سیصدوهفتادوسومین شب خاطره - 5

تنظیم: سایت تاریخ شفاهی ایران

02 اردیبهشت 1405


سیصدوهفتادوسومین برنامه شب خاطره با خاطره‌گویی آزادگانی چون نبی‌الله احمدلو، محمد هادی، محمود شعبانی، علی مرادی، محسن جنت، هادی ایزی و عباس پیرهادی عصر پنج‌شنبه ۱ آبان ۱۴۰۴ در تالار سوره حوزه هنری برگزار شد. اجرای این شب خاطره را داوود صالحی بر عهده داشت.

مجری در ادامه برنامه از پنجمین راوی، آقای محسن جنت دعوت کرد تا روی صحنه بیایند و از او خواست سن خود در زمان جبهه و نقشش در گردان را بیان کند.

راوی سخنان خود را با پاسخ به پرسش مجری آغاز کرد و گفت: زمانی که من به جبهه رفتم ۱۸ سال داشتم. بی‌سیم‌چیِ لشکر گردان المهدی بودم. برای اینکه وقت گرفته نشود، وقایع را از همان‌جایی که آقای هادی تعریف کردند، تیتروار ادامه می‌دهم. ما محاصره شده بودیم. من و آقای پازوکی (فرمانده گردان) جلو رفتیم. یکی از عراقی‌ها را اسیر کرده بودیم و چون من قبلاً طلبه بودم و کمی عربی می‌دانستم، آقای پازوکی از من خواست از او بازجویی کنم. آتش دشمن به‌قدری سنگین بود و با توپ مستقیم ما را می‌زدند که جهنمی به پا شده بود. در همان حین که داشتیم با اسیر عراقی صحبت می‌کردیم، ناگهان دیدم آقای پازوکی موج‌گرفتگی شدیدی پیدا کرد و پای نخل روی زمین افتاد و او را به عقب بردند.

او ادامه داد: نزدیک ظهر بود که آقای هادی خودش را به ما رساند. آذوقه‌ای نداشتیم؛ به ما گفت بروید در سنگرهای عراقی که حالت خندق داشت بگردید تا شاید چیزی پیدا کنید. اتفاقاً چاقوی یکی از دوستانمان را آنجا پیدا کردیم و گفتیم این چاقوی محسن است، باید آن را به عقب ببریم و به او بدهیم. موقع نماز ظهر، آتش  سنگین بود و نمازمان را شکسته خواندیم. دقیقاً ۲۹ دی‌ بود که رمز عملیات را به ما ابلاغ کردند. اینجا داخل پرانتز بگویم که من پیش از عملیات، خواب مادر خدا بیامرزم را دیده بودم و به او گفته بودم: مادر، من می‌روم جبهه و تا سه چهار سال دیگر مرخصی نمی‌آیم! این موضوع در ذهنم مانده بود.

راوی با اشاره به لحظات سخت محاصره افزود: آقای هادی گفت نیرویی برایمان نمانده؛ برو عقب و چندتا نیرو بیاور. من بی‌سیم را به کمکم دادم و تأکید کردم اگر محاصره تنگ‌تر شد و عراقی‌ها رسیدند، کاغذِ رمز را بخور تا دست دشمن نیفتد. چون ده پانزده دقیقه قبل از آن مسیر آمده بودم، فکر نمی‌کردم عراقی‌ها ما را قیچی کرده باشند. دولادولا به سمت عقب حرکت می‌کردم که دیدم از چپ، راست، بالا و پایین تیر می‌بارد. با خودم گفتم: «دیوانه! چرا دولا راه می‌روی که تیر به سرت بخورد؟ لااقل صاف راه برو تا تیر به شکمت بخورد»! بلند شدم و صاف حرکت کردم. آتش آن‌قدر زیاد بود که صدای رضا رحیمی را که فریاد می‌زد «نرو جلو! نرو جلو»! نمی‌شنیدم. ناگهان دیدم یک لوله موتور آب دقیقاً مماس با شکم من قرار دارد و یک گلوله شکم این لوله را شکافت! پیش خودم گفتم قطعاً تیر به من خورده اما چون بدنم داغ است متوجه نمی‌شوم. لباسم را نگاه کردم، دیدم نه خیس است و نه خونی وجود دارد! اینجا هم داخل پرانتز بگویم که پدرم شب قبل خواب دیده بود من در محاصره عراقی‌ها هستم و مرا به رگبار بسته‌اند، اما حتی یک تیر هم به من نمی‌خورد و دقیقاً همین اتفاق افتاد.

وی سپس به لحظه اسارت خود اشاره کرد و گفت: در جوانی عاشق ترکش‌های کاتیوشا بودم؛ وقتی در شب منفجر می‌شدند، مثل لوستر یا نقلی که روی سر عروس و داماد می‌ریزند پایین می‌ریختند! در همان حال‌وهوا بودم که دیدم یک گردان عراقی در یک چاله مستقرند. به بچه‌ها گفتم بزنیدشان! گفتند: «ولمون کن بابا، تیر نداریم وگرنه خودمون زده بودیمشون». در نهایت ما اسیر شدیم. همیشه می‌گویم ما «دو نفر و نصفی» بودیم که اسیر شدیم؛ من بودم، حسین صادق بود و نعمت دهقان که یک تیر دوزمانه در دهانش منفجر شده بود و فکر می‌کردیم شهید شده است. من و حسین دستانمان را بالا هم نبردیم. یک سرباز عراقی با ترس‌ولرز به سمت ما آمد و گفت: «کربلا؟» من هم با خونسردی جواب دادم: «مشهد نزدیک‌تر است، بیا برویم مشهد»! سرباز عراقی عصبانی شد، عینکم را از صورتم کشید، اسلحه‌اش را مسلح کرد و گفت: «شما همه نیروهای ما را کشتید»!

در این بخش از برنامه، مجری با شگفتی میان صحبت‌های راوی آمد تا نکته مهمی را به مخاطبان یادآوری کند و گفت: ببینید در اوج جوانی چقدر دل‌وجرئت داشتند! در میان آن حجم از تیر و ترکش و جنگ تن‌به‌تن، چشم در چشمِ سرباز مسلح عراقی کری می‌خواندند و با هم کل‌کل می‌کردند!

راوی صحبت‌هایش را پی گرفت و گفت: ما را دست‌بسته بردند میان یک گردان عراقی که تا دندان مسلح بودند. ما را پشت یک موتور آبِ خراب بردند و به یک نفر دستور دادند هر سه نفرمان را تیرباران کند. سرباز عراقی نشست تا شلیک کند. به نعمت و حسین گفتم: «بچه‌ها چشم‌هایتان را ببندید و به این نامرد التماس نکنید. تیر می‌زند و می‌رویم پیش خدا.» آن‌ها هم سرشان را پایین انداختند. دیدم شلیک نمی‌کند؛ سرم را بالا آوردم که ببینم چرا نمی‌زند. ناگهان دیدم یک عراقی دیگر به نام محسن (که به او شیخ می‌گفتند) زد زیر اسلحه آن سرباز و گفت: «چرا می‌خواهی این‌ها را بکشی»؟ سرباز گفت این‌ها نیروهای ما را کشته‌اند. شیخ گفت: «این‌ها با این وضعیتشان چطور می‌توانند کسی را بکشند؟ خب شما هم خیلی از آن‌ها را کشته‌اید». سپس به من که جوان‌تر بودم به عربی گفت: «برای چه می‌جنگی؟ شما محمد دارید، ما هم محمد داریم. شما خدیجه دارید، ما هم خدیجه». اما وقتی گفت: «شما علی دارید، ما هم علی»، فهمیدم شیعه است. گفتم: «به‌هرحال جنگ است دیگر»!

او درباره لحظات دلهره‌آور پس از آن توضیح داد: ما را سوار یک جیپ کردند. پیش از اسارت، به توپخانه خودمان بی‌سیم می‌زدیم که بُرد توپ‌ها را بیشتر کنید که روی سر عراقی‌ها بریزید نه روی سر خودمان. عراقی‌ها جلوتر هستند. در همان مسیر، یک گلوله توپِ خودی جلوی جیپ به زمین خورد. با خودم گفتم کاش می‌خورد وسط ماشین و همه‌چیز تمام می‌شد! وقتی به قرارگاهشان رسیدیم، کارت طلبگی‌ام هنوز در جیبم بود. فرمانده پادگان آمد و تا کارت مرا درآورد، گفتم کارم تمام است؛ الان می‌فهمند آخوندم! اما او به‌ اشتباه فکر کرد منظور از کلمه «طلبه»، دانش‌آموز است. گفت: «این‌ها را نگاه کن که دانش‌آموزان را به جنگ آورده‌اند!»

راوی با اشاره به آغاز شکنجه‌ها گفت: مدتی بعد، فرمانده ارشدشان آمد. همه به او احترام می‌گذاشتند. از من پرسید: «برای چه به جبهه آمدی»؟ گفتم: «برای اسلام». گفت: «پدرسوخته! یعنی ما کفر هستیم و شما اسلام»؟ گفتم: «این‌طور می‌گویند»! همان لحظه چنان سیلی محکمی به گوشم زد که روی زمین افتادم. با آتش سیگار دو طرف گردنم را سوزاند و بعد مرا تحویل شکنجه‌گران حرفه‌ای داد. مرا وسط اتاقی پرت کردند که دور تا دورش کارشناسان بازجویی نشسته بودند. گفتند اگر حرف بزنی تو را به بیمارستان می‌بریم و پول می‌دهیم. من جواب تندی به آن‌ها دادم. سربازها مرا از ته‌ریشم بلند می‌کردند و کتک می‌زدند. در تاریکی شب، با پوتین ضربه‌ای به صورت و چشمم کوبیدند که برق از چشمم پرید و از آن روز، سمت چپ صورتم همیشه بیمار است و زود سرما می‌خورد.

وی درباره انتقال به اردوگاه و مقاومت اسرا افزود: فردای آن روز ما را سوار اتوبوس کردند. حرارت داخل اتوبوس را به‌قدری بالا برده بودند که بچه‌ها از تشنگی هلاک می‌شدند. رزمنده‌ای که روی صندلی جلوی من نشسته بود، همان‌جا از تشنگی به شهادت رسید. ما را به استخبارات و سپس به اردوگاه بردند. در آنجا سه نفر از بچه‌ها که فرار کرده بودند و تلویزیون هم نشانشان داده بود، دستگیر شده و برگردانده بودند. دستور داده بودند کسی حق ندارد با آن‌ها صحبت کند. یکی از آن‌ها به نام مسعود، کلیه‌اش مشکل پیدا کرده بود و نمی‌توانست راه برود و مدام زمین می‌خورد. رفتم دستش را بگیرم، گفت: «محسن نیا، تو را هم می‌زنند.» گفتم: «دستت را بده». یک نگهبان بسیار بی‌رحم به نام مجید آنجا بود. آمد و گفت: «ولش کن»! گفتم: «نمی‌کنم»! گفت: «می‌زنمت»! من هم که اصلاً یادم رفته بود در عراق هستم، دستم را بردم بالا و گفتم: «تو بزنی، من هم می‌زنم! نمی‌بینی نمی‌تواند راه برود»؟ یک گروهبان عراقی که صحنه را می‌دید، به مجید دستور داد رهایمان کند. بعداً آقای هادی ایزی به من گفت در آن لحظه کل اردوگاه در سکوت مرگباری فرو رفته بود و اگر او را می‌زدم، حتماً بقیه هم به حالت شورش شروع به زدن عراقی‌ها می‌کردند. گروهبان که این موضوع را فهمیده بود، با ترس، مجید را از من دور کرد.

راوی در توصیف روحیه پولادین آزادگان گفت: دو نگهبان درشت‌هیکل داشتیم که به یکی از آن‌ها چون اسمش «سلام» بود، «سلام شتره» می‌گفتیم! آن‌ها با کابل‌های سه‌فازی که مثل موی دختربچه‌ها به هم بافته شده بود بچه‌ها را می‌زدند. یک بار چهار ضربه به کمرم زدند و ضربه پنجم چنان بود که سینه‌ام سوخت. اما اراده بچه‌ها به‌قدری قوی بود که عراقی‌ها را به ستوه آورده بودند. گاهی اگر دیر به دیر کتک می‌خوردیم، به شوخی به هم می‌گفتیم: «بچه‌ها پشتمان می‌خارد، وقتش است یک کتکی بخوریم»! زیر شکنجه از بچه‌ها می‌خواستند به امام(ره) توهین کنند و بگویند «مرگ بر خمینی»، اما بچه‌ها با زیرکی می‌گفتند «مَرد خمینی» یا «مرد است خمینی»! این ارادت و اراده، آن‌ها را بیچاره کرده بود.

 

راوی در پایان با ذکر یک طنز تلخ و تلنگری احساسی صحبت‌هایش را به پایان رساند: یک بار یکی از آن نگهبان‌های غول‌پیکر گیر داده بود و کتک می‌زد. یک سیلی محکم به چپ و یکی به راستِ صورت من زد. تلوتلو خوردم و داشتم می‌افتادم. احساس کردم کل مساحت اردوگاه دارد دور سرم می‌چرخد! وقتی پیش بچه‌ها برگشتم گفتم: «اردوگاه دور سرم چرخید!» بچه‌ها گفتند: «محسن، اردوگاه نچرخید، ما دیدیم که تخم چشمت در کاسه چرخید!» در نهایت، بعد از ۳ سال و ۷ ماه و ۱۰ روز و ۱۰ ساعت (همان حدود سه تا چهار سالی که به مادرم گفته بودم) به ایران برگشتیم. بعدها یکی از اقوام به من گفت: «محسن، در تمام این سال‌هایی که نبودی، هر روز بعدازظهر که از مدرسه برمی‌گشتم، صدای گریه‌های مادرت را می‌شنیدم و هر کاری می‌کردم آرام نمی‌شد».

ادامه دارد



 
تعداد بازدید: 156


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی (4 + 8) :
 
نظریه‌هایی درباره تاریخ شفاهی به روایت هوش مصنوعی

نظریه اول: «دوگانگی ساختاری فرصت-تهدید در ورود دولت به تاریخ شفاهی»

این نظریه بر مبنای پاسخِ 14 متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «آیا ورود سازمان‌های دولتی به روند تولید آثار تاریخ شفاهی، فرصت است یا تهدید؟» به دست آمده است.