خاطرات سارو یعقوبیان
19 مرداد 1405
سارو یعقوبیان، از اقلیت ارامنه و رزمنده دفاع مقدس، مهمان دویستوهشتادوهفتمین برنامه شب خاطره (دی 1396) بود. او درباره دوران اسارت خاطره گفت. یعقوبیان گفت: «برادرم سال 1364 به خدمت رفت. من هم سال 1365 اعزام شدم. برادرم در جزیره مینو، در ژاندارمری خدمت میکرد. قانون ژاندارمری اینگونه بود که اگر یک سال یک نفر در منطقه جنگی خدمت میکرد، میتوانست به رده عقب برگردد. زمانی که میخواستم اعزام شوم، برادرم گفت نامه میگیرد و در منطقه میماند تا من دیگر به منطقه نیایم و خواست کنار پدر و مادرمان بمانم که آنها راحتتر باشند. قبول نکردم و گفتم هرچه خدا بخواهد و تقدیر باشد اتفاق خواهد افتاد. گفتم اگر من بمانم و برای تو اتفاقی بیفتد، تا آخر عمر خودم را نمیبخشم.
من به سربازی اعزام شدم. به اهواز و از آنجا به تهران رفتم و در لشکرک آموزش دیدم. به پادگان صفر یک رفتم و دوره دیدم. بعد از چهار ماه به منطقه اعزام شدم. حدود 20 ماه در منطقه خدمت کردم و 24 ماه خدمتم تمام شده بود که اسیر شدم. زمانی که ما را گرفتند، 15 نفر بودیم. ما را سوار یک جیپ km کردند که روباز بود. همه ایستاده بودیم. زمانی که در حال رفتن بودیم، تانکهای آنها از روبهرو میآمدند. دستهای ما را با سیم مخابراتی بسته بودند. راننده ماشین بسیار بد رانندگی میکرد. رفیقی به نام وحید جمالی داشتم که همدوره من بود. به او گفتم چون راننده بد رانندگی میکند، بایستد و او گفت خستهام و میخواهم بنشینم. وسط راه ماشین چپ شد و همه بیرون ریختیم. زمانی که به خودمان آمدیم، دیدیم وحید جمالی صد متر آنطرفتر روی آسفالت افتاده و از سر و رویش خون میآید. موقعیت طوری بود که بیشتر افراد به فکر خودشان بودند. من به بچهها میگفتم وحید آن طرفتر افتاده است. میگفتند زنده نمیماند. گفتند برویم، من گفتم کجا برویم؟! خلاصه رفتم و او را روی دوشم گذاشتیم و نزدیک ماشین آوردم. از هوش رفت. بچهها گفتند: «سارو ولش کن. او زنده نمیماند. خونریزی دارد». گوشم را روی قلبش گذاشتم و دیدم زنده است. گفتم رها کردنش کار درستی نیست. او رفیق ماست. کسی به کمک من نیامد و خیلی ناراحت شدم. به هر نحوی که بود او را روی دوشم گذاشتم و پیاده تا منطقه عراقیها بردم. این در حالی بود که آنقدر تانکها روی خاکها و آسفالت جولان داده بودند که تا نیم متر حالت نرمی خاک بود و پاهایمان در خاک فرو میرفت. من دوستم را تحویل دادم. خودمان هم به جایی رفتیم که در آن با نِی اردوگاهی درست کرده بودند. ما را در آنجا نشاندند و فیلمبرداری کردند. سپس تقسیممان کردند تا به کمپها برویم.
صلیب سرخ از بیشتر کمپهایی که در آنجا بود، بازدید کرده بود. زمانی که ما رسیدیم، جا نداشتند و هیچ کدام از آن کمپها ما را راه نمیدادند. در نهایت ما را به زاغههای مهمات و اسلحهخانهشان بردند. یک محوطه با اتاقهای سه در چهارِ 12 متری و 20 متری بود. در آن اتاقهایی که 20 متری بود، 75 نفر را داخل میکردند. ما که 50 نفر بودیم را در یک اتاق سه در چهارِ کوچک انداختند. یک پنجره کوچک داشت. روزهای اول آب و غذایی نمیدادند. ما اصلاً جای خواب نداشتیم. الان مشکل دیسک و سیاتیک کمر دارم که از آنجا برایم پیش آمده است. برای خواب کمرمان روی زمین و پاهایمان روی دیوار بود. حتی چهار، پنج نفری که جا نمیشدند، مجبور بودند بهصورت شیفتی به میلههای پنجره آویزان شوند تا یک ساعت بگذرد و نفرات بعدی بیدار شوند. به جای آنها روی میلهها آویزان شوند. آنها بروند و بهجایشان بخوابند. به همین حالت روزها میگذشت و عادت کرده بودیم. حتی بعد از شش ماه به ما دمپایی هم نداده بودند. با پای برهنه دستشویی میرفتیم و میآمدیم. دو دستشویی داشتیم و 1200 نفر بودیم. اگر روزی یکی دو ساعت بیرون بودیم و میخواستیم از دستشویی استفاده کنیم، عراقیها ما را اذیت میکردند. مثلاً بعد از اینکه مدت زیادی در صف ایستاده بودیم تا نوبتمان شود، سوت آمار آزادباش را میکشیدند و همه مجبور بودند دوباره سر صف برگردند».
در ادامه، این روایت را ببینیم.
تاکنون 381 برنامه شب خاطره دفاع مقدس از سوی مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگ و ادب پایداری و دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری برگزار شده است. برنامه آینده پنجشنبه 5 شهریور ۱۴۰۵ برگزار میشود.
تعداد بازدید: 22
http://oral-history.ir/?page=post&id=13431
