شانههای زخمی خاکریز - 33
صباح پیری
سه شب بعد، حاجی، من و یکی دیگر از بچهها را به شهر ماوت برد. قرار بود همان شب عملیات شود. ما با تجهیزات شب را در کلبهای به خواب رفتیم. نیمههای شب، غرش توپخانه از شهر بلند شد. عملیات بیتالمقدس 3 شروع شده بود. مرحله اول عملیات تسخیر کوه «قمیش» بود و بعد سلسله ارتفاعات دیگری که نامشان یادم نیست. حاجی بعد از نماز برای پیدا کردن مکانی جهت احداث پست امداد حرکت کرد.شانههای زخمی خاکریز - 32
صباح پیری
مدتی گذشت و روزهای جدایی ما از سرزمین شلمچه فرا رسید. آسمان این نقطه از زمین، ستارههای زیادی را از ما، در آلبوم سرمهایرنگ خود به یادگار گذاشت. خاک شلمچه، آغوش باز بهشت بود؛ سرزمین همواره شهادت که دستهای بچهها خیلی راحت به خدا میرسید. دستانِ: «داود رحیمی»؛ کسی که بعد از شهادتش وقتی بچهها بر سر مزار او حاضر شدند، او را با لباس روحانی در عکس دیدند. هیچکس در طول مدت حضورش در جبهه نمیدانست که او طلبه است.شانههای زخمی خاکریز - 31
صباح پیری
جراحتم چندان نبود. میتوانستم راه بروم. بیشتر از زخمم، موج انفجارها آزارم میداد. به تهران منتقل شدم و در بیمارستان نجمیه بستری شدم. پس از دو روز، داشتم از بیمارستان مرخص میشدم که یکی از بچهها را دیدم. آشفته و نگران بود. از احوالش که پرسیدم با نگرانی گفت: ـ صباح! یک چیزی بهت بگم ناراحت نشیها! و بعد ادامه داد: «غیاثی شهید شده!» پاهایم سست شد و زانوهایم خمید. نتوانستم بایستم.شانههای زخمی خاکریز - 30
صباح پیری
پس از فرستادن چند مجروح به عقب، آمدم دم در پست امداد که یکباره خمپارهای در پنج ـ شش متری، وسط چند نفر منفجر شد. موج انفجارش مرا به عقب پرتاب کرد. وقتی برخاستم دیدم تمام آن جمع 4 ـ 5 نفره شهید شدهاند، ولی من فقط ترکشی پوست انگشتم را برده بود. به آسمان نگاه کردم و دیدم خدا ناظر همه چیز است و قسمت هر کس را خودش تعیین کرده!شانههای زخمی خاکریز - 29
صباح پیری
چهار روز از لو رفتن عملیات گردان انصارالرسول میگذشت که یک روز دیدیم از بالای دژ دو نفر از سمت عراقیها به طرف ما پایین میآیند. ابتدا فکر کردیم نیروی دشمن است که آمده اسیر شود. ولی بعد متوجه شدیم دو نوجوان 16 ـ 17 ساله هستند. خسته و گرسنه بودند. وقتی غذا و نوشابه خوردند، تعریف کردند: ـ وقتی عملیات شروع شد، عراقیها شبانه ما را محاصره کردند. بچهها عقب کشیدند و ما مشغول بستن زخمیها شدیم. آخر ما جزء نیروهای امدادگر بودیم. ما جا ماندیم و عراقیها خود را به ما رساندند.شانههای زخمی خاکریز - 28
صباح پیری
بچهها با آمبولانس رسیدند. زخمی زیاد شده بود. تا صبح مشغول بستن زخمیها بودیم. چه صحنههایی که آن شب ندیدم: بدنهای لهشده و تکهتکه شده و وقار زخمیها که درد را میخوردند و اشک میریختند که چرا شهید نشدهاند. هوا روشن شده بود که حاج مجتبی هم آمد. نزدیک ظهر گردان عمار هم وارد عمل شد. میخواستند یک دژ که جلو بود را بگیرند. دشمن هم موانع محکم و زیادی آنجا کار گذاشته بود. زخمیها کمتر شده بودند. از فرط خستگی، خوابم برد.شانههای زخمی خاکریز - 27
صباح پیری
حاج کوثری فرمانده لشکر حضرت رسول(ص) هم آنجا بود. شب حدود ساعت ده مأموریت یافتیم با دو نفر دیگر از امدادگران به جاده برویم و هر چه زخمی دیدیم، ببندیم و عقب بفرستیم. صدای تیر و انفجار در شب میپیچید و گلولهها زوزهکشان از اطراف ما میگذشتند. به جایی رسیدیم که انبار مهماتی در حال سوختن بود. آنجا را رد کردیم. به یک سهراهی رسیدیم، یک تانک عراقی درحال سوختن بود.شانههای زخمی خاکریز - 26
صباح پیری
به سمت خرمشهر حرکت کردیم. اولین بار بود این شهرِ ویرانشده را میدیدم. یک ساختمان سالم پیدا نمیشد. بعد از مدتی گردش در مخروبههای شهر، یک ساختمان سهطبقه را انتخاب کردیم. سقف و دیوارهای ساختمان بر اثر گلولههای توپ و خمپاره سوراخهای زیادی داشت. قرار شد طبقه همکف آنجا را برای اورژانس ش.م.ر آماده کنیم. طرز ساختمان اورژانس ش.م.ر با اورژانس زخمیهای غیرشیمیایی تفاوت داشت.شانههای زخمی خاکریز - 25
صباح پیری
اژدر بنگال وسیلهای بود که وقتی منفجر میشد، سیم خاردار را پودر میکرد. ولی کسی که مسئول این اژدر بود به خاطر اینکه زودتر به بچهها برسد و با آنها باشد اژدر را انداخته بود روی زمین و دنبال سر ما آمده بود. اینجا هم آن مجاهد عراقی به داد ما رسید و شروع به پاکسازی سیم خاردارها کرد. آنجا را هم رد کردیم و به کانال دشمن رسیدیم. در کانال، جلو میرفتیم و زخمیها را مداوا میکردیم.شانههای زخمی خاکریز - 24
صباح پیری
از خاکریز سرازیر شدیم. پیشقراول یک تخریبچی بود و بعد از او اطلاعات ـ عملیات و پشت سر آنها گردان ما حرکت میکرد. از یک میدان مین در حال رد شدن بودیم که ناگهان عراقیها منور زدند. بلافاصله دراز کشیدیم. منور که خاموش شد، برخاستیم ولی منور دیگری به سقف آسمان چسبید. باز فکر کردیم عملیات لو رفته است. تیراندازی شروع شد.1
...
آخرین مطالب
پربازدیدها
100 سؤال/15
مهمترین اصل صحیح در ویرایش متون تاریخ شفاهی، توجه به چند اصل اساسی است. نخست آنکه لحن و بیان راوی باید حفظ شود؛ به این معنا که تدوینکننده و ویراستار تنها در حد ضرورت و برای رفع ابهام، تکرار یا نارساییهای زبانی در متن مداخله کنند. هرچند بسیاری از مصاحبههای تاریخ شفاهی بدون ویرایش، ناقص، پراکنده و گاه دارای روایتهایی خشک هستند، اما این مسئله مجوز دخلوتصرف گسترده در گفتار راوی نیست.





