سیصدوهفتادوسومین شب خاطره - 7
تنظیم: سایت تاریخ شفاهی ایران
16 اردیبهشت 1405
سیصدوهفتادوسومین برنامه شب خاطره با خاطرهگویی آزادگانی چون نبیالله احمدلو، محمد هادی، محمود شعبانی، علی مرادی، محسن جنت، هادی ایزی و عباس پیرهادی عصر پنجشنبه ۱ آبان ۱۴۰۴ در تالار سوره حوزه هنری برگزار شد. اجرای این شب خاطره را داوود صالحی برعهده داشت.
■
مجری در بخش پایانی برنامه، از هفتمین و آخرین راوی، آقای عباس پیرهادی دعوت کرد تا خاطرات خود را از زمان اعزام و چگونگی حضورش در محاصره بیان کند.
راوی صحبتهایش را اینگونه آغاز کرد: آخرین بار که عازم جبهه شدم، ۲۵ سال داشتم. همان سالی بود که حضرت امام(ره) دستور اعزام سپاه صدهزارنفری محمد رسولالله(ص) را داده بودند. من برای رفتن کمی مشکل داشتم، اما با یک ترفند توانستم اعزام شوم. برگههایی به ما داده بودند تا پر کنیم؛ اسمم را بالای برگه نوشتم اما پایین آن را سفید گذاشتم تا مسئولیت خاصی به من ندهند و فقط بهعنوان یک نیروی ساده بروم، بجنگم و زودتر پیش خانوادهام برگردم. در مراسمی که برگزار شد، پس از سخنرانی و رژه، گروهبندی و به مناطق عملیاتی اعزام شدیم.
وی درباره شب عملیات توضیح داد و گفت: در کربلای ۴ عملیات لو رفت و انجام نشد. ما برگشتیم. اما تنها ۱۵ روز بعد، عملیات کربلای ۵ در روشنایی ماه آغاز شد. در ابتدا عراقیها غافلگیر شدند و نیروهای ما زمانی بالای سرشان رسیدند که در خواب بودند و خط شکسته شد. ما وارد جزیره شدیم، اما متأسفانه دشمن پاتک سنگینی زد. یکی از دوستان صمیمیام که بچهمحل هم بودیم، همان اولِ کار به شهادت رسید.
او درباره شرایط سخت محاصره گفت: وقتی وارد جزیره شدیم، تنها دارایی هر نفر یک جیره مختصر و یک قمقمه آب بود. به ما اعلام کردند پای درختانِ نخل را بکنید و برای خودتان سنگرِ حفرهروباهی آماده کنید. زمین آنقدر سفت بود که سرنیزه اصلاً در آن فرو نمیرفت. هرچه تلاش کردیم، فقط توانستیم مقدار جزئی از خاک را بیرون بریزیم. چند ساعت که گذشت، نگاهم را به آسمان انداختم و دیدم یک «گنبد از تیر» بالای سر ما در حال باریدن است. از چپ، راست، عقب و جلو ما را میزدند. یک رودخانه هم آنجا بود که عراقیها از آنسوی آب شلیک میکردند. به آقای محمد هادی گفتم وضعیت خیلی خراب است. ایشان گفت: «بله، محاصره شدهایم.» ارتباط بیسیم قطع شده بود و نیروهای عقب هم میدانستند ما در محاصرهایم، اما کاری از دستشان برنمیآمد. آقای هادی از من خواست لابهلای نخلها بروم و به بچهها سر بزنم و کمکشان کنم.
راوی با اشاره به چگونگی مجروحیت و اسارت خود ادامه داد: شبهنگام، در حال رفتوآمد بین بچهها بودم که ناگهان احساس کردم هر دو پایم بهشدت میسوزد. یکی از دوستان که امدادگر بود، پاهایم را با باندهای قهوهای محکم بست. درگیری بالا گرفت و عراقیها جلو آمدند. من در قسمتی از نخلستان تنها مانده بودم که یک ستوان عراقی مرا پیدا کرد. بازوهایم را گرفتند و به مرور ما را به عقب بردند. پس از بازجویی و پذیرایی با کتک، ما را به زندان الرشید (استخبارات عراق) که شبیه به ساواک بود منتقل کردند.
او در توصیف شرایط هولناک زندان الرشید گفت: در آنجا سلولهای ۶، ۸ و ۱۲ متری وجود داشت. شبها در هر سلول، بیش از ۴۰ تا ۴۵ نفر را جا میدادند؛ بهطوریکه سهم هر اسیر برای نشستن و خوابیدن، نهایتاً ۳۰ سانتیمتر بود! اصلاً نمیشد خوابید. من را که پاهایم مجروح بود، کنار دیوار گذاشتند. از شدت تنگیِ جا، کمرم را روی زمین گذاشتم و پاهایم را تا صبح روی دیوار بالا نگه داشتم تا حداقل کمی جا باز شود.
وی سپس به بیان یکی از تکاندهندهترین خاطرات اسارت پرداخت و گفت: در راهرو، اسیری را آورده بودند که در عملیات کربلای ۴ مجروح شده بود. نامش حبیب گلبازی بود. گلوله دقیقاً به وسط دو پای او خورده بود. عفونت شدیدی داشت و بوی تعفنِ زخمهایش فضا را پر کرده بود. او نمیتوانست حرکت کند و بچهها او را با یک پتو برای قضای حاجت جابهجا میکردند. اواخر دیگر حتی جابهجا کردنش هم ممکن نبود. بعد از حدود یک ماه تحملِ این دردِ جانکاه، یک شب دمدمای سحر شنیدم که سه بار با صدای بلند فریاد زد: «یا حسین، یا حسین، یا حسین» و به شهادت رسید. یکی از دوستان روحانی در همان گوشه سلول برایش نماز خواند.
راوی با بغض، از معجزهای که در آن لحظه رخ داد پرده برداشت و گفت: وقتی درِ سلول را باز کردند تا پیکر شهید گلبازی را درون همان پتو ببرند و تحویل عراقیها دهند، مسیر خروج دقیقاً از کنار صورت من میگذشت. پیش خودم گفتم نفسم را حبس کنم تا بوی عفونت اذیتم نکند. اما درست در همان لحظه، انگار یک نفر از پشت سر ضربه ملایمی به من زد و من ناخواسته نفس عمیقی کشیدم. بوی عطری به مشامم رسید که در تمام این ۶۰ و چند سال عمرم، چنین عطر بهشتی و اصیلی را استشمام نکرده بودم. پتو دیگر هیچ بوی تعفنی نمیداد. این بوی عطر چنان واضح بود که حتی نگهبانان عراقی با تعجب میپرسیدند: «این بوی چیست؟ شما که لباسهایتان را درآوردهاید، این عطر را از کجا آوردهاید؟!»
او در پایان به روحیه عجیب آزادگان اشاره کرد و افزود: امدادهای غیبی فقط این نبود. اسرای ما زیر کابل و چوب شکنجه میشدند و با بدنهای لهشده به اردوگاه برمیگشتند، اما وقتی دور هم مینشستند، میگفتند و میخندیدند؛ انگار که به عروسی آمدهاند! خود نگهبانان عراقی میگفتند: «ما از شما حیرانیم! اینهمه عذاب میکشید اما باز هم شاد هستید.» یا مثلاً اگر پای کسی میشکست و در خطر قطع شدن بود، خود بچهها پا را میکشیدند و جا میانداختند و به اذن الهی، استخوانها بدون هیچ عفونتی روزبهروز بهتر جوش میخورد.
در بخش پایانی برنامه، مجری از راوی پرسید: چرا سایر راویان (مثل آقای خالدی) این خاطره عجیب از شهید گلبازی را تاکنون تعریف نکرده بودند؟
راوی پاسخ داد: من قبلاً این خاطرات را فقط برای خودم مینوشتم و تمایلی به بیان عمومی آنها نداشتم. اما زمانی که مقام معظم رهبری فرمودند که این خاطرات فقط متعلق به شما نیست و باید آنها را برای تاریخ عنوان کنید، قفل سکوت ما هم باز شد و تصمیم گرفتیم این حقایق را بازگو کنیم.
پایان
تعداد بازدید: 32
آخرین مطالب
پربازدیدها
نظریه اول: «دوگانگی ساختاری فرصت-تهدید در ورود دولت به تاریخ شفاهی»
این نظریه بر مبنای پاسخِ 14 متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «آیا ورود سازمانهای دولتی به روند تولید آثار تاریخ شفاهی، فرصت است یا تهدید؟» به دست آمده است.





