌دادند. مردم با ایما و اشاره از یکدیگر می‌پرسیدند: این جنگ به چه منظوری و به خاطر چه کسی شروع شده است و این کشتار و ویرانی تا کی ادامه خواهد یافت؟