جنگ رمضان

روایت یک کلاس خیابانی

وقتی میدان شهر، نیمکتِ مدرسه می‌شود

گفت‌وگو و تنظیم: فائزه ساسانی‎‌خواه

23 اردیبهشت 1405


در حالی که بسیاری از مدارس، تحت تأثیر شرایط جنگی با چالش‌ تعطیلی روبه‌رو هستند، معلمی با نگاهی جهادی و بر اساس مسئولیت‌پذیری حرفه‌ای، مسیر جدیدی پیش گرفته است. خانم سمیرا غیبی، در این مصاحبه، از چگونگی انتقال آگاهی و دانش به دانش‌آموزان، مقابله با ترس آن‌ها و تلاش برای حفظ روند آموزش در روزهای سخت می‌گوید. این معلم دلسوز در روزهای سخت جنگ، خدمات دیگری را هم به هموطنان ارائه داده است. در ادامه، گفت‌وگو با او را می‌خوانیم.

*چند سال است که تدریس می‌کنید؟

تقریباً از ۱۳۸۶ در مناطق مختلف تهران تدریس کرده‌ام و از ۱۳۹۴ در دوره ابتدایی مشغول به کار شدم. امسال (زمان مصاحبه؛ اردیبهشت 1405) در پایه‌های پنجم و ششم دبستان دخترانه علوی ‌اسلامی، منطقه ۱۲، تدریس می‌کنم.

 

*انگیزه شما از برگزاری کلاس در تجمعات شبانه چه بود؟

رهبر شهیدمان دو سال قبل گفتند: من انتظار دارم معلمان، دانش‌آموزان را مثل فرزندان خودشان بدانند و آن‌ها را دوست داشته باشند. حقیقتاً من دانش‌آموزانم را مثل فرزندان خودم می‌دانم. تعداد زیادی از دانش‌آموزانم می‌خواهند امسال در آزمون مدرسه تیزهوشان شرکت کنند؛ من از ابتدای سال خیلی برایشان وقت گذاشته بودم. با اینکه قبل از جنگ، ساعت تعطیلی مدرسه ساعت 1 بعدازظهر بود، ولی من تا ساعت 5 با آن‌ها کار می‌کردم. علاوه بر درس دادن و تمرین درسی، فعالیت‌های فرهنگی هم داشتیم. یک جمع خیلی خوب، به‌خصوص از لحاظ علمی داشتیم؛ بنابراین حیفم ‌آمد زحمتی که کشیده بودیم به هدر برود. از طرف دیگر، وقتی می‌دیدم بعضی از دانش‌آموزانم در کلاس مجازی با سختی زیاد درس را یاد می‌گیرند یا اصلاً یاد نمی‌گیرند، ناراحت می‌شدم. بین آن‌ها دانش‌آموزانی بودند که از نظر درسی ضعیف هستند و نگران آن‌ها بودم. به‌محض اینکه متوجه شدم آن دسته از دانش‌آموزانم که درسشان ضعیف است در تهران هستند، مصمم شدم کلاس حضوری برگزار کنم تا سال ششم را با موفقیت به پایان برسانند.

*برگزاری کلاس را از چه زمانی در خیابان شروع کردید؟

قرار بود بعد از تعطیلات نوروزی، کلاس مجازی شروع شود. دانش‌آموزانم دوست نداشتند کلاس‌ مجازی باشد. بعضی‌هایشان می‌گفتند: «خانم! ما پنج ‌شش نفر بشویم و خانه‌های همدیگر قرار بگذاریم، شما بیایید به ما درس بدهید». خیلی فکر کردم چه کار کنم. در نهایت به ذهنم رسید ما که هر شب برای تجمع می‌رویم بیرون، می‌توانم دانش‌آموزان را در یک گوشه میدان جمع و برایشان کلاس برگزار کنم. وقتی با مدیرمان مطرح کردم، نگران بود که دردسر درست شود. گفتم: «اولاً این کلاس در خیابان برگزار می‌شود؛ ثانیاً کار من مرتبط با آموزش‌و‌پرورش نیست که نیاز به مجوز داشته باشد. من با مادرها مطرح می‌کنم ببینم نظر آن‌ها چیست». اول در گروه دانش‌آموزانم اعلام کردم ببینم چه تعدادی از آن‌ها در تهران هستند. از چهل‌ودو نفر، حدود بیست‌وشش نفر در تهران و بقیه در رفت‌وآمد بودند. بچه‌ها گفتند اگر کلاس تشکیل شود، ما شرکت می‌کنیم. بعد با مادرها مطرح کردم و نظرشان را پرسیدم. مادرها گفتند موافقیم؛ حداقل 10 نفر از آن‌ها اعلام کردند فرزندانشان در کلاس‌های حضوری در خیابان شرکت می‌کنند. ۱۵ فروردین، اولین شب بعد از تعطیلات، با دانش‌آموزانم در میدان شهدا قرار گذاشتم. جلوی داروخانه جمع شدیم. دور میدان خیلی شلوغ بود؛ دنبال جای مناسبی می‌گشتم. آمدیم داخل خیابان مجاهدین اسلام و سکوی بانک ملی را که محل مناسبی برای یک کلاس جمع‌وجور بود، دیدیم و همان‌جا کلاس را تشکیل دادیم. چون با میدان فاصله داشتیم، صدا کمتر اذیت می‌کرد. از آن موقع تا الان کلاسمان در اینجا برگزار می‌شود.

 

*بار اولی که دانش‌آموزا‌نتان را دیدید،  چه واکنشی نسبت به شما داشتند و شما چه احساسی داشتید؟

همه خیلی هیجان‌زده و خوشحال بودیم. آن‌ها را بوسیدم و بغل کردم. دیدار دانش‌آموزان با یکدیگر و با من، یک نقطۀ امیدبخش برای آن‌ها بود. حدود 40 روز بود که همدیگر را ندیده بودیم. آن شب با بچه‌ها گفت‌وگو کردیم و به آن‌ها درس دادم. در حقیقت در آن یک‌ساعت‌ونیم می‌خواستم آزمایش کنم ببینم آیا این کار شدنی است یا نه؟

 

*ارزیابی‌تان از اولین جلسه چه بود؟

آن جلسه بازدهی خیلی خوبی داشت. توانستم خیلی از اشکالات بچه‌ها را رفع کنم. جلسه دوم و سوم را که برگزار کردم، به مدیرمان گزارش کارم را دادم و گفتم: «من از این به بعد کلاسم را به همین شیوه برگزار می‌کنم؛ دانش‌آموزانی که می‌توانند حضوری بیایند. سایرین روز بعد به‌صورت مجازی درس بخوانند و لازم نیست در آن کلاس مجازیِ همگانی شرکت کنند».

 

*چند ساعت درس می‌دهید؟

از ساعت هفت‌ونیم تا یازده شب. یک‌ساعت‌ونیم تا دو ساعت درس می‌دهم و بعد رفع اشکال می‌کنم. قبل و بعد از شروع کلاس، بچه‌ها سؤالات مربوط به آزمون تیزهوشان یا کتاب درسی‌شان را از من می‌پرسند.

 

*اینجا سروصدای وسایل نقلیه، بلندگوها و رفت‌وآمد عابران زیاد است. چطور کلاس را مدیریت می‌کنید؟
قرار من با دانش‌آموزانم این است که به حرفم توجه کنند، اما در کل خاصیت خوبی که محل برگزاری کلاس‌مان دارد این است که دانش‌آموزان پشت به عابران می‌نشینند و آن‌ها را نمی‌بینند.

 

*شب‌ها چه ساعتی به منزل برمی‌گردید؟

معمولاً دوازده‌ونیم شب منزل هستم.

 

*منزل‌تان به میدان شهدا نزدیک است؟

خیر. ما ساکن حکیمیه در تهرانپارس هستیم.

 

*خانواده با این برنامه شما مشکلی ندارند.

زمانی که کلاس را در میدان شروع کردیم، هنوز آتش‌بس نشده بود. منطقه ما یکی از مناطقی بود که دشمن زیاد به آن حمله می‌کرد. خانواده اوایل نگران بودند که مبادا اتفاقی بیفتد، ولی بعد قانع شدند. حتی پیش از آتش‌بس، برای کاری مجبور شدیم به طالقان سفر کنیم. روز چهارشنبه با دانش‌آموزانم کلاس داشتم. آمدم تهران و بعد از کلاس، دوباره به طالقان برگشتم.

 

*غیر از شما، تعداد دیگری از معلمان و دانش‌آموزان در اینجا حضور دارند؛ قضیه حضور آن‌ها چیست؟

دوستان در آموزش و پرورش می‌خواستند برای چهلم دانش‌آموزان و معلمان شهیدِ مدرسه‌ میناب، مراسمی برگزار کنند. من در گروهی که عضو هستم گفتم: «ما می‌خواهیم کار فرهنگی انجام دهیم. به نظر من، معلم‌ها باید به خاطر دانش‌آموزان میناب جمع شوند و به نیت آن‌ها، به دانش‌آموزانی که مشکل درسی دارند، آموزش دهند. آن‌ها هم قبول کردند و گفتند: «ما یک غرفه‌ نمادین می‌زنیم». بعد، از مدارس دولتی و غیرانتفاعیِ منطقه‌ ۱۲ فراخوان زدند؛ همه جمع شدند و قرار شد از آن روز به بعد، آن‌ها هم کلاس‌ها‌یشان را شروع کنند. الحمدلله، معلم‌های مدرسه‌ «علوی اسلامی» نیز به‌ پشتوانه تشویق مدیریت محترمش که ثمره‌ کلاس من را دیده بودند، برای دانش‌آموزان خود کلاس گذاشتند.

 

*در این مدت، هنگام تدریس اتفاق جالبی برایتان افتاده است؟

بله. یک روز داشتم درس «تخفیف» را می‌دادم که یک دست‌فروش آمد و به ما دم‌کنی و دستگیره فروخت. قیمتش 350 هزار تومان بود. ما با او چانه زدیم و 300 هزار تومان خریدیم. بعد از دست‌فروش پرسیدم: «خودت این‌ها را چند خریدی»؟ گفت: «250 هزار تومان». گفتم: «شما 250 هزار تومان خریدی و50 هزار تومان سود روی آن کشیدی». به‌این‌ ترتیب، درس سود را به‌ طور عملی به دانش‌آموزانم یاد دادم. من یک تابلوی امتیاز دارم؛ دانش‌آموزانی که بهترین امتیاز را گرفتند، دم‌کنی را به آن‌ها هدیه دادم.

*بهترین خاطراتی که تاکنون از این تجربه جدید داشتید، بفرمایید.

در مدرسه، اگر کسی کم‌کاری می‌کرد، جریمه‌اش می‌کردم که خودش چیزی برای کل کلاس بپزد و بیاورد. در یکی از این شب‌ها، یکی از دخترها نانی که خودش پخته بود آورد. شب دیگر، یکی از بچه‌ها غذا درست کرده و در ظرفی برای همه آورده بود. یکی دیگر از دانش‌آموزان نیز شبِ شهادت امام صادقعلیه السلام، حلوا آورد. اینکه آن‌ها آماده‌اند چیزی درست کنند و به اشتراک بگذارند، برای من از همه‌ اتفاقات هیجان‌انگیزتر است.

مورد دیگر مربوط به «کار خیر» است. کار ما در اینجا فقط درس دادن نیست؛ سعی کرده‌ام همان کارهایی که در مدرسه انجام می‌دادم، در کلاس‌های خیابانی هم اجرا کنم. قبل از جنگ، به مناسبت ولادت امام حسن مجتبی «ع»، یک پویش داشتیم؛ بسته‌های ارزاق کوچکی درست کرده بودیم که قرار بود به دانش‌آموزان بدهیم تا آن‌ها به خانه ببرند، آن را به بسته‌های بزرگ تبدیل کنند و به نیت امام حسن «ع»، در شب میلادشان به یک خانواده‌ نیازمند هدیه دهند تا آن خانواده خوشحال شود، اما دیدیم که این بسته‌ها آماده نشده‌اند؛ پس رفتیم مدرسه، از مدیر اجازه گرفتیم و بسته‌ها را خارج کردیم. تعدادی را در خانه‌ دانش‌آموزان بسته‌بندی کردیم و ادامه‌ کار را همین‌جا کنار خیابان انجام دادیم. در شب میلاد حضرت معصومهسلام‌الله‌علیها نیز این پویش را در خیابان اجرا کردیم؛ یعنی کیسه‌ها را به دست همه دادیم و زیر آن‌ها متنی نوشتیم. این پویش را به ‌توصیه‌ رهبرمان، حاج آقا مجتبی خامنه‌ای که فرمودند: «هوای یکدیگر را داشته باشید»، راه انداختیم. ما یک کیو آر کد داشتیم که افراد می‌توانستند با اسکن آن، عضو کانال شوند و ببینند بسته‌ها چطور آماده می‌شوند و فیلم و عکس‌های مربوط به آن را مشاهده کنند. بعد، آن‌ها عکس و فیلم آماده کردن بسته‌های خود را می‌فرستادند و ما با دیگران به اشتراک می‌گذاشتیم. این پویش از شب میلاد حضرت معصومهسلام‌الله‌علیها راه افتاده است؛ افرادی که خودشان نیازمندی را می‌شناسند، بسته‌ها را برایشان می‌برند و کسانی که کسی را در اطراف خود ندارند، بسته را به ما تحویل می‌دهند تا ما آن را به نیازمندان برسانیم. علاوه بر این‌ها، برای دانش‌آموزانی که تولدشان در این مدت بود، مثل روال زمان حضور در مدرسه، جشن گرفتیم. یا روز دختر را هم همین‌جا برگزار کردیم؛ بادکنک‌های صورتی به دیوار زدیم، کلاس را صورتی کردیم و جشن گرفتیم. مادرها هم خوراکی و کیک تدارک دیدند. حتی «چایخانۀ‌ امام رضا» که در محوطه‌ شهرداری کنار بانک ملی است، وقتی دید ما به مناسبت روز دختر جشن گرفته‌ایم، به ‌طور ویژه به ما چای داد.

 

*عابرانی که از اینجا عبور می‌کنند، چه عکس‌العملی نشان می‌دهند؟

بعضی از آن‌ها می‌ایستند و ما را با تعجب یا تحسین تماشا می‌کنند و عکس و فیلم می‌گیرند.

 

* آیا پیش آمد که هنگام تدریس حمله شود و پدافند پاسخ دهد؟
بله. روزهای اول صدای پدافند و انفجار می‌شنیدیم؛ به‌خصوص در دو سه جلسه‌ اول، ولی بچه‌ها کنار هم آرام بودند. پیش از شروع جنگ، احتمال می‌دادم که جنگ شود و درباره‌ فرایند جنگ، با دانش‌آموزانم زیاد صحبت می‌کردم.

 

*منظورتان از «آماده کردن دانش‌آموزان» چیست؟

دوره‌های آموزشی برایشان گذاشتم؛ مثلاً به بهانه‌ درسِ کتاب مطالعات جغرافیایی‌. در ایران‌شناسی، تمام همسایه‌های ایران را بررسی کردیم؛ مساحت کشورها، فاصله‌ آن‌ها با ما، مسلمان‌هایی که در منطقه ما هستند، اسرائیل چگونه تشکیل شده و... برا‌یشان توضیح دادم آمریکا کجاست و درباره‌ قدرت نظامی آمریکا صحبت کردم. مثلاً اگر ناو یا هواپیمایش بیاید چه می‌شود؟ تجهیزات جنگی ما چگونه است؟ مدل جنگ‌ها چطور تغییر کرده؟ در هشت سال دفاع مقدس چه امکاناتی داشتیم و الان از نظر قدرت نظامی در چه وضعیتی هستیم؟ همچنین درباره‌ پیشرفت‌های نظامی و قدرت موشکی‌مان صحبت می‌کردم. علاوه بر این‌ها، درباره‌ اغتشاشات دی‌ 1404، جنگ دوازده‌روزه و مجموع تحریم‌های سختی که هستیم، با دانش‌آموزانم گفت‌وگو کردم. این اطلاعاتی که به آن‌ها دادم آگاهی عمیقی به آن‌ها داد و اعتمادبه‌نفس‌شان را بالا برد. در واقع اینکه ما می‌توانیم جواب حمله‌ دشمن را بدهیم، کمک زیادی کرد تا ترس شان بریزد.

 

*عکس‌العمل دانش‌آموزان در روز اول جنگ چه بود؟

آن‌ها از اینکه جنگ شروع شده ناراحت نبودند؛ بلکه نگران بودند که برنامه‌های آینده‌مان چه می‌شود. نمی‌دانستیم چه پیش می‌آید. به دانش‌آموزانم گفتم: «اگر به اسرائیل حمله می‌شد، دانش‌آموزانش چه کار می‌کردند؟ فرار می‌کردند؛ ولی شما آرام هستید». تا زمانی که مادرها بیایند و مدرسه تخلیه شود، شعار دادیم و رجز خواندیم. حتی دانش‌آموزان من تا آمدن مادرها، به‌ جای گریه کردن و جیغ زدن، در راهروی مدرسه نشستند و مشق‌هایشان را نوشتند.

*می‌توانستید کلاس را به‌صورت مجازی برگزار کنید؛ چرا این‌قدر خودتان را به سختی انداختید؟

ما نسبت به این دانش‌آموزان مسئول هستیم. اعتقاد دارم وقتی دشمن به ما هجوم می‌آورد، هر کدام از ما موظف هستیم در حوزه‌ تخصصی خود، هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام دهیم. من دکترای مشاوره دارم. بنابراین بر اساس تخصصم، پیش از شروع برگزاری کلاس در خیابان، در دو سه هفته‌ اول جنگ در کلینیک‌هایی که به‌طور جهادی از طرف محله معرفی می‌شد مستقر می‌شدم و روزانه دو سه ساعت به مراجعه‌کنندگان، مشاوره رایگان می‌دادم و روش‌های درمان فشار عصبی، (مدیریت آرامش) و ... آموزش می‌دادم.

علاوه بر این، برخی از دوستانم گفتند در جنوب شهر تعدادی دانش‌آموز هستند که با شروع جنگ، معلم‌ها‌یشان به شهرستان رفته‌اند و حتی کلاس مجازی هم ندارند. از 20 اسفند، صبح‌ها در یکی از مساجد آن محل جمع می‌شدیم و به پایه‌های مختلف، از کلاس اول تا ششم، درس می‌دادیم و رفع اشکال می‌کردیم. حدود پنج ساعت کارم طول می‌کشید. این فرایند در نوروز هم ادامه داشت و هنوز هم ادامه دارد؛ از زمانی‌که برای دانش‌آموزان خودم کلاس گذاشتم، اینجا روزهای زوج و آنجا روزهای فرد کلاس دارم.

 

*آرزوی شما برای کلاس‌هایی که برگزار می‌کنید چیست؟

اولین آرزوی من، ظهور حضرت صاحب‌الزمانعج‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف است. آرزوی بزرگم این است که تک‌تک قدم‌ها و این وقتی که می‌گذارم، در نظر ایشان مقبول باشد و ایشان عنایت خاصی بکنند. هر کدام از این دانش‌آموزان، سرمایه‌های ارزشمند این انقلاب هستند. دهه بعد که ما کنار می‌رویم، بار کشور روی دوش این‌ها خواهد بود و سن‌شان بالای بیست سال می‌شود. آرزو می‌کنم آن زمان باشم و موفقیت هر کدام از آن‌ها را در عرصه‌های مختلف ببینم. هیچ چیز برای من هیجان‌انگیزتر از این نیست که دانش‌آموزانی را که در میان جنگ، سر و صدا و انواع حاشیه‌ها به کلاس آورده‌ام، بعدها موفقیت‌شان را ببینم و بگویم: «خدایا شکرت که تلاشم مؤثر بود».

 

* کاری که الان انجام می‌دهید، چقدر متأثر از شنیده‌هایتان از فعالیت جهادگران در دوران هشت‌ساله‌ دفاع مقدس است؟

من تمام نوجوانی‌ام را با خاطرات شهدا سپری کردم. شهدا به من انگیزه، امید و پویایی دادند. با آن‌ها زندگی کردم و گوشم به حرف رهبر شهیدمان بود. سعی کردم تمام توانم را بگذارم و ارزش‌ها را به دانش‌آموزانم انتقال دهم. نمی‌دانم چقدر موفق بوده‌ام که حس پویایی علمی و روحی، فعال، پرانگیزه و امیدوار بودن را به آن‌ها یاد بدهم، اما این‌ها را شهدا به ما منتقل کردند. آرزوی من از صمیم قلب این است که نه فقط دانش‌آموزان من، بلکه همه دانش‌آموزان، «باقیات‌الصالحاتِ» این انقلاب شوند؛ به‌طوری‌که کل جهان به لحظه‌لحظه‌ زندگی آن‌ها غبطه بخورد. البته این، زمانی محقق می‌شود که من در جایگاه معلم، وظیفه‌ام را درست، در لحظه و به‌موقع انجام دهم؛ چه در جنگ و چه در صلح.



 
تعداد بازدید: 15



http://oral-history.ir/?page=post&id=13265