خاطرات مسعود ده‌نمکی


05 مرداد 1405


مسعود ده‌نمکی، نویسنده و کارگردان سینما، مهمان دویست‌وهشتادوششمین برنامه شب خاطره (آذر 1396) بود. او درباره پدرش و دوران انقلاب اسلامی خاطره گفت. ده‌نمکی گفت: «پدر من ژاندارمِ زمان شاه بوده است. او آن‌قدر به قسم نظامی‌اش وفادار بود که وقتی بچه بودیم، اگر عکس شاه در تلویزیون پخش می‌شد، باید می‌ایستادیم و احترام نظامی ‌می‌گذاشتیم. او هم یک تومان به ما می‌داد. پدربزرگم یکی از عرفای تبریز بود، جوری که اگر مردم شفا می‌خواستند، نزد او می‌رفتند. او دعا می‌کرد و مردم خوب می‌شدند. عجیب بود که او دخترش را به یک ژاندارم داده بود. پدر من فارس بود و حتی یک کلمه هم ترکی بلد نبود و زنی گرفته بود که حتی یک کلمه فارسی بلد نبود! در خانه ما ترکی حرف زدن ممنوع بود. پدربزرگم نام من را علیرضا گذاشت و پدرم که متجدد دوره شاه بود، قبول نکرد و گفت که باید نام من را مسعود بگذارند. آن زمان دست‌های من میخچه زده بود و دستگاهی آمده بود که آنها را می‌سوزاند. مادرم از پدرم خواست اجازه دهد من را به دکتر ببرد، اما پدرم این چیزها را قبول نداشت. اعتقاد مذهبی‌اش این‌گونه بود که به قول مادرم هر وقت نمازش را با صدای بلند می‌خواند، آخر ماه بود و پول نداشت، هر وقت با صدای ملایم می‌خواند، وسط ماه بود و هر وقت آهسته می‌خواند و یا حتی نمی‌خواند، اول ماه بود و پول داشت! از ویژگی‌های پدرم این بود که برعکس دیگر ژاندارم‌ها هیچ‌وقت رشوه نمی‌گرفت. مستأجر بودیم و زمانی که از تبریز به تهران آمدیم، خانه ما یک طبقه داشت. برای این که دو طبقه شود، 20 سال طول کشید! پدرم هر وقت حقوق می‌گرفت، یک ردیف آجر می‌چید که کارگرهایش هم ما بودیم. روستا به روستا در آذربایجان می‌چرخیدیم و جالب اینجا بود، او رئیس پاسگاه یکی از شهرها شده بود. خودش را به روستا تبعید کرد که از انقلاب خبری نباشد و رو در روی مردم قرار نگیرد. از شانس، مستأجر امام جماعت آن روستا شدیم. ژاندارمی که باید حافظ وضع موجود باشد، مستأجر امام جماعت انقلابی آنجا شد! زمانی که انقلاب در حال پیروز شدن بود، مردم دم در خانه ما شعارهایی را می‌نوشتند و آن امام جماعت، صبح‌ها آنها را پاک می‌کرد که پدر من ناراحت نشود. زمانی که می‌خواستند انقلابی‌ها را بگیرند، پدرم زودتر به خانه خبر می‌داد که می‌خواهند بیایند تا امام جماعت مخفی شود. زمانی که انقلاب پیروز شد، این طرف و آن طرف، ژاندارم‌ها را می‌گرفتند، این حاج‌آقا سوار جیپ ارتشی می‌شد، ما را تا مدرسه و پدرم را تا پاسگاه می‌رساند که مردم تعرض نکنند، این تناقض‌ها درام است، اما من دیدم بعضی از بچه‌ها می‌گویند که ده‌نمکی در حق دفاع مقدس ظلم کرده و استثناها را آورده است. من نگفتم کل جنگ این‌گونه بوده، گفتم یک آدم در کل گردان این‌گونه بود، از طرفی استثناها هستند که همیشه دیده می‌شوند.

انقلاب پیروز شد و ما به تهران آمدیم. پدرم همان روز اول به من گفت که: تکلیفت را مشخص کن، یا مسجد و یا خانه. گفتم: مسجد و از همان سال 1357 یا 1358 با من صحبت نکرد و به من خرجی نداد.

ما زمانی که به مدرسه می‌رفتیم، در بین بچه‌ها از همه گروه‌ها بودند. زمانی که سازمان مجاهدین خلق جنگ مسلحانه را آغاز کرد، کسانی که در یک مدرسه بودند، رو به روی هم قرار گرفتند. من برای این که بتوانم با آنها بحث کنم، کتاب‌های شهید مطهری و شریعتی را می‌خواندم، حتی به یاد دارم که از خانه تا مدرسه، مانند ذکر، واژه اگزیستانسیالیسم را تکرار می‌کردم تا هنگام بحث، بتوانم دو کلمه این‌گونه به کار ببرم».

در ادامه، این روایت را ببینیم.

تاکنون 380 برنامه شب خاطره دفاع مقدس از سوی مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگ و ادب پایداری و دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری برگزار شده است. برنامه آینده پنج‌شنبه 1 مرداد ۱۴۰۵ برگزار می‌شود.

آرشیو

 



 
تعداد بازدید: 14



http://oral-history.ir/?page=post&id=13377