ستاره‌های شلمچه-1

احمد دهقان

15 ارديبهشت 1397


از این هفته کتاب «ستاره‌های شلمچه» شامل خاطرات خودنوشت احمد دهقان را می‌خوانیم. دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری این کتاب را در سال 1370 برای نخستین بار و به عنوان سی‌وسومین کتاب این دفتر و دوازدهمین کتاب خاطرات جنگ تحمیلی عراق علیه ایران که در این مجموعه تهیه شده، منتشر کرد.

کربلا ـ 5

بعد از عملیات بدر بود که من برای اولین‌بار به گردان مالک آمده بودم و از همان ابتدا هم، در دسته یکم گروهان بهشتی مشغول شدم: اول آر.پی.جی‌زن و بعد هم معاون دسته. حدود سه ماه قبل، وقتی که گردان از عملیات کربلای یک برگشت، من هم تسویه‌حساب کرده و به تهران رفتم. تا این که بچه‌ها تلفنی خبر دادند که عملیات نزدیک است. با این خبر، بلافاصله اعزام گرفته و به منطقه برگشتم.

در روزهای اول چون وضعیت‌ام مشخص نبود، به عنوان نیروی آزاد گروهان بهشتی مشغول کار شدم. این را از خدا می‌خواستم. به قول معروف: کور از خدا چی می‌خواد؟ یک عینک دودی!... کی حال رزم شبانه و صبحگاه و پیاده‌روی را داشت؟!

تقریباً با همه بچه‌های مسئول دسته و گروهان، همچنین نیروهای قدیمی آشنا بودم. تک‌تک آنها را دو ـ سه سالی بود که می‌شناختم. در عملیات‌ها، با هر کدام لااقل چند شب را پشت‌سر گذاشته بودم. مسئول گروهان «آقای یحیی» بود و معاونین‌اش «حسین حکیمی» و «احمد کریم‌زاده» پیک‌ها هم «حیدر اسدی» و «مهدی آقاجانی» بودند. فرمانده دسته یک «علی بیگلری» بود، دسته دو «حسین لطیفیان» و دسته سوم نیز «حمید کیهانی».

چند روزی از آمدن من به منطقه نگذشته بود که «سعید سعیدی» هم آمد و چون او را به دسته یک معرفی کردند، ما هم جزء نیروی دسته یک شدیم. اولین روزی که از پادگان دوکوهه به کرخه رسیدیم شب هفتم ماه بود و من،‌ با تجربه‌ای که داشتم پیش خودم فکر کردم که لااقل باید چندین روز تا عملیات باقی مانده باشد، چون عملیات‌ها، اکثراً در شب‌هایی انجام می‌شد که مهتاب نباشد.

روز سوم ـ چهارمی که در کرخه بودیم، از طرف گروهان اعلام شد که جهت چادر زدن در اردوگاه جدید برای رفتن به منطقه آماده باشید، از هر دسته پنج نفر. آقا یحیی هم برای شناسایی جلو رفت.

اردوگاه کارون برای زدن چادر انتخاب شده بود و قرار شد که از دسته یک، من و چهار نفر دیگر برویم. صبح روز بعد بچه‌ها شروع به جمع‌آوری چادرها کردند و تقریباً قبل از ساعت 9 صبح، دیگر چادری سرپا نبود. بچه‌ها مشغول بیرون آوردن میله چادرها بودند که یک‌دفعه سروکله «حاج حمید» پیدا شد. حاج حمید از نیروهای قدیمی گردان بود که در عملیات پدافندی کربلای یک، ترکشی به چشم‌اش می‌خورد و در بیمارستان تهران یک چشم او را درمی‌آورند و یک روز بعد از مرخص شدن از بیمارستان، بلافاصله به منطقه برمی‌گردد. قبل از مجروح شدن، حاج حمید مسئول دسته دوم گروهان بهشتی بود. بعد از سلام و علیک و روبوسی به سراغ بچه‌های دسته خودش رفت. آنها هم با دیدن حاج حمید کلی خوشحال شدند.

بالاخره همه چادرها جمع شد. کامیون‌ها جلوی هر دسته که می‌رسیدند، بچه‌ها وسایل خود را به ترتیب در آنها می‌چیدند و روی آن برزنت می‌کشیدند تا هنگام تخلیه کردن در مقصد، وسایل دسته‌ها با هم قاطی نشوند. حدود ساعت ده صبح بود که بچه‌ها سوار اتوبوس‌ها شدند و حرکت کردند. قرار شد که بقیه بچه‌ها هم موقع شب حرکت کنند و بیایند.

ساعت یک بعدازظهر به دژبانی اهواز ـ خرمشهر رسیدیم، اما چون ماشین‌ها استتار نشده بودند از آن‌جا به بعد به ما اجازه حرکت ندادند. گفتند که باید تا شب صبر کنید. به‌ناچار قرار شد که «محمود صانعی» ـ مسئول ادوات گردان ـ برای راهنمایی کامیون‌ها، همراه آنها برود و بعد از تخلیه بارها، کامیونی را برای انتقال ما برگرداند، چرا که می‌خواستیم قبل از شب به اردوگاه کارون رسیده و چادر بزنیم.

کامیون‌ها که رفتند، همان‌جا نماز ظهر را خواندیم و با کنسروهایی که داشتیم، ناهار خوردیم. بعد از آن، بچه‌ها مشغول بازی فوتبال شدند. من هم برای رفع خستگی داخل یکی از اتوبوس‌ها شده و خوابیدم. ساعت شش بعدازظهر بود. با از راه رسیدن محمود صانعی با یکی از کامیون‌ها، در جاده اهواز ـ‌ خرمشهر به‌راه افتادیم. چهره آشنای جاده پیش روی ما بود و چه خاطراتی که از آن داشتیم! برای عملیات بدر از همین جاده رفته بودیم؛ برای عملیات والفجر ـ 8 هم همین‌طور.

به پادگان حمید که رسیدیم، امام‌زاده‌ای که نشانه آنجا بود در سمت راست جاده نمایان شد و این به معنی این بود که دیگر باید از جاده اهواز ـ خرمشهر جدا شده و به طرف جاده دارخوین برویم. دیگر هوا تاریک و سرد شده بود و بچه‌ها، پتوهایی را که همراه داشتند روی پاهایشان کشیده بودند. تقریباً‌ ساعت هشت شب بود که به مقصد رسیدیم.

اردوگاه در میان نخل‌ها و در سمت چپ جاده قرار داشت. همین که کامیون‌ها به سمت چپ پیچیدند، سر و صدای آقا یحیی بلند شد. از ماشین پیاده شدیم. هوا تاریک بود. نمی‌شد جایی را دید. به سمت صدای آقا یحیی رفته و بعد از سلام و علیک پرسیدم: «آقا یحیی چه‌کار کنیم؟»

گفت:‌ «بچه‌های سیدالشهدا بار کامیون‌ها رو خالی کردن. بروید توی چادر اونها نماز رو بخوانید، شام رو بخورید تا ببینیم چی می‌شه!»

چادرها در میان نخل‌ها قرار داشت. ما وسایل‌مان را در چادر بچه‌های دسته دوم گروهان سیدالشهدا گذاشتیم. چند فانوس به میله‌های چادر آویزان بود، اما در روشنایی کم آن هیچ‌کس دیده نمی‌شد. پنج‌شنبه شب بود و بچه‌های چادر برای دعای کمیل بیرون رفته بودند. نماز را که خواندیم یکی از بچه‌ها رفت و از چادر تدارکات گردان چند کنسرو گرفت. شروع کردیم به خوردن.

بعد از شام پیش آقا یحیی رفتم. پرسیدم: «چه خبر؟»

گفت: «امشب عملیاته!»

یکه خوردم. اصلاً باور نمی‌کردم.

گفتم: «شوخی می‌کنی؟»

گفت: «نه باور کن. قراره یه ساعت دیگه کار از شلمچه شروع بشه. ما هم امروز صبح برای شناسایی منطقه به اون‌جا رفته بودیم و تازه برگشتیم.»

بعد از مدتی صحبت با آقا یحیی، پیش بچه‌های دسته یک برگشتم. همگی، همان‌جا،‌ گوشه چادر نشسته بودند. جریان را برایشان تعریف کرده و اضافه کردم که اگر امشب عملیات شروع بشود، احتمالاً ما هم باید برای فردا و یا پس‌فردا شب آماده باشیم. اگر امشب چادرها را نزنیم، به کارهای ضروری فردا، یعنی آمادگی‌ها قبل از عملیات نمی‌رسیم. در ضمن، نیروهای جدید هم از کرخه خواهند آمد. بچه‌های ما و دو دسته دیگر، همگی قبول کردند و پیش آقا یحیی رفته و ماجرا را گفتیم. آقا یحیی هم قبول کرد و قرار شد که هر دسته فقط چادرهایش را بزند و بقیه وسایل بماند تا وقتی که هوا روشن شود. با آقا یحیی رفتیم و محل استقرار چادرها را دیدیم. آن‌جا را قبلاً به وسیله گریدر صاف کرده بودند و در اطراف آن، دو ردیف نخل به چشم می‌خورد.

شب سیزدهم ماه بود و هوا کاملاً روشن. مراسم دعای کمیل در چادر توپخانه لشکر که مجاور چادرهای گردان بود ادامه داشت. اتفاقاً کسی که دعا را می‌خواند صدایش شبیه آهنگران بود و تا به آخر هم ما تصور می‌کردیم که او خود آهنگران است. در بین دعا با آه و ناله می‌گفت که امشب شب عملیات است. بچه‌ها را دعا کنید که بتوانند خط را بشکنند و از امام زمان(عج) بخواهید که کمکشان کنند.

ساعت 30/9 بود، چند فانوس به نخل‌ها آویزان کرده و مشغول زدن چادرها شدیم. با این امید که بچه‌ها که از راه می‌رسند بتوانند در آنها استراحت کنند. ساعت به 30/12 رسید و هنوز خیلی از کارها باقی‌مانده بود که از انتهای جاده، نور چراغ اتوبوس‌ها نمایان شد. از میان نخل‌ها گذشتم و هنوز به محل توقف ماشین‌ها نرسیده، اتوبوس بچه‌های دسته یک را پیدا کردم. «علی بیگلری» جلوی اتوبوس ایستاده بود. بعد از احوال‌پرسی برایش توضیح دادم که هنوز کار چادر تمام نشده و او هم به بچه‌ها گفت که در اتوبوس بخوابند. بچه‌ها هم از خدا خواسته به راننده گفتند که چراغ‌های داخل اتوبوس را خاموش کند و بعد همگی خوابیدند. دوباره به محل چادرها برگشتم. چادر دسته 3 کارش تمام شده بود، اما چادر دسته 2 و دسته‌ 1 ـ که ما بودیم ـ هنوز مقداری کار داشت. بیگلری و «محمود هادی» که معاون دسته یک بود، به همراه چند نفر از بچه‌ها آمدند و با کمک هم بقیه کارها را تمام کردیم و زیراندازها را انداختیم. هادی به طرف اتوبوس‌ها رفت که بچه‌ها را صدا کند و من هم از ترس آقا یحیی پاورچین رفتم و دو تا چراغ والور آوردم و داخل چادر روشن کردم. بعد از چند دقیقه بچه‌ها آمدند. هر کس چیزی می‌گفت و وقتی از یکدیگر شنیدند که امشب عملیات است، شوخی‌ها هم شروع شد.

ادامه دارد



 
تعداد بازدید: 186



http://oral-history.ir/?page=post&id=7778