ستاره‌های شلمچه-2

احمد دهقان

22 ارديبهشت 1397


هوای بیرون سرد بود و همه بچه‌ها داخل چادر جمع شده بودند. چیزی نگذشت که آهسته آهسته کیسه خواب‌ها باز شد و پلک‌ها بسته! من و چند نفر از بچه‌ها چند دقیقه‌ای را جلوی چادر نشسته و صحبت کردیم و بعد از مدتی هم خوابیدیم.

نزدیک صبح، با سر و صدای بچه‌ها که برای نماز صبح بلند شده بودند بیدار شدم. نماز را به جماعت خواندیم و بعد از آن بچه‌ها دوباره خوابیدند. هنوز چشمهام گرم نشده بود که صدای پیک گروهان بلند شد. «حیدر اسدی» بود که بیگلری را صدا می‌کرد. هنوز علی بیگلری بلند نشده بود که مرا هم صدا زد. ظاهراً ما را برای توجیه عملیات می‌خواستند. راستش هیچ‌وقت تا این اندازه از اسم خودم بدم نیامده بود. ناچار بلند شدم و با حسرت نگاهی به کیسه خواب انداختم. بیرون چادر، از شدت سرما می‌لرزیدیم. مسئولین دسته‌ها و مسئول و معاونین گروهان هم آمده بودند. تقریباً بیست متری جلوی چادر دسته، روی پلاستیکی نشستیم و آقا یحیی توجیه کار را شروع کرد.

کالک عملیات در وسط قرار داشت و همگی دور آن حلقه زده بودیم. آقا یحیی راجع به مأموریت گردان و منطقه‌ای که باید عمل کند توضیح می‌داد. لطیفیان، مسئول دسته 2 که نزدیک من نشسته بود آهسته گفت:

ـ آخ، آخ! بلایی به سرمون بیاد که به کالباس بگیم کل‌عباس!

من هم خندیدم و گفتم:

ـ به کریستف کلمب هم بگیم کریم‌ پوست کلفت!!

و آهسته شروع کردیم به خندیدن. آقا یحیی بعد از صحبت در مورد کار گردان، راجع به وظایف گروهان توضیحاتی داد. قبلاً قرار بود که در عملیات کربلای چهار،‌گروهان بهشتی یک تیم ویژه آر.پی.جی‌زن تشکیل دهد. یعنی از هر دسته یکی از آر.پی.جی‌زن‌های خوب انتخاب شوند و مصطفی رحیمی هم که از نیروهای آزاد گروهان بود، آر.پی‌.جی بگیرد و یک تیربارچی هم از گروهان انتخاب شود و نهایتاً این چهار آر.پی.جی‌زن‌ و یک تیربارچی، تیم ویژه را تشکیل بدهند و من هم مسئول این تیم باشم.

طرح به این صورت بود که هنگام عملیات، تیم ویژه جلوی ستون حرکت می‌کرد و اگر خطری برای آن پیش می‌آمد، این تیم درگیر می‌شد تا گروهان، بدون هیچ تلفاتی به حرکت خود ادامه دهد. آقا یحیی ضمن توجیه نقشه اضافه کرد که با توجه به شرایط کار، دسته‌ها آمادگی داشته باشند که اگر لازم شد، هر کدام یک آر.پی.جی‌زن برای تشکیل تیم ویژه معرفی کنند. وقتی آقا یحیی از تیم ویژه صحبت می‌کرد، علی بیگلری که رو به روی من نشسته بود، دست‌هایش را تکان داد و گفت: ‌«دخلت اومده!» با شنیدن این حرف بچه‌ها زدند زیر خنده و آقا یحیی هم در ادامه حرف بیگلری گفت:

ـ احمد جان غصه نخور! من از پشت هوات رو دارم.

که باز هم خنده بچه‌ها بلند شد.

چون هوا خیلی سرد بود کار توجیه را زودتر تمام کرده و به چادرها برگشتیم. بیلگری بچه‌های دسته را جمع کرد و برای آنها، طبق همان نقشه‌ای که آقا یحیی گفته بود توضیحاتی داد و بچه‌ها را کاملاً توجیه کرد. بعد از آن نقشه را برای توجیه به دسته دیگر داد.

تقریباً ساعت 9 بود که مهمات را آوردند. بچه‌ها مشغول جا زدن فشنگ‌ها شدند. آر.پی.‌جی‌زن‌ها و کمک‌ها، هر کدام سه گلوله در کوله‌هایشان جا دادند و تیربارچی‌ها هم مشغول پر کردن نوار فشنگ شدند. رادیو مارش حمله را پخش می‌کرد. بچه‌ها هیجان‌زده شده بودند.

هر کس لباس‌های نو اضافه‌ای را که آورده بود می‌پوشید و کارهایش را انجام می‌داد. من هم خشاب‌هایم را محکم کردم. لباس‌ها را عوض کرده و پیراهنی کره‌ای که اکثراً آن را در عملیات‌ها می‌پوشیدم به تن کردم. چون مسئولیتی نداشتم، کارهایم به مراتب کمتر از دیگران بود. یکی ـ دوبار به چادر ارکان رفتم. آقا یحیی در حالی که نیشخند می‌زد گفت: «چطوری پهلوون؟»

گفتم: «اگه شما کاری با ما نداشته باشی الحمدالله خوبیم.»

گفت: «امشب تو و مصطفی پَر!»

مصطفی هم توی چادر بود و هر دو شروع کردیم به خندیدن.

دیگر ظهر شده بود. نماز را خواندیم و سفره پهن شد. برادرها با یک صلوات دعای سفره را شروع کنند:

«اللهم صل علی محمد و آل محمد. بسم‌الله الرحمن الرحیم. اللهم ارزقنا رزقاً حلالاً طیباً واسعاً. برحمتک یا ارحم‌الراحمین.»

از سر سفره، هر کس به نوبت دعایی خواند:‌ خدایا پای ما را در صراط ملغزان. الهی آمین... خدای ما را با شهدا محشور بگردان. الهی آمین... خدایا امام را نگهدار. الهی آمین. خدایا...

بعد از خوردن ناهار کامیون‌ها آمدند. بچه‌ها وسایل اضافه‌شان را داخل کیسه‌های انفرادی گذاشته و آنها را درون چادر روی هم چیدند. در این فاصله کیسه‌های امداد را آوردند و هر کس یکی را برداشت و در تجهیزات خود جای داد. بعضی‌ها به شوخی می‌گفتند: «فقط یه فرغون کم داریم که با اون تجهیزات رو ببریم.»

به جای سرنیزه هم بیلچه دادند. خلاصه تا وقت حرکت برای بستن چیز دیگر جایی در فانسقه باقی نمانده. نزدیک عصر بچه‌ها سوار کامیون‌ها شدند. هر کس که بالا می‌رفت اسلحه نفر بعدی را می‌گرفت تا او هم بالا بیاید.

در این حال و هوا به سراغ چادر رفتم. خالی خالی بود. فقط در وسط آن مقداری وسایل چیده بودند. قبلاً بارها و بارها این صحنه برایم تکرار شده بود. برای آخرین‌بار نگاهی به چادر خالی شده انداختم و بیرون آمدم. بچه‌هایش می‌رفتند و من مطمئن بودم که بعد از عملیات، دیگر عده‌ای از آنها هرگز به این چادر برنمی‌گردند.

آقا یحیی با بی‌سیم‌چی‌ها و پیک‌هایش در پایین کامیون‌ها بود و مرتب امر و نهی می‌کرد. سوار کامیون شده و جایی را برای ایستادن پیدا کردم. چند دقیقه‌ای که گذشت «حیدر اسدی» به ماشین‌ها دستور حرکت داد. کامیون‌ها از میان نخل‌ها گذشته و به ستون یک حرکت کردند.

یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت: «برادرا با یک صلوات بلند آیة‌الکرسی رو بخونن.» و فریاد بچه‌ها بلند شد که: «اللهم صل علی محمد و آل محمد...» حال و هوای عجیبی بود. عده‌ای به دیواره آهنی کامیون تکیه داده و به جاده خیره شده بودند. بعضی هم روی رکاب بالای سقف راننده پشت به مسیر حرکت کامیون نشسته بودند تا باد به صورت‌شان نخورد.

کم‌کم شوخی‌ها شروع شد: «ان‌شاءالله بشکنه دستت گَردن صدام رو صلوات بفرست!»

یکی دیگر فریاد زد: «حق پدر صلوات فرست رو بیامرزه...» که بچه‌ها امان نداده و فریاد زدند: «الهی آمین» و بعد با صدای بلند خندیدند. یکی هم از ته کامیون فریاد زد: «کی یه پیم نارنجک پیدا کرده؟!» بعد همه با صدای بلند شروع به شمردن کردند: «هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه، هزار و چهار...» در آن لحظات احساس نزدیکی بیشتری در میان بچه‌ها به چشم می‌خورد.

بعد از مدتی سر و صدا کمتر شد. چون هوا سرد بود، بچه‌ها کیسه خواب‌هایی را که همراه خود آورده بودند باز کرده و همان‌طور نشسته داخل آن رفتند. تقریباً بیست کیلومتری در جاده دارخوین پیش رفته بودیم که به سمت غرب، یعنی جاده امام حسین پیچیدیم. خورشید سرخ شده بود و هر لحظه بیشتر پایین می‌رفت. من همان‌طور که ایستاده بودم، آن‌قدر به آ‌ن خیره ماندم تا کاملاً غروب کرد.

در همین حال یکی از بچه‌ها جایی برایم باز کرد و نشستم. چیزی نگذشت که خوابم برد. حدود یک ساعت بعد در اثر حرکت‌های کامیون بیدار شدم. به جاده اهواز ـ خرمشهر رسیده بودیم و کامیون‌ها به طرف خرمشهر می‌رفتند. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که به سمت راست پیچیدیم. دیگر گلوله‌های توپخانه دشمن به این نقطه می‌رسیدند و حتی گاهی گلوله‌ها در کنار ماشین به زمین می‌خوردند. چند کیلومتر دیگر که جلو رفتیم پیاده شدیم.

در کنار جاده دژی بود که تقریباً به فاصله هر ده متر، دیوار آن را شکافته بودند تا سنگر بزنند، اما به علت شروع عملیات و کمی وقت، لشکر نتوانسته بود این کار را تمام کند. قرار بر این شد که هر دسته در یکی از این شکاف‌ها مستقر شود. بعد از استقرار نماز را خواندیم و بچه‌ها خوابیدند. من هم در همان‌جا با مروی، هادی و سعیدی خوابیدیم. البته چون سعیدی کیسه خواب نداشت قرار شد هر دو از یک کیسه استفاده کنیم. آن را مثل پتو روی خودمان انداختیم و پاهایمان را داخل آن کردیم.

تانک‌ها و ماشین‌ها از جاده‌ای که در نزدیکی ما بود به سرعت می‌گذشتند و جلو می‌رفتند. هوا سرد بود و امان نمی‌داد. سعی کردم هر طور که شده بخوابم تا برای روزهای دشوار آینده آماده باشم. کم‌کم چشمانم گرم شد و خوابم برد. نیمه‌های شب از سر و صدای ماشین‌هایی که عبور می‌کردند بیدار شدم. روی من و سعیدی پتوی دیگری افتاده بود. بعداً فهمیدم که آن پتوها را تدارکات گردان تهیه کرده بود و چون هیچ کس بیدار نبود چند نفر آمده و آنها را روی بچه‌ها انداخته بودند. دوباره خوابم برد. نزدیک صبح با صدای بچه‌ها بیدار شدم. و در حالی که از سرما می‌لرزیدم نمازم را خواندم. در همین حین بچه‌های گروهان سیدالشهدا و روح‌الله جلو رفتند و ما هم به انتظار نشستیم. با روشن شدن هوا و سر و کله هواپیماهای عراقی هم پیدا شد و بعد از چند مانور شروع به بمباران جاده و اطراف آن کردند. حیدر آمد و خبر داد: «آقا یحیی گفته توی دشت پخش بشید.»

ادامه دارد

 

ستاره‌های شلمچه-1



 
تعداد بازدید: 198


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

ستاره‌های شلمچه-5

از راه قبلی به چهارراه ـ که بعداً چهارراه شهادت نام گرفت ـ برگشتیم و از آنجا به طرف چپ پیچیدیم. بقیه راه دیگر خشکی بود. صد متری که جلو رفتیم به یک خاکریز رسیدیم. تیم ویژه گروهان روح‌الله هم آنجا بود. پشت خاکریز مقطعی، بچه‌های گردان حبیب توی سنگرها نشسته بودند و هر کس می‌خواست به نوعی به ما روحیه بدهد.