عبور از آخرین خاکریز - 3
دکتر احمد عبدالرحمن
انسان از کثرت نقاط بازرسی در عراق که گویای «استقرار» رژیم و از طرفی اضطراب و تشویق حاکم بر روابط بین حکومت و ملت است، ناخودآگاه متعجب میشود. برای روشن ساختن قضیه کافی است بگویم که در آن سال، در طول مسیر 170 کیلومتری بغداد، به خانقین، پنج محل بازرسی دایر شده بود که بعد از جنگ تعداد آنها افزایش یافت. اما در منطقه کردستان عراق تعداد محلهای بازرسی به حدی زیاد است که گفتن آن لزومی ندارد.عبور از آخرین خاکریز - 2
دکتر احمد عبدالرحمن
روزی که سوار بر یک خودرو نظارهگر زمینهای زیر کشت، دشتها و تپههای «حمرین» بودم، تصور نمیکردم به سوی سرنوشتم و یا بهتر بگویم به سمت مهمترین نقطه عطف زندگیم پیش میروم. زمان دقیقاً اکتبر 1979 بود و از خدمت سربازیم کمتر از دو ماه سپری میشد. بعد از گذرانیدن دوره آموزشهای اصلی در پادگان «الرشید» واقع در جنوب بغداد، راهی خانقین شدم تا به یگان نظامی مربوطه ملحق شوم. قابل ذکر است که خانقین هفت کیلومتر از اراضی ایران فاصله دارد.عبور از آخرین خاکریز - 1
دکتر احمد عبدالرحمن
از این هفته کتاب «عبور از آخرین خاکریز»: خاطرات پزشک اسیر عراقی به نام «دکتر احمد عبدالرحمن» با ترجمه محمدحسین زوارکعبه را میخوانیم. این کتاب، نخستین بار در سال 1368 توسط انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی منتشر شد. اوایل سال 1978 میلادی، روند حوادث و رخدادها در جهان اسلام، به طور عمومی و جهان عرب، به صورت اختصاصی در ضمن تشدید و گسترش فعالیتهای رسانههای تبلیغاتی دولتی طی سالهای اخیر در جهت وارونه جلوه دادن حقایق، مایۀ یأس و ناکامی بود. امت اسلامی بدترین مراحل تاریخی خود را پشت سر میگذاشت.شانههای زخمی خاکریز – 34
صباح پیری
جنگ تمام شد، اما حماسهها ماندند. هنوز مناطق عملیاتی، خون تازه را حس میکنند. هنوز فریاد مردانی که در سختترین لحظات زندگی، مرگ را در آغوش کشیدند، به گوش میرسد. هنوز دستان خالی از تفنگ مردان گره کرده است و... هنوز انقلاب با تمامی رنجهایش ادامه دارد. همه اینها را نوشتم برای اینکه چنگی زده باشم به فردا و حلقهای ساخته باشم برای پیوند یادهایی که ممکن است جنس کربلایی جنگ ما را درست لمس نکنند.شانههای زخمی خاکریز - 33
صباح پیری
سه شب بعد، حاجی، من و یکی دیگر از بچهها را به شهر ماوت برد. قرار بود همان شب عملیات شود. ما با تجهیزات شب را در کلبهای به خواب رفتیم. نیمههای شب، غرش توپخانه از شهر بلند شد. عملیات بیتالمقدس 3 شروع شده بود. مرحله اول عملیات تسخیر کوه «قمیش» بود و بعد سلسله ارتفاعات دیگری که نامشان یادم نیست. حاجی بعد از نماز برای پیدا کردن مکانی جهت احداث پست امداد حرکت کرد.شانههای زخمی خاکریز - 32
صباح پیری
مدتی گذشت و روزهای جدایی ما از سرزمین شلمچه فرا رسید. آسمان این نقطه از زمین، ستارههای زیادی را از ما، در آلبوم سرمهایرنگ خود به یادگار گذاشت. خاک شلمچه، آغوش باز بهشت بود؛ سرزمین همواره شهادت که دستهای بچهها خیلی راحت به خدا میرسید. دستانِ: «داود رحیمی»؛ کسی که بعد از شهادتش وقتی بچهها بر سر مزار او حاضر شدند، او را با لباس روحانی در عکس دیدند. هیچکس در طول مدت حضورش در جبهه نمیدانست که او طلبه است.شانههای زخمی خاکریز - 31
صباح پیری
جراحتم چندان نبود. میتوانستم راه بروم. بیشتر از زخمم، موج انفجارها آزارم میداد. به تهران منتقل شدم و در بیمارستان نجمیه بستری شدم. پس از دو روز، داشتم از بیمارستان مرخص میشدم که یکی از بچهها را دیدم. آشفته و نگران بود. از احوالش که پرسیدم با نگرانی گفت: ـ صباح! یک چیزی بهت بگم ناراحت نشیها! و بعد ادامه داد: «غیاثی شهید شده!» پاهایم سست شد و زانوهایم خمید. نتوانستم بایستم.شانههای زخمی خاکریز - 30
صباح پیری
پس از فرستادن چند مجروح به عقب، آمدم دم در پست امداد که یکباره خمپارهای در پنج ـ شش متری، وسط چند نفر منفجر شد. موج انفجارش مرا به عقب پرتاب کرد. وقتی برخاستم دیدم تمام آن جمع 4 ـ 5 نفره شهید شدهاند، ولی من فقط ترکشی پوست انگشتم را برده بود. به آسمان نگاه کردم و دیدم خدا ناظر همه چیز است و قسمت هر کس را خودش تعیین کرده!شانههای زخمی خاکریز - 29
صباح پیری
چهار روز از لو رفتن عملیات گردان انصارالرسول میگذشت که یک روز دیدیم از بالای دژ دو نفر از سمت عراقیها به طرف ما پایین میآیند. ابتدا فکر کردیم نیروی دشمن است که آمده اسیر شود. ولی بعد متوجه شدیم دو نوجوان 16 ـ 17 ساله هستند. خسته و گرسنه بودند. وقتی غذا و نوشابه خوردند، تعریف کردند: ـ وقتی عملیات شروع شد، عراقیها شبانه ما را محاصره کردند. بچهها عقب کشیدند و ما مشغول بستن زخمیها شدیم. آخر ما جزء نیروهای امدادگر بودیم. ما جا ماندیم و عراقیها خود را به ما رساندند.شانههای زخمی خاکریز - 28
صباح پیری
بچهها با آمبولانس رسیدند. زخمی زیاد شده بود. تا صبح مشغول بستن زخمیها بودیم. چه صحنههایی که آن شب ندیدم: بدنهای لهشده و تکهتکه شده و وقار زخمیها که درد را میخوردند و اشک میریختند که چرا شهید نشدهاند. هوا روشن شده بود که حاج مجتبی هم آمد. نزدیک ظهر گردان عمار هم وارد عمل شد. میخواستند یک دژ که جلو بود را بگیرند. دشمن هم موانع محکم و زیادی آنجا کار گذاشته بود. زخمیها کمتر شده بودند. از فرط خستگی، خوابم برد.1
...
آخرین مطالب
پربازدیدها
100 سؤال/19
بیان روایتهای تاریخ شفاهی توسط زنان معمولاً همراه با جزئیات متفاوتتری نسبت به مردان است. مهمترین تفاوتها عبارتاند از: 1. نگاه دقیق و جزئینگر زنان در ارائه روایتهای تاریخی؛ به این معنا که زنان اغلب وقایع را با تمرکز بر ابعاد روزمره زندگی و رویدادها ارائه میدهند. 2. توانمندی در قصهگویی و انتقال تاریخهای خاندانی؛ زنان در بازگویی آداب و رسوم، سنتها، آیینها و حافظه خانوادگی نقش برجستهای دارند و روایتهای آنان در این حوزهها بسیار قابل اعتناست.





