چگونگی شهادت آیت‌الله قاضی

دیدم خواهرم چشم‌هایش پر اشک است. زار زار گریه کرد و گفت: مگر خبر نداری به آقا [آیت‌الله قاضی] تیراندازی شده؟! گفتم: ـ لابد باز هم شایعه‌ای است که راه انداخته‌اند! ولی این‌بار این شایعه حقیقت داشت و فهمیدم که اشک‌های خواهرم خبر از واقعه‌ای می‌دهد. یک راست برگشتم و رفتم خانه آیت‌الله قاضی که دیدم در خانه بسته است و ماشین فرمانده شهربانی از خیابان ارتش دارد می‌آید به طرف خانه آقا. مطمئن شدم که اتفاقی افتاده است.

خاطرات جعفر جوادشجونی

حجت‌الاسلام جعفر شجونی (۱۳۱۱ فومن–۱۶ آبان ۱۳۹۵ تهران) روحانی ایرانی و عضو شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و از همراهان سید مجتبی نواب صفوی (رهبر تشکیلات جمعیت فدائیان اسلام)، دختر سید مجتبی نواب صفوی، مهمان صدوپنجاه‌وششمین برنامه شب خاطره (دی 1385) بود. او درباره شکنجه‌هایش در زندان و چگونگی دستگیری‌اش خاطره گفت. این روایت‌‌ را ببینیم.

مروری بر کتاب «بازیدار»

جنگ به روایت یک شهروند عراقی، سید عباس موسوی

«بازیدار» آن کبوتری است که میان نیلی بی‌کران آسمان در پرواز زیبا و هنرمندانۀ خویش چنان در لحظه چرخ می‌زند و معلق می‌خورد که چشم و زبان و دل هر تماشاگری را به حیرت و تحسین وامی‌دارد. صحنۀ زندگی کم دارد از این کبوترچرخ‌ها، از این آدم‌ها... این شرح مختصری از عنوان کتاب است که پیش از متنِ نسبتاً حجیم خاطرات سید عباس موسوی با آن مواجه می‌شویم. «بازیدار» که به قلم محبوبه‌سادات رضوی‌نیا به نگارش درآمده، چاپ اول آن در 1400 توسط شرکت انتشارات سورۀ مهر در 472 صفحه و شمارگان 1250 نسخه با قیمت 110000 تومان در جلد معمولی و قطع رقعی منتشر و راهی بازار کتاب شده است.

مهران، شهر آینه‌ها – 18

هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که با غرش هواپیماها و انفجار بمبها از خواب پریدم. سریع نشستم پشت ضدهوایی و به طرف هواپیماها شلیک کردم. هواپیماها منطقه را به شدت بمباران کردند. چند بمب هم نزدیک خاکریز ما خورد. یکنفر در جاده داشت به طرف ما می‌آمد. بمبی در نزدیکیش منفجر شد. او سریع خیز رفت. یک هواپیما با آتش ضدهوایی ما سقوط کرد با سر شیرجه زد در نخلستان روبه‌روی ما؛ ولی خلبانش که اوضاع را قمر در عقرب دیده بود، با چتر نجات پرید پایین. هواپیماها با آتش پر حجم پدافند فرار کردند.

خاطرات فاطمه نواب صفوی

فاطمه نواب صفوی، دختر سید مجتبی نواب صفوی، مهمان صدوپنجاه‌وششمین برنامه شب خاطره (دی 1385) بود. او درباره آخرین ملاقات با پدرش در زندان خاطره گفت و چگونگی ورود و عبور خودش، خواهر، مادر و مادربزرگش تا رسیدن به پدر و آخرین گفت‌وگوهای پدر و مادربزرگش را روایت کرد. این روایت‌‌ را ببینیم.

سیصدوسی‌ویکمین برنامه شب خاطره - 2

گفت: در شب‌های خاطره، اول از همه به دنبال آقا مهدی می‌گشتم تا بپرسم برنامه چیست، اما در اصل دنبال قوت قلبی از سوی او بودم. تا مرحوم خانبانپور را می‌دیدم، تمام دلشوره‌هایم بابت برنامه تمام می‌شد. مهم‌ترین نکته‌ای که همیشه در ذهن داشتم، این است که گاهی در برنامه‌ها فقط به دنبال این هستند که برنامه‌ای اجرا کنند تا تمام شود و برود، ولی به جرأت می‌توانم بگویم آقا مهدی به این موضوع‌ها چنین نگاهی نداشت. او صد درصد به صورت دلی کار می‌کرد.

شهادت نواب صفوی به روایت همسرش

در آن زمان ما در دولاب مستأجر بودیم. یک روز صبح، خانم سیدعبدالحسین واحدی نزد من آمد و بعد از اندکی زمینه‌چینی، به من گفت: «خانم نیره‌السادات، متأسفانه آقای نواب را [در تاریخ 1334/10/27 هـ.ش] اعدام کردند و شما هم مثل من شدید.» در آن دم، شوکی بسیار شدید و سنگین به من وارد شد. درست مثل این که بی‌خبر انسان را در یک حوض آن سرد بیندازند. می‌خواستم فریاد بکشم؛ اما یک مرتبه به خود نهیب زدم و خودم را کنترل کردم و گفتم: «ای همسر نواب صفوی! احساس درماندگی و تألم دشمن را شاد می‌کند.

مروری اجمالی بر کتاب «بهشت تخریب»

خاطرات مرتضی نادرمحمدی، معاون گردان تخریب لشکر 32 انصارالحسین

«بهشت تخریب» با دست‌نوشتۀ کوتاهی از راوی آغاز می‌شود و پس از فهرست، نگارنده در یادداشت خود به اشتیاق دل یا وسوسۀ قلمش و نیز به دو سال مصاحبه، تدوین و نگارش برای به سامان رسیدن این کار اشاره می‌کند. متن کتاب از نظر موضوعی، تاریخ شفاهی مرتضی نادرمحمدی، معاون گردان تخریب لشکر 32 انصارالحسین است که طی ده فصل خاطرات خویش را روایت می‌کند. همچنین در این کتاب از تصاویر بسیاری استفاده شده که به صورت دسته‌بندی و مرتب با شرح کامل در انتهای هر فصل آمده است.
 

مهران، شهر آینه‌ها – 18

هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که با غرش هواپیماها و انفجار بمبها از خواب پریدم. سریع نشستم پشت ضدهوایی و به طرف هواپیماها شلیک کردم. هواپیماها منطقه را به شدت بمباران کردند. چند بمب هم نزدیک خاکریز ما خورد. یکنفر در جاده داشت به طرف ما می‌آمد. بمبی در نزدیکیش منفجر شد. او سریع خیز رفت. یک هواپیما با آتش ضدهوایی ما سقوط کرد با سر شیرجه زد در نخلستان روبه‌روی ما؛ ولی خلبانش که اوضاع را قمر در عقرب دیده بود، با چتر نجات پرید پایین. هواپیماها با آتش پر حجم پدافند فرار کردند.