سیصدوهفتادوسومین شب خاطره - 2

تنظیم: سایت تاریخ شفاهی ایران

18 اسفند 1404


سیصدوهفتادوسومین برنامه شب خاطره با خاطره‌گویی آزادگانی چون نبی‌الله احمدلو، محمد هادی، محمود شعبانی، علی مرادی، محسن جنت، هادی ایزی و عباس پیرهادی عصر پنج‌شنبه ۱ آبان ۱۴۰۴ در تالار سوره حوزه هنری برگزار شد. اجرای این شب خاطره را داوود صالحی بر عهده داشت.

مجری در ادامه برنامه گفت: در این بخش به بازخوانی محاصره سه‌روزه گردان المهدی می‌پردازیم. عملیات کربلای ۵ طی بیست‌ویک روز و در سه مرحله انجام شد که درباره آن، در برنامه‌های پیشین به ‌تفصیل صحبت شده است. فرمانده محترم گردان المهدی، متولد دهم مرداد ۱۳۴۳ از تهران، از رزمندگانی است. او در تمام هشت سال دفاع مقدس در میدان حضور داشته و در دو مقطع متفاوت، مسئولیت فرماندهی گردان را بر عهده گرفته است. همچنین پس از عملیات کربلای ۵، در هر مسئولیتی که پذیرفته، کوشیده است نام و یاد گردان المهدی زنده بماند؛ از سال‌های پس از جنگ و عملیات مرصاد تا امروز که در نقطه صفر مرزی، موکبی با نام حضرت مهدی(عج) برپا کرده است. امشب در برنامه سیصدوهفتادوسوم، قرار است بازخوانی محاصره سه‌روزه گردان المهدی انجام شود؛ محاصره‌ای که راوی در دیداری با مقام معظم رهبری، دو درخواست ویژه نیز مطرح کرده است که اگر فرصت شود، در خلال خاطرات به آن اشاره خواهد شد. سپس با احترام، از راوی برنامه دعوت شد روایت خود را آغاز کند.

راوی دوم، محمد هادی سخن خود را با نام خدا و یاد شهدا آغاز کرد و با اشاره به عظمت فداکاری رزمندگان، بدون مقدمه وارد اصل روایت شد و گفت: پس از پایان مرحله اول عملیات، زمانی که فرمانده گردان مجروح شدند، مسئولیت ادامه مأموریت گردان المهدی به عهده من قرار گرفت. در آن مقطع، استعداد گردان حدود چهارصد نفر بود. با همان نیرو وارد خط شدیم و پس از انجام مأموریت، به عقب بازگشتیم. هنگام عقب‌نشینی، حاج‌علی فضلی تأکید کردند که فعلاً عقب نرویم و آماده بمانیم، چراکه احتمال استفاده مجدد از گردان وجود دارد. به همین دلیل، نیروها را در دو سنگر تجمعی مستقر کردم.

دو روز بعد که اجازه بازگشت برای بازسازی داده شد، وقتی گردان به عقب آمد، تعداد نیروها به حدود هفتاد تا هشتاد نفر کاهش یافته بود. پس از ورود به اردوگاه، اولین اقدام من برگزاری صبحگاه گردان بود. به نیروها گفتم هرکس در جایگاه خود بایستد. زمانی که از مقابل صف عبور کردم، جای خالی بسیاری از نیروها کاملاً مشهود بود. در همان لحظه، اندوه سنگینی بر دل من نشست و نتوانستم مراسم را ادامه دهم. یکی از بچه‌ها ناگهان در میان گردان نوحه شام غریبان را آغاز کرد و همه نیروها همراهی کردند. فضای گردان به‌کلی دگرگون شد و آن شب، مراسمی سنگین و طولانی در حسینیه برگزار شد.

فردای آن روز، برای استحمام نیروها، همه را به حمام شهر بردیم. بسیاری از بچه‌ها در همان‌جا غسل شهادت کردند. مدتی بعد، با همان تعداد اندک نیرو، دوباره برای شست‌وشوی لباس‌ها به همان حمام بازگشتیم. وقتی وارد حمام شدیم، صاحب حمام پرسید بقیه نیروها کجا هستند و بچه‌ها پاسخ دادند که در عملیات به شهادت رسیده‌اند. در همان‌جا، باز عزاداری و سینه‌زنی آغاز شد و تا چند ساعت ادامه یافت.

راوی در ادامه گفت: طبق روال، پس از هر عملیات قرار بود نیروها به مرخصی بروند. لباس‌های تمیز پوشیده بودند و آماده بازگشت به تهران می‌شدند که هنگام ورود به اردوگاه، پیک لشکر مقابل گردان توقف کرد و پیام داد که ظرف چهل‌وهشت ساعت باید برای بازگشت به خط آماده شویم. وقتی پرسیدم با چه نیرویی، پاسخ دادند که نیروها صبح فردا می‌رسند. صبح روز بعد، صدای بوق اتوبوس‌ها ما را از خواب بیدار کرد. تعداد زیادی اتوبوس مقابل گردان المهدی توقف کرده بودند. مشخص شد که مأموریت کاملاً جدی است. با همان کادر باقی‌مانده، بلافاصله سازماندهی نیروها را آغاز کردیم. هنوز بسیاری از نیروها را نمی‌شناختم، اسلحه و پلاک توزیع نشده بود و زمان به ‌شدت محدود بود. با این حال، اسلحه‌ها و پلاک‌ها تحویل شد و آماده حرکت شدیم. حتی در شب عملیات، برخی از نیروها هنوز فرمانده خود را نمی‌شناختند و تنها با شنیدن نام من، از دستورات اطاعت می‌کردند.

در این مرحله، سه گروهان تشکیل شد. فرماندهی گروهان ایثار را شهید حمید تیموری بر عهده داشت، فرمانده گروهان دوم شهید حبیب‌الله چیذری بود و فرمانده گروهان سوم حاج قربان ابراهیمی. همه معاونان این گروهان‌ها نیز در ادامه به شهادت رسیدند. با وجود اینکه حتی فرصت تیراندازی آزمایشی هم فراهم نشده بود، فشار برای حرکت وجود داشت و ناچار به اعزام شدیم.

راوی ادامه داد: پس از انتقال با اتوبوس تا حوالی خرمشهر، نیروها سوار کامیون شدند و در سرمای هوا به سمت منطقه عملیاتی حرکت کردند. در مسیر، فرصت کوتاهی فراهم شد تا حداقل چند تیر شلیک شود و نیروها با سلاح آشنا شوند. سپس برای دریافت مأموریت نهایی به قرارگاه مراجعه کردم. در آنجا، نزد سردار فضلی رفتم و با اصرار فراوان درخواست کردم فرماندهی باتجربه‌تر از من برای گردان تعیین شود و من به‌عنوان جانشین انجام وظیفه کنم. بارها تأکید کردم که آماده‌ام تمام مسئولیت‌ها را بر عهده بگیرم، اما فرماندهی رسمی گردان به فرد دیگری سپرده شود. حتی با توسل و اصرار فراوان، این درخواست را مطرح کردم. در نهایت، با این پیشنهاد موافقت شد و فردی به نام نوری پازوکی به‌عنوان فرمانده گردان معرفی شد و من به‌عنوان جانشین ایشان مأموریت را ادامه دادم. از همان نقطه، ابلاغ مأموریت گردان المهدی آغاز شد.

مأموریت ما حرکت به سمت پل «یا زینب» بود؛ پلی که گردان حضرت زینب در آنجا متوقف شده و دیگر امکان پیشروی یا عقب‌نشینی نداشت. پس از هماهنگی، قرار شد نوری پازوکی به ‌همراه گروهان ایثار به سمت پل حرکت کند و من با دو گروهان دیگر در پشتیبانی، پشت سر آن‌ها حرکت کنم. مسیر، جاده‌ای باریک و زیر آتش شدید دشمن بود و تردد تنها با خودروهای سبک امکان‌پذیر بود. در تاریکی شب، با هدایت شهید افشین کاظمی و نور کم چراغ‌قوه، ستون حرکت کرد تا به منطقه دوعیجی رسیدیم. دوعیجی منطقه‌ای بود که به ‌تازگی آزاد شده و به‌شدت زیر آتش دشمن قرار داشت. از آنجا تا پل یا زینب، مسیر به‌ گونه‌ای بود که نیروها ناچار بودند روی پیکر شهدا حرکت کنند. صحنه‌ای که هرگز از ذهن من پاک نمی‌شود. پس از رساندن گروهان ایثار به پل، مأمور شدم برای آوردن دو گروهان دیگر بازگردم.

راوی در ادامه گفت: در مسیر بازگشت، با یک کامیون یخچال‌دار ده‌تنی مواجه شدم که پیکرهای مطهر شهدا در آن قرار داشت. واقعیت این است که هنوز هم مادرانی هستند که چشم‌انتظار فرزندانشان مانده‌اند و نمی‌دانند بر سر آن‌ها چه آمده است. راننده کامیون با شتاب جلو آمد و جلوی مرا گرفت و گفت راه را بلد نیست و نمی‌داند از کدام مسیر باید برود. به او گفتم پشت سر من حرکت کند. در حال حرکت بودیم که ناگهان متوجه شدم یک هواپیمای میراژ عراقی بالای سر ما ظاهر شد. لحظه‌ای ماندم که چه باید بکنم. در آینه کامیون را می‌دیدم و فقط خدا می‌داند چه حالی داشتم. میراژ رفت و برگشت و موشک خود را درست به وسط کامیون یخچال‌داری زد که مملو از پیکر شهدا بود. کنترل خودرو از دستم خارج شد و ماشین به سمت خاکریز رفت و نزدیک بود واژگون شود. وقتی خودم را به محل حادثه رساندم، دیدم همه‌جا در آتش می‌سوزد. آن روز با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که نشان می‌داد بسیاری از شهدا، گویی خودشان خواسته بودند که دیگر بازنگردند.

راوی ادامه داد: پس از بازگشت به دوعیجی و حرکت ستون، خبر رسید که فرمانده گردان دچار موج‌گرفتگی شده و مسئولیت فرماندهی بار دیگر بر عهده من قرار گرفت. با بازگشت به پل یا زینب، مشخص شد گروهان ایثار عملاً متلاشی شده است. درگیری بسیار شدید بود و بسیاری از نیروها تا آخرین فشنگ مقاومت کرده بودند.

در منطقه پل یا زینب درگیری بسیار شدیدی در جریان بود. در آن شرایط، تنها کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که تماس بگیرم و تکلیف را بپرسم. به من گفته شد که فوراً خودم را به قرارگاه برسانم. بلافاصله حرکت کردم و وقتی وارد قرارگاه شدم، خود سردار فضلی را دیدم که داخل یکی از نفربرهای پی‌اِم‌پی مستقر بودند. ایشان تأکید کردند که باید هرچه سریع‌تر حرکت کنم، زیرا نیروهای ما درگیر شده‌اند و فاصله زیادی با دشمن ندارند. زمان دقیق را به‌خاطر ندارم، اما فکر می‌کنم حوالی صبح زود بود.

در مسیر، به شهید بزرگوار حاج یدالله کلهر برخورد کردم که نشسته بودند و با بی‌سیم صحبت می‌کردند. بعداً متوجه شدم که به ایشان گفته شده بود من در حال رسیدن هستم و لازم است مأموریت را برایم توضیح بدهند. وقتی به ایشان رسیدم، شهید کلهر روی زمین نشستند و همان‌جا شروع به توجیه من کردند. به من گفتند که این منطقه، پل یا زینب است و بعد از آن نخلستانی قرار دارد.

سپس مأموریت گردان را با تأکید برایم توضیح دادند و گفتند این مأموریت بسیار مهم است. آنچه می‌گویم، دقیقاً مأموریتی است که از زبان خود شهید حاج یدالله کلهر شنیدم. ایشان گفتند وقتی به پل یا زینب می‌رسی، روبه‌رویت نخلستانی قرار دارد که عبور از آن بسیار دشوار است. در این نخلستان، نهر وجود دارد، چاله‌های متعدد هست، سنگرهای کمین تعبیه شده و درختان افتاده مسیر را بسته‌اند و درگیری سختی در پیش است. تأکید کردند که باید با وجود همه این موانع، از نخلستان عبور کنیم. پس از عبور از نخلستان، به یک جاده آسفالته قدیمی می‌رسیم؛ جاده‌ای فرعی که به سمت بصره می‌رفت. حد مأموریت ما تا همان جاده آسفالته بود. توضیح دادند که از سمت راست، لشکر علی‌بن‌ابی‌طالب، نیروهای قم، به ما ملحق می‌شوند و از سمت چپ، لشکر ۹ بدر پیش می‌آید و باید روی همان جاده آسفالته با هم الحاق انجام شود. از ایشان پرسیدم که مأموریت گردان ما دقیقاً تا کجاست و ایشان با تأکید پاسخ دادند که مأموریت شما تا رسیدن به همان جاده آسفالته است و باید حتماً خودتان را به آن نقطه برسانید.

گروهان‌ها یکی‌یکی وارد نخلستان شدند و من در میان آن‌ها حرکت می‌کردم. در این مسیر، تمامی 7 بی‌سیم‌چی همراه من به شهادت رسیدند. با هر قدم پیشروی، شهید می‌دادیم تا به یک حوضچه کانالیزه‌شده رسیدیم که دشمن از آن به‌طور پیوسته نیرو وارد می‌کرد. در این مرحله، حاج قربان ابراهیمی با رشادتی مثال‌زدنی، برای پاک‌سازی حوضچه اقدام کرد و در همان‌جا به شهادت رسید. باقیمانده نیروها با یک گروهان به سمت جاده آسفالت حرکت کردند و سرانجام خود را به جاده رساندند. از طریق بی‌سیم اعلام کردم که به جاده رسیده‌ایم و دستور داده شد همان‌جا موضع پدافندی بگیریم تا یگان‌های دیگر برسند.

به جاده آسفالته رسیدیم و از طریق بی‌سیم به حاجی اطلاع دادم که روی جاده مستقر شده‌ایم. ابتدا باورشان نمی‌شد، اما پس از تأیید، دستور دادند همان‌جا حالت پدافندی بگیریم تا لشکرهای همجوار برسند. به نیروها گفتم سریع شروع به کندن سنگر کنند و منتظر الحاق بمانند. مدتی منتظر ماندیم. صدای درگیری و تیراندازی به‌تدریج کمتر شد تا اینکه حدود ساعت ۹ یا ۹:۳۰ صبح، از بی‌سیم متوجه شدم لشکر علی‌بن‌ابی‌طالب و پس از آن لشکر ۹ بدر نتوانسته‌اند پیشروی کنند. در این شرایط، ما عملاً تنها ماندیم و در حلقه محاصره قرار گرفتیم.

سه روز در محاصره بودیم؛ بدون آب و با حداقل امکانات. همان جیره محدود شب عملیات هم تنها توشه بچه‌ها بود و با وجود مشکلات جسمی و گوارشی و همچنین فشار شدید، هیچ‌کس میدان را ترک نکرد. وقتی مطمئن شدیم لشکرهای همجوار نمی‌رسند، پشت سر را بررسی کردیم و فهمیدیم راه بازگشت هم بسته شده است. در آن نقطه، گردان به‌طور کامل در حلقه محاصره قرار داشت.

ادامه دارد



 
تعداد بازدید: 58



http://oral-history.ir/?page=post&id=13102