خاطرات حسین ناظوری


13 آبان 1405


حسین ناظوری، از فرماندهان هوانیروز، مهمان دویست‌‌ونودویکمین برنامه شب خاطره (خرداد 1397) بود. ناظوری درباره عملیات والفجر 4 خاطره گفت. او گفت: «عملیات والفجر4 مهر 1361 آغاز شد. من در گروه پایگاه پشتیبانی اصفهان خدمت می‌کردم. به من ابلاغ شد با یک اکیپ پروازی باید به سنندج بروم. ما می‌دانستیم عملیات والفجر4 در شمال غرب انجام می‌شود. کارایی هلی‌کوپتر در کوهستان خیلی بالاست، اما ضعف‌هایی هم دارد. قبل از شروع عملیات، شخصی آمد و گفت فرمانده نیرو با من کاری دارد. رفتم و شهید صیاد شیرازی گفت: امروز پروازی داریم که باید برویم و کسی هم نباید بفهمد. گفتم: برای پرواز باید طرح پرواز بنویسیم، به برج اطلاع بدهیم. او گفت تمام اینها را کنسل کنم. گفتم: اجازه دهید تا یک کمک خلبان بیاورم. گفت: فقط خودت و من باید برویم. اندکی مکث کردم. گفت من فرمانده نیرو هستم و به تو دستور می‌دهم! اطاعت کردم. سوار یکی از هلی‌کوپترها شدیم. استارت زدم. پرسیدم به کدام سمت باید برویم؟ شهید صیاد گفت: بلند شو، روی هوا به تو می‌گویم به کدام سمت بروی! این خلاف مقررات پروازی است. خلبان تا نداند به کجا می‌خواهد برود، می‌تواند بگوید من از روی زمین بلند نمی‌شوم، ولی هم در شرایط جنگ بودیم و هم اینکه شهید صیاد استاد نقشه‌خوانی بود و نگران گم کردن مسیر نبودم. بلند شدم و با بی‌سیم به افسر عملیات اطلاع دادم بلند شده‌ام، کاری دارم و زود برمی‌گردم. من و شهید صیاد رفتیم و رفتیم و وارد خاک عراق شدیم. به یک نقطه جنگلی رسیدیم. او گفت اطراف این جنگل دور بزنم و در نقطه‌ای که خالی از درخت بود، خواست تا بنشینم. یکی از مشکل‌ترین مانورهای هلی‌کوپتر همین است به صورت عمودی بلند شود و بنشیند. تعداد نفرات‌مان کم بود و به راحتی توانستیم بنشینیم. موقع پیاده شدن به من گفت که اگر تا ده دقیقه دیگر نیامد، بروم. قبول نکردم، اما او گفت این یک دستور است و اگر بعد از ده دقیقه نیامدم، برو!

در خاک دشمن بودم و هر لحظه امکان حمله وجود داشت. به عنوان یک انسان ترسیده بودم. هفت تا هشت دقیقه گذشت و او نیامد. کم‌کم داشتم آماده می‌شدم تا یک یا دو دقیقه دیگر بلند شوم. ناگهان دیدم حدود بیست نفر آدم قد بلند که اسلحه‌های بزرگی هم به دست دارند، از دور به سمت من می‌دوند. ترسیدم و می‌خواستم بلند شوم. دیدم تیمسار صیاد شیرازی نیز جلوی این افراد است. تمام آن افراد لباس کردی بر تن داشتند. گمان کردم تیمسار آنها را اسیر کرده است. وقتی به هلی‌کوپتر رسیدند، شهید صیاد خندید و گفت برایت مهمان آورده‌ام، باید اینها را سوار کنیم و به سنندج ببریم. گفت: چشم، به تعداد سوار می‌کنم و می‌برم. گفت: نه، اینها باید در یک وهله (نوبت) تخلیه شوند! گفتم این وسیله 14 نفر ظرفیت دارد، حتی اگر اسلحه‌های آنها را ببرم، با زور می‌توانم بلند شوم، چگونه این تعداد را سوار کنم؟ اصلاً اینها را در کجا جا بدهم؟ گفت: آقای خلبان! می‌توانی الان بلند شوی و تنها بروی، من هم چیزی به تو نمی‌گویم، زیرا حق با تو است، اما هر کدام از این افراد، به اندازه یک لشکر برای ارتش ایران ارزش دارند. گفتم: قدم‌شان روی چشم، اما من اینها را چگونه در این وسیله جا بدهم؟ او جواب داد: این کار با من! دیدم به طریقی آنها را در وسیله جا داد و خودش هم جای کمک خلبان نشست و گفت اگر اینها را نمی‌بردی، من مجبور بودم پای اینها بمانم، حتی اگر یک نفرشان روی زمین می‌ماند! و اگر تو بلند می‌شدی، بعد از نیم ساعت، همه ما را می‌کشتند. گفتم بلند شدنم را نیم درصد هم احتمال نمی‌دهم، من باید عمودی بلند شوم و درخت‌ها را رد کنم تا بتوانم سرعت بدهم، به همین دلیل وسیله قدرت زیادی می‌خواهد. صیاد پرسید: خدا را قبول داری؟ گفتم: اگر نداشتم، اینجا چه کار می‌کردم؟ گفت: پس هر کاری می‌توانی، انجام بده. من امداد غیبی را در آنجا دیدم. چشمانم را بستم و گفتم خدایا به امید تو، من می‌دانم این وسیله کشش ندارد، خودت کمک کن! در همین فکرها بودم که دیدم روی درخت‌ها هستیم. تمام بدنم می‌لرزید. یعنی این هلی‌کوپتر بلند شد؟ به چشم خودم قدرت خدا را دیدم».

در ادامه، این روایت را ببینیم.

تاکنون 383 برنامه شب خاطره دفاع مقدس از سوی مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگ و ادب پایداری و دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری برگزار شده است. برنامه آینده پنج‌شنبه 7 آبان ۱۴۰۵ برگزار می‌شود.

آرشیو

 



 
تعداد بازدید: 20


ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید


         

اشتراک‌گذاری


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی (4 + 2) :
 
پاسخ کارشناسان به سؤالات تاریخ شفاهی

100 سؤال/55

55. آیا خرده‌روایت‌های فضای مجازی، ذیلِ تاریخ شفاهی تعریف می‌شوند؟
با گسترش فضای مجازی، روایت‌های تاریخ شفاهی با سرعت بیشتری در دسترس مخاطبان قرار می‌گیرند. امروزه، شبکه‌های اجتماعی و بسترهای دیجیتال به فضایی برای روایت‌گویی، بازگویی خاطرات و انتشار تجربه‌های شخصی تبدیل شده‌اند. این روایت‌های کوتاه که می‌توان از آن‌ها با عنوان «خرده‌روایت» یاد کرد، ظرفیت آن را دارند که بخشی از تاریخ شفاهی محسوب شوند.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید