زیتون سرخ (6)
گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني
زیتون سرخ(۶) خاطراتناهيديوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني انــتــشـاراتسـورهمــهــر(وابسـتهبـهحـوزههنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشتهها منوط به اجازه رسمي از ناشر است. فصل سوم شش ساله بودم و در مهرماه 1337 به كلاس اول دبستان پا گذاشتم. نام مدرسه ما شكوفه بود. در كلاس اول، سه، چهار ماه نخستِ سال كلاس ما مختلط بود. يعني پسرها و دخترها يك جا بودند. پسرهاي تنبل و درسنخوان يا كساني را كه شيطنت ميكردند،...زیتون سرخ (5)
گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني
زیتون سرخ(۵) خاطراتناهيديوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني انــتــشـاراتسـورهمــهــر(وابسـتهبـهحـوزههنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشتهها منوط به اجازه رسمي از ناشر است. ادامه فصل دوم: ... يك شب كه دايي و مادرم رفته بودند آجردزدي، نگهبان با داييام درگير و گلاويز شد. نگهبان با آجر، سر داييام را شكست. دايي با سر خونين به خانه برگشت. مادرم بلافاصله به سراغ نگهبان رفت و با لنگه كفش تا جايي كه...زیتون سرخ (4)
گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني
زیتون سرخ(۴) خاطراتناهيديوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني انــتــشـاراتسـورهمــهــر(وابسـتهبـهحـوزههنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشتهها منوط به اجازه رسمي از ناشر است. فصل دوم خانوادهام تا زماني كه من پنج ساله شدم در شهر اراك زندگي ميكردند. قديميترين خاطرهاي كه در ذهنم مانده مربوط به دو سالگيام است. نزديك عيد نوروز مادرم برايم يك جفت كفش ورني سياهرنگ خيلي قشنگ خريد. آن را پوشيدم. خيلي خوشحال...زیتون سرخ (3)
گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني
زیتون سرخ(۳) خاطراتناهيديوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني انــتــشـاراتسـورهمــهــر(وابسـتهبـهحـوزههنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشتهها منوط به اجازه رسمي از ناشر است. پدرم به مادرِ مادرم، «عمه» ميگفت. مادربزرگم زن خوبي بود. قلب بزرگي داشت و درِ خانهاش هميشه روي همه باز بود. ما به او «مامان تهراني» ميگفتيم. دائم در سفر بود؛ خوزستان، اراك، مشهد و خلاصه هرجا كه امكانش بود. خيلي هم مذهبي بود. مادرم در...زیتون سرخ (2)
گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني
زیتون سرخ(۲) خاطراتناهيديوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني انــتــشـاراتسـورهمــهــر(وابسـتهبـهحـوزههنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشتهها منوط به اجازة رسمي از ناشر است. ...كمي بعد باز صداي علمدار بلند شد: نصرت ... نصرت! دوباره بلند شدم و در اتاق را باز كردم. باز ديدم كسي نيست. اين عمل چند بار تكرار شد. در آن تاريكي شب ترس وجودم را گرفت و يقين كردم كه اجنّه يااهل اونها دارند اذيتم ميكنند. هراسان پوران را...زیتون سرخ (1)
گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني
زيتــونســـرخ(۱) خاطراتناهيديوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسمياحسيني انــتــشـاراتسـورهمــهــر(وابسـتهبـهحـوزههنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومتنقل و چاپ نوشتهها منوط به اجازة رسمي از ناشر است. اشاره بانو ناهيد يوسفيان همسر شهيد علي اميني است. زندگي اين دو داستان پرماجرايي است كه اين بانوي بزرگوار در اين كتاب (زيتون سرخ) صفحههايي از اين زندگي را در برابر ديدگان ما ميگشايد.روزهايي كه در اين زندگي پركشش سپري شده پر از......
75
آخرین مطالب
پربازدیدها
100 سؤال/38
در تدوین نهایی تاریخ شفاهی با لهجه و گویش محلی چگونه رفتار کنیم؟لهجه و گویش، بخش جداییناپذیر تاریخ شفاهی هستند و ثبت روایتها با زبان محلی، علاوه بر حفظ اصالت روایت، به صیانت و احیای گویشها و لهجههای بومی نیز کمک میکند. با این حال، در تدوین نهایی که هدف آن ارائه متنی روان و منطبق با زبان معیار است، تداوم استفاده از لهجه محلی ممکن است درک متن را برای مخاطبان دشوار سازد.






