عبور از آخرین خاکریز - 15

دکتر احمد عبدالرحمن

26 اردیبهشت 1405


ساعت 8 بامداد روز یکشنبه 31 اوت 1980 از مرخصی بازگشته به درمانگاه نظامی رفتم. ناگاه با انبوهی از افسران و مرزبانان مواجه شدم. برخی از این افسران ـ که با اکثرشان آشنا بودم ـ حالتی هیجان‌زده و عصبی داشتند. برخی دیگر گریه می‌کردند و برخی دیگر دشنام می‌دادند. گویا صبح آن روز در نزدیکی مرز، مینی در زیر یک دستگاه نفربر نظامی منفجر شده و بر اثر این انفجار یکی از هم‌قطاران این افسران جراحات شدیدی برداشته بود، و طولی نکشید که در بیمارستان الجمهوری درگذشت. در واقع این افسر، انسانی خوش‌قلب، نیکوسیرت و مورد احترام تمامی کارکنان مرزبانی خانقین بود. ولی متأسفانه مین‌ها فرقی بین انسان خوش‌قلب و شرور قائل نمی‌شوند و به همین خاطر برخی از آن افسران که خشم تمامی وجودشان را احاطه کرده بود سوگند یاد کردند که انتقام خون مکارشان را بگیرند؛ ولی از چه کسی؟

فردای آن روز از زبان افسر مرزبانی شنیدم که شب گذشته انتقام افسر مقتول با گلوله‌باران شهر قصرشیرین گرفته شد. این حادثه در نوع خود حادثه‌ای بزرگ و دارای نتایجی عظیم بود. بالاخره درب صندوق «پاندورا»[1] گشوده شد.

من به رسم عراقی‌ها در فصل تابستان روی پشت‌بام مطب خوابیده بودم تا اینکه ناگهان حدود ساعت پنج بامداد با صدای شلیک گلوله و به دنبال آن انفجاری قوی وحشت‌زده از خواب پریدم. قبل از اینکه به خود بیایم صدای انفجار دوم و سوم نیز بلند شد. هراسان از پشت‌بام پایین آمدم. یونیفورم نظامی‌ام را پوشیده به سوی درب درمانگاه دویدم. حتم داشتم که عده‌ای مجروح به آنجا مراجعه خواهند کرد و من تنها پزشک کشیک آن شب درمانگاه بودم و دیگر همکاران در مرخصی به سر می‌بردند.

در حقیقت، من آن روز تنها پزشک نظامی حاضر در تمامی منطقه بودم. همه در درمانگاه آشفته و مضطرب به نظر می‌رسیدند. می‌آمدند و می‌رفتند. سعی می‌کردند از اخبار جویا شوند. تلفنی تماس می‌گرفتند و در مورد وضعیت موجود سئوال می‌کردند. مسئول درمانگا به مرخصی رفته و به جای او افسر داروساز انجام وظیفه می‌کرد. کنار درب درمانگاه ایستاده بودم و خیابان ممتد منطقه «توله‌فروش» واقع در شمال شهر را نظاره می‌کردم. صحنه تأثیرانگیزی بود. اهالی، هراسان در خیابان می‌ دویدند و به سوی مرکز شهر سرازیر می‌شدند. زنان و کودکان نیز گریه می‌کردند و با حالتی مضطرب می‌دویدند. برخی پابرهنه بودند و برخی دیگر لباس منزل بر تن داشتند. این اولین‌بار بود که چنین صحنه‌ای می‌دیدم. احساس غیرقابل توصیف آمیخته با تأثر و خونسردی داشتم. اضطراب و تشویش شهر را در بر گرفته بود و اوضاع بحرانی به نظر می‌رسید. به ما ابلاغ گردید که فرمانده لشکر 6 وارد شهر شده و بلافاصله به مقر مرزبانی نزدیک مرکز شهر رفته و «اتاق عملیاتی» را در زیرزمین برای پیگیری اوضاع مهیا ساخته است. همچنین به ما دستور داده است که درمانگاه را به طور کامل تخلیه کنیم و به حدود 10 کیلومتری غرب شهر عقب‌نشینی نماییم. مردم با ادامه گلوله‌باران ـ که گاهی به مدت نیم ساعت متوقف و بار دیگر به طور متناوب از سر گرفته می‌شد تدریجاً شهر را ترک کردند. گلوله‌ها تمامی شهر اعم از پادگان‌ها، نیروگاه‌ها و دیگر تأسیسات زراعی و دولتی را زیر آتش خود داشت. آن روز یک نظامی از گردان اول تیپ 25 پیاده مجروح شد و ما ناگزیر او را به بیمارستان الجمهوری انتقال دادیم. من می‌بایستی برای رساندن خون به این مجروح به واحد نظامی او می‌رفتم. هنگام مراجعت مشاهده کردم که کارکنان بیمارستان، در حال تخلیه بیمارستان از تجهیزات گرانقیمت آن هستند.

 


[1]. صندوقی فتنه‌آفرین در افسانه‌های یونانی است و زمانی که انسان با انگیزه کنجکاوی درب آن را گشوده شرارت در جهان پا گرفت.



 
تعداد بازدید: 13


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی (5 + 5) :
 
پاسخ کارشناسان به سؤالات تاریخ شفاهی

100 سؤال/30

چگونه می‌توان اعتبار روایت‌های متعارض در تاریخ شفاهی را سنجید؟
یکی از مباحث مهم تاریخ شفاهی اعتبار روایت‌ها است. اینکه پژوهشگر تاریخ شفاهی چگونه و یا از چه روشی به درستی آن پی ببرد، موضوع قابل تأملی است. معمولاً در بین مصاحبه‌های تاریخ شفاهی گاهی پژوهشگران با روایت‌های متعارض برمی‌خورند که چالشی فرا روی آنهاست. در این مواقع اگر پژوهشگر به موضوع احاطه داشته باشد...