شانههای زخمی خاکریز - 32
صباح پیری
20 دی 1404
مدتی گذشت و روزهای جدایی ما از سرزمین شلمچه فرا رسید. آسمان این نقطه از زمین، ستارههای زیادی را از ما، در آلبوم سرمهایرنگ خود به یادگار گذاشت. خاک شلمچه، آغوش باز بهشت بود؛ سرزمین همواره شهادت که دستهای بچهها خیلی راحت به خدا میرسید. دستانِ: «داود رحیمی»؛ کسی که بعد از شهادتش وقتی بچهها بر سر مزار او حاضر شدند، او را با لباس روحانی در عکس دیدند. هیچکس در طول مدت حضورش در جبهه نمیدانست که او طلبه است. «علی رحیمی»؛ که همیشه میخندید. شاگرد اول پزشکیاری سپاه در دوران آموزش بود و از سال 1362 در بهداری لشکر خدمت میکرد. «ابوالفضل حجاریان»؛ که عاشق سوره واقعه بود. قرآن از دستش نمیافتاد. «سیدعلی مجادی»، «اعتصامی»، «سیدمصطفیهادیان» و ...
اوایل سال 1366 در باختران بودیم، در اردوگاه شهید چمران. بچهها به طرف موقعیت جدیدی حرکت کرده بودند. من به اتفاق چند نفر به سمت آنها راه افتادیم. در جایی که جاده سهراه میشد، به طرف مقابل راه باز کردیم. به پل «شهید جهادگر» رسیدیم و جلوتر به تپه منافقین. نرسیده به تپه منافقین، محلی را برای برپایی اورژانس انتخاب کردیم. آنجا یک اورژانس ناقص بود که چند روزه تکمیلش کردیم. به خاطر وجود آبشارهای زیادی در منطقه، بچهها اسم آن موقعیت را گذاشتند موقعیت «آبشار». بعد از تمام شدن کارهای اورژانس ندایی آمد که: «لو رفت». ما هم برگشتیم به اردوگاه شهید چمران.
گذشت. مدتی بعد بدون اینکه اطلاعاتی داشته باشیم قرار شد به طرف سردشت کوچ کنیم. حاج مجتبی به همراه برادر نوری - که از سه ماه پیش به این طرف مسئولیت بهداری لشکر را به عهده گرفته بود - رفتند برای شناسایی به سوی سردشت. ما هم بعد از چند روز بچهها را کوچاندیم. مأموریت ما در منطقه سردشت برپایی اورژانس ش.م.ر بود؛ درست مثل اورژانس شیمیایی خرمشهر در عملیات کربلای چهار.
چهار روز بیشتر طول نکشید که اورژانس، آماده پذیرش نیروهای عملیاتی شد. باخبر شدیم که لشکر سیدالشهدا در منطقه ماوت عملیاتی کرده و این شهر را از آن خود کرده است. نام این محله نصر - 4 بود. چند روز بعد، کار لشکر 27 هم شروع شد، منتهی با نام نصر – 5. بچهها همدوش نیروهای نجف اشرف، عملیات را شروع کردند که تا حدی با موفقیت همراه بود.
دوپازا، نقطه بعدی برای برپا کردن پست امداد بود. زیر پای این کوه تنومند، بچهها پست امداد محکمی زدند، به طوری که برای درمان نیروها، دکتر میفرستادیم و مجروحین از آنجا مستقیماً به بیمارستان انتقال مییافتند. عملیات نصر - 7 در همین ارتفاع تنومند انجام گرفت. مجروحین این حمله توسط امدادگران و پزشکیاران گردان، بعد از انجام کمکهای اولیه در کوتاهترین مدت به پست امداد رسانده میشدند و زیر نظر پزشک، تحت معالجه و درمان قرار میگرفتند.
در همین حمله بود که پیکر خونین «دینشعاری» معاون تخریب لشکر را به پست امداد آوردند. چهرهاش میخندید. اصلاً همیشه میخندید. دوست داشت رزمندگان را خوشحال کند. یکی از بانشاطترین نیروهای لشکر بود. با همان شادابی هم شهید شد. روحش شاد! کار لشکر به نقطه پایان نزدیک شد. گفتند بکشیم عقب برای استراحت ما هم حرکت کردیم به طرف باختران. تا آذر 1364 خبر مهمی نشد. در این مدت خبر شهادت «سیدمهدی لاجوردی» فرمانده گردان بلال، قلب بچهها را بار دیگر از غم و اندوه انباشت. این سردار خوشاخلاق به همراه معاونش «معدنی»، عازم خط پدافندی لشکر در شلمچه بودند که گلوله خمپارهای روی خودروی آنها منفجر میشود، مدنی هم یک پایش را از دست میدهد.
سرگرم امتحانات بودم که رادیو بسیج خبرهایی از شروع یک حمله از منتشر کرد. خودم را به کوزران رساندم و از آنجا هم به اردوگاه شهید چمران. در آنجا بچههای مخابرات گفتند که چند روزی است نیروها از اینجا جاکن شده و به منطقه جدیدی رفتهاند. فردایش حرکت کردیم. رسیدیم به همان سهراهی که قبلاً جلوترش را موقعیت آبشار نامگذاری کرده بودیم. حدود سه کیلومتر جاده پرپیچوخم را رد کردیم و به پل بزرگی رسیدیم، به نام «پل صاحبالزمان» که ابتدای آن روی مرز بود و ما از مرز گذشتیم. بعد از 45 دقیقه به موقعیت جدیدی رسیدیم.
بهداری لشکر که پیدا شد، لحظات تلخ و شیرین گذشته هم... تابلویی با نوشته «موقعیت شهید مهدی گیوهچی» این خاطرات را دامن میزند. 6 کیلومتر جلوتر، موقعیت شهید مهدی غیاثی بود - نزدیک شهر ماوت حدود یک ماه در آن منطقه بودیم. یک سوله 6 متری هم زدیم تا اینکه «حاج مجتبی عسکری» بعد از چند ماه مرخصی سر رسید. یک شب سرد، حاجی گفت که لباس بپوشم و همراهش بروم. نمیدانستم به کجا میرویم. ولی بعد فهمیدم برای شناسایی منطقه و آشنایی فرماندهان لشکر با معاون جدید حاج مجتبی عسکر میباشد. من شدم معاون حاجی و او شروع کرد به تشریح موقعیت منطقه. شهر ماوت پیش روی ما بود.
ادامه دارد
تعداد بازدید: 13
آخرین مطالب
پربازدیدها
100 سؤال/15
مهمترین اصل صحیح در ویرایش متون تاریخ شفاهی، توجه به چند اصل اساسی است. نخست آنکه لحن و بیان راوی باید حفظ شود؛ به این معنا که تدوینکننده و ویراستار تنها در حد ضرورت و برای رفع ابهام، تکرار یا نارساییهای زبانی در متن مداخله کنند. هرچند بسیاری از مصاحبههای تاریخ شفاهی بدون ویرایش، ناقص، پراکنده و گاه دارای روایتهایی خشک هستند، اما این مسئله مجوز دخلوتصرف گسترده در گفتار راوی نیست.





