ستاره‌های شلمچه-5

احمد دهقان

12 خرداد 1397


از راه قبلی به چهارراه ـ که بعداً چهارراه شهادت نام گرفت ـ برگشتیم و از آنجا به طرف چپ پیچیدیم. بقیه راه دیگر خشکی بود. صد متری که جلو رفتیم به یک خاکریز رسیدیم. تیم ویژه گروهان روح‌الله هم آنجا بود. پشت خاکریز مقطعی، بچه‌های گردان حبیب توی سنگرها نشسته بودند و هر کس می‌خواست به نوعی به ما روحیه بدهد. یکی می‌گفت: از صبح پدرشان را درآوردیم. دیگری می‌گفت: خانم زهرا(س) کمکتان می‌کند... خدا پشت و پناهتان... انتقام شهدا را بگیرید. خلاصه هر کس چیزی می‌گفت. بچه‌ها را همان‌جا نشاندم.

چیزی نگذشت که برادر بخشی معاون گردان سر رسید. چپیه سیاه رنگی به سر بسته بود. در میان ستون آهسته نام مرا صدا کرد. جلو رفتم. در نور مهتاب مرا دید و در بغل گرفت. بعد از سلام و علیک پرسید: «به کار توجیه هستی؟»

جواب مثبت دادم. او با همان لحن همیشگی‌اش گفت: «کار امشب گردان به شما بستگی داره. سعی کنین تا اونجا که می‌تونید به تانک‌ها نزدیک بشید و بعد شلیک کنید. همراهت قطب‌نما داری؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «از ستاره ملاقه‌ای کمک بگیر. خوبه که تو آسمونه. بعد از این که کارتون تموم شد بچه‌ها رو جمع کن و روی گرای 270 درجه بیا تا به دژی که قراره برسی.»

چند دقیقه منتظر شدیم تا ستون گردان تکمیل شود و هر گروهان در جای خودش بایستد. بالاخره فرمان حرکت آمد و راه افتادیم. اول تیم ویژه روح‌الله، بعد ما و بعد هم با فاصله کمی گروهان روح‌الله، بهشتی و سیدالشهدا. شب پانزدهم ماه بود و آسمان کاملاً مهتابی. حتی یک تکه ابر هم در آسمان دیده نمی‌شد. از انتهای خاکریز مقطعی رد شدیم و در دشت باز شروع به حرکت کردیم؛ یک ستون بی‌انتها در یک دشت صاف.

کمی جلوتر چیزهایی به شکل تپه‌هایی کوچک که به موازات هم بودند دیده می‌شد. یکی از پشت سر به شانه‌ام زد و آهسته گفت: «تانک‌ها رو می‌بینی»؟ گفتم: «آره ولی فکر نمی‌کنم تانک باشه آخر اینا خیلی نزدیکن.»

رد شنی تانک‌ها بر روی زمین کاملاً مشخص بود و معلوم می‌شد که صبح در پاتک به گردان حبیب تانک‌های عراق تا آن‌جا پیش آمده بودند. از سر ستون پیام رسید که «ذکر خدا یادت نره» و این پیام را بچه‌ها تا آخر ستون رساندند.

مقداری جلوتر رفتیم. تانک‌ها در زیر نور مهتاب با فاصله هر ده متر و به موازات هم کاملاً مشخص بودند. حالا دیگر حدود 250 متر با تانک‌ها فاصله داشتیم. ستون، آرام، همچنان در دشت به جلو می‌رفت. ناگهان از سمت چپ، تیربار یکی از تانک‌ها شروع به شلیک کرد و تیرهای رسام به طرف انتهای ستون گروهان روح‌الله روانه شد. همه روی زمین خوابیدند. صدای ناله و فریادی بلند شد. فکر کردم که عراقی‌ها ستون را دیده‌اند. آب دهانم را به زور قورت دادم... خدایا نکنه صدا رو شنیده باشن!

چند دقیقه‌ای گذشت، اما هیچ‌ خبری نشد. ستون بی‌حرکت بر پهنه دشت آرام گرفته بود. بلند شدم و روی پاهایم نشستم. به راحتی می‌توانستم ستون گردان را که در یک خط تا خاکریز پشت سر خوابیده بود ببینم. چند دقیقه بعد ستون به راه افتاد. بچه‌ها نیم‌خیز حرکت می‌کردند. آرپی‌جی‌زن‌ها سلاح‌ها‌یشان را در دست گرفته بودند. در زیر نور مهتاب همه چیز قابل تشخیص بود. هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید.

به صد متری تانک‌ها رسیده بودیم که ناگهان منوری در آسمان روشن شد. همه به سرعت روی زمین دراز کشیدند. هنوز ستون لو نرفته بود. یک لحظه به ذهنم رسید که شاید عراقی‌ها ما را دیده‌اند و می‌خواهند کاملاً نزدیک شویم تا نورافکن‌ها را روشن کرده و بچه‌ها را قتل‌عام کنند. در مدتی که به انتظار خاموش شدن منور، دراز کشیده بودیم به همین موضوع فکر می‌کردم. منور که خاموش شد تا چند دقیقه هیچ‌کس حرکتی نکرد. لحظات به کندی می‌گذشت. مجدداً شروع به حرکت کردیم. دیگر تمام اجزای تانک‌ها را ـ تیربار، شنی، نورافکن‌ها ـ به راحتی می‌دیدیم.

به پشت‌سر نگاه کردم. یک ستون طولانی آرام و با احتیاط در میان دشت حرکت می‌کرد و پیش می‌آمد. حتی می‌توانستم آخرین نفرات را که از خاکریز مقطعی جدا می‌شدند ببینم. لطفی پشت سرم بود. به سی‌متری تانک‌ها رسیدیم. با چند گام دیگر می‌توانستیم آن‌ها را لمس کنیم.

تیم ویژه گروهان روح‌الله به سمت راست پیچید. من کمی جلوتر رفتم و وقتی آخرین آرپی‌‌جی‌زن‌ گروهان روح‌الله تانک روبه‌رو را نشانه گرفت، گفتم: «بزن!»

تعلل کرد. در حالی که از هیجان می‌لرزیدم دوباره گفتم: «بزنش، بزن!» و موشک با صدای مهیبی به سوی تانک شلیک شد و با صدای انفجاری آن را به آتش کشید. دشت روشن شد.

جلوتر رفتم. یکی از بچه‌های ما دومین تانک را هم زد. در حالی که ستون پشت سرم حرکت می‌کرد به سرعت از میان تانک‌ها گذشتیم و خود را به پشت آنها رساندیم. دیگر شلیک پی‌در‌پی آرپی‌جی‌ها شروع شده بود. بعضی‌ از بچه‌ها روی تانک‌ها می‌پریدند و به داخل آن‌ها نارنجک می‌انداختند. فریاد الله‌اکبر بچه‌ها بلند بود و عراقی‌ها که تا آن موقع خوابیده بودند حالا بیدار شده و هراسان فریاد می‌زدند: «عدو... عدو!»

طولی نکشید که عراقی‌ها تانک‌ها را روشن کرده و پا را روی گاز گذاشتند. بچه‌ها آرپی‌جی به دست به دنبال تانک‌ها افتادند. چیزی که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردیم. من و لطفی هم راه افتادیم. در ظرف چند دقیقه، دشت از آتش تانک‌های در حال سوختن کاملاً روشن شده بود.

بچه‌ها را در یک‌جا جمع کردم. یکی ـ دو نفر هم که از ستون گردان جدا شده و جلو آمده بودند در بین بچه‌ها به چشم می‌خوردند. همه را به ستون کرده و به طرف تانک‌های فراری حرکت کردیم. رد شنی تانک‌ها بر روی خاک به وضوح دیده می‌شد.

بچه‌ها به ستون شده بودند. قرص کامل ماه آرام و خاموش در ما خیره شده بود. بچه‌ها همچنان پیش می‌رفتند. ‌آسمان پر از منور شده و همه‌جا مثل روز روشن بود. بچه‌ها غرق در خوشحالی بودند و همه با چهره‌ای خسته و خاک‌آلود و لبخندی بر لب که چهره مردانه‌شان را بیشتر به رخ‌ می‌کشید، در حالی که هر کدام یک آرپی‌جی به دست داشتند در دشت بی‌انتها پیش می‌رفتند. یکی از بچه‌ها بین ستون فریاد زد: «این که رزم شبانه بود بچه‌ها به ما کلک زدن!»

گلوله‌های سرخ از دور سینه فضا را می‌شکافتند و پیش می‌آمدند. در پرتو روشنایی منورها ستون گردان را می‌دیدم که به سمت جلو در حرکت بودند. مقصد ما گرای 270 درجه بود؛ تقریباً سه کیلومتر جلوتر از مسیری که ستون گردان می‌آمد جدا شده و در سمت چپ آنها به حرکت‌مان ادامه دادیم. یکی دو بار به وسیله بی‌سیم با آقا یحیی تماس گرفتم و او پیام داد که به سر قرار بیاییم. چون مشکل خاصی نبود فعالیت بی‌سیم برخلاف شبهای دیگر عملیات که یک‌سره پیام ارسال می‌کرد امشب خاموش‌تر از همیشه بود.

ادامه دارد

ستاره‌های شلمچه-4



 
تعداد بازدید: 186



http://oral-history.ir/?page=post&id=7838