سیصدوهفتادوسومین شب خاطره - 4

تنظیم: سایت تاریخ شفاهی ایران

23 فروردین 1405


سیصدوهفتادوسومین برنامه شب خاطره با خاطره‌گویی آزادگانی چون نبی‌الله احمدلو، محمد هادی، محمود شعبانی، علی مرادی، محسن جنت، هادی ایزی و عباس پیرهادی عصر پنج‌شنبه ۱ آبان ۱۴۰۴ در تالار سوره حوزه هنری برگزار شد. اجرای این شب خاطره را داوود صالحی برعهده داشت.

مجری در ادامه برنامه از چهارمین راوی، آقای علی مرادی دعوت کرد تا به بیان خاطرات خود بپردازد و از او خواست نقش خود در گردان و سنش در زمان حضور در جبهه را بیان کند.

راوی خود را متولد دهم دی ۱۳۴۷ معرفی کرد و گفت: من در هفده‌سالگی از شهریار برای اعزام به جبهه اقدام کردم. به دلیل سن کم، در ابتدا با اعزامم موافقت نمی‌شد، اما در نهایت با دستکاری شناسنامه توانستم به جبهه بیایم. او در ادامه، در پاسخ به پرسش مجری درباره نقش خود گفت: پس از طی آموزش، به‌عنوان آرپی‌جی‌زن در عملیات حضور داشتم.

او در ادامه با اشاره به دوران سخت اسارت خود گفت: ۹ شهریور ۱۳۶۹ آزاد شدم و آن روز با لحظه تولد هیچ فرقی برایم نداشت. مثل فرزندی که از جای امنی مثل رحم مادر به دنیا می‌آید، ما هم دوباره متولد شدیم. در اسارت، شرایط بسیار سخت بود؛ فضای آنجا پر از تاریکی، ناامیدی و نوعی جمود و یخبندان روحی بود. تنها چیزی که ما را سرپا نگه می‌داشت، توکل به ذات احدیت و چشم امید به آزادی بود. با وجود تمام سختی‌ها و کتک‌هایی که به‌صورت روزانه با کابل، سیم و شلنگ به ما زده می‌شد، همین امید باعث می‌شد بتوانیم استقامت کنیم.

وی در پاسخ به پرسش مجری درباره مدت اسارت، بیان کرد: چهار سال در اسارت بودیم و در این مدت کاملاً مفقودالاثر محسوب می‌شدیم؛ به‌گونه‌ای که تا روز بازگشت، هیچ‌کس، حتی پدر، مادر و خانواده‌هایمان نمی‌دانستند که ما زنده‌ایم یا به شهادت رسیده‌ایم.

راوی سپس به ماجرای محاصره بازگشت و گفت: در محاصره، جیره جنگی و آب ما تمام شده بود. برای تأمین غذا، با کلاشینکف به نخل‌ها شلیک می‌کردیم تا خرماها پایین بریزد و آن‌ها را جمع می‌کردیم. یک کیسه مخصوص ماسک شیمیایی داشتیم که آن را از خرما پر کردیم. اما برای آب، بعد از سه شب و چهار روز تشنگیِ مفرط، به قدری تشنه شدیم که به کانالی که پیکر شهدا در آن افتاده بود و خونابه در آن جریان داشت پناه بردیم. با احتیاط فراوان و با قمقمه، از کناره‌های کانال جوری آب برداشتیم که خونابه‌ها وارد نشود. بعد با قرص‌های کلری که داشتیم، آن را تا حدی ضدعفونی کردیم و با همان آب، جان دوباره‌ای گرفتیم.

او ادامه داد: من آرپی‌جی‌زن بودم. در روزهای آخر محاصره، دیدم یک لودر دشمن به سمت ما می‌آید تا مسیر جاده را باز کند. راننده عراقی لودر با خیال راحت برای خودش سوت می‌زد و می‌خواند! من با آرپی‌جی آن لودر را زدم و دوباره آن‌ها را همان‌جا زمین‌گیر کردم. دشمن تصور می‌کرد در آن نخلستان پر از نیروهای ماست، در حالی که بسیاری از بچه‌ها شهید شده بودند و ما تعداد بسیار کمی بودیم.

در ادامه، با اشاره به وضعیت مجروحیت خود گفت: من از چند ناحیه زخمی شده بودم و خونریزی شدیدی داشتم. بچه‌ها با پاره کردن شلوار و لباس‌هایمان، زخم‌های پایم را بستند تا خونریزی متوقف شود. این زخم‌ها تا زمان آزادی، یعنی چهار سال بعد، بدون هیچ دارو و درمانی باقی ماند و به‌تدریج خودش بهبود پیدا کرد. حتی در ساعات اولیه، مدتی به‌دلیل اصابت ترکش به ستون فقراتم، حالت فلج داشتم.

در این بخش، مجری برنامه با لحنی متأثر صحبت‌های راوی را قطع کرد تا عمق این فاجعه را به مخاطبان یادآور شود و گفت: مخاطب باید با تمام وجود این را لمس کند. ما در حالت عادی وقتی یک زخم کوچک برمی‌داریم، بلافاصله چسب می‌زنیم و ضدعفونی می‌کنیم که کزاز نگیریم. حالا تصور کنید تحمل این زخم‌های عمیق (تیر و ترکش)، آن هم برای چهار سال بدون هیچ رسیدگی و درمانی، چقدر می‌تواند دردناک باشد.

راوی در ادامه صحبت‌هایش گفت: با نزدیک شدن نیروهای دشمن، با مشورت بزرگ‌ترِ جمع، آقای خالدی، به این نتیجه رسیدیم که اسارت هم بخشی از جنگ است و باید تسلیم شویم. من با خودم فکر می‌کردم حتماً به من تیر خلاص می‌زنند، چون عراقی‌ها زخمی‌ها را به عقب نمی‌برند؛ اما خدا خواست و دو نفر آمدند و پیکر خونی من را روی ماشین‌های آیفا انداختند و به سمت بصره بردند.

او افزود: در مسیر، پیش از آنکه تکلیفمان مشخص شود، ما را از جایی عبور دادند که به «تونل وحشت» معروف بود. دو طرف مسیر، نیروهای عراقی ایستاده بودند و با کابل و شلنگ ما را می‌زدند. هرکس باید تلاش می‌کرد زودتر رد شود تا کتک کمتری بخورد. من هم با همان وضعیت مجروح، به‌سختی و لنگان‌لنگان از آن مسیر عبور کردم و خدا خواست که زنده بمانم.

راوی در پایان، به خاطره‌ای از دوران حضور در خط مقدم اشاره کرد و گفت: یک شب که نگهبان بودم، دیدم آقای محمدهادی (فرمانده‌مان) به سمت من می‌آید. چون ایشان را شناختم، حرفی نزدم و رمز شب را نپرسیدم. وقتی جلو آمد، ناگهان بر سر من نهیبی زد و گفت: «برادر، حواست کجاست؟ خوابی؟ چرا رمز شب رو نگفتی؟» گفتم: «باید به غریبه‌ها بگویم، من که شما را شناختم!» اما ایشان با جدیت گفت: «نه، این چه حرفیه!» و به من که 17 سال بیشتر نداشتم فهماند که مقررات باید حتی برای افراد آشنا هم رعایت شود.

ادامه دارد



 
تعداد بازدید: 123



http://oral-history.ir/?page=post&id=13181