ستاره‌های شلمچه-4

احمد دهقان

05 خرداد 1397


آتش عراق کمتر شده بود. بچه‌ها، فوراً در پایین دژ جمع شدند. هر کس در جای سازمانی‌اش ایستاد. من هم خود را به جلوی ستون دسته یک رسانده و به سمت همان چهارراهی که آمده بودیم حرکت کردیم. هوا کاملاً تاریک شده بود. سنگرهای کنار دریاچه پر از نیرو بود و بچه‌های داخل آن با صدایی آهسته می‌گفتند: «خدانگهدار، خدا به همراهتون.» به چهارراه رسیدیم. آقا یحیی هم آن‌جا بود. هر سه دسته که رسیدند به سمت راست پیچیدیم و در جاده‌ای که دو طرف آن را آب گرفته بود جلو رفتیم. در همین حین صدای چند ته قبضه آمد و خمپاره‌ها زوزه‌کشان در کنار جاده فرود آمدند. نور حاصل از انفجار، در یک آن همه‌جا را روشن کرد. بچه‌ها خوابیدند و برای چند لحظه هیچ‌کس حرکتی نکرد. در واقع منتظر گلوله‌های بعدی بودیم. چند دقیقه‌ای که گذشت آقا یحیی گفت: «ستون رو از کنار جاده حرکت بده!»

سکوت سنگینی همه‌جا را فراگرفته بود و هر چند لحظه یک‌بار صدای چند گلوله این سکوت را می‌شکست. فاصله دژی که از ظهر در آن مستقر بودیم تا دژ جلویی حدود 1200 متر بود و این مسافت همان عرض کانال ماهی محسوب می‌شد. یعنی ما از طریق این جاده از کناره شرقی کانال به کناره غربی آن می‌رفتیم. دویست ـ سیصد متر نرفته بودیم که یک تیربار از مقابل دژ، جاده را زیر آتش گرفت. تیرهای رسام در کنار ستون به زمین نشستند. ما به آهستگی به حرکت خود ادامه دادیم تا این که به دژ جلویی رسیدیم. چند تویوتای سوراخ شده در آن‌جا افتاده و هنوز یکی ـ دو تای آنها شعله‌ور بودند. چند نفر از دور فریاد زدند: «برادرا اینجا نیایستید! می‌زنن.» ما به سمت چپ پیچیدیم و در منطقه حائل بین دژ و آب‌گرفتگی شروع به حرکت کردیم. بچه‌هایی که در سنگر بودند مرتب می‌پرسیدند: «برادر مال کدوم گردانی؟» بعضی‌ها می‌گفتند مالک و بعضی‌ دیگر به شوخی می‌گفتند: «گفتن نگید!» آقا یحیی گفت: «حدود 200 متر برو جلو و وقتی مطمئن شدی همه ستون وارد دژ شدن، همون‌جا بایست. قرار شده بچه‌ها برن و کنار نیروهایی که در سنگرهای نزدیک دژ هستن بشینن! اونایی هم که جا ندارن سنگر بکنن تا وضع مشخص بشه.»

بچه‌های داخل سنگرها که از گردان حبیب بودند، از صبح وارد خط شده و تا غروب جنگ سختی را پشت‌سر گذاشته بودند. بچه‌های گردان از ته دژ، شهدا و مجروحینی را که از صبح در خط مانده بودند دست به دست به سر جاده می‌رساندند و از آن‌جا به عقب تخلیه می‌کردند. البته به علت باتلاقی بودن راه تخلیه شهدا و مجروحین به کندی انجام می‌گرفت.

نیم ساعتی آن‌جا بودیم، ولی هنوز وضعیتمان مشخص نبود. ابتدا قرار بود که از طرف نهر جاسم عمل کنیم ولی حالا به این طرف آمده بودیم و هنوز طرح مانوری مشخص برای عملیات نداشتیم. بالای دژ ـ تقریباً در وسط آن ـ کانالی بود که بچه‌های گروهان سیدالشهدا و روح‌الله پیش از ما در آن مستقر شده بودند. در گوشه کانال، مقر فرماندهی لشکر واقع بود و «حاج کوثری» فرمانده لشکر به همراه فرمانده گردان‌ها و واحدها در آن مستقر بودند. برادر «اکبری» فرمانده گردان پیش فرمانده لشکر رفت و چند دقیقه بعد آقا یحیی را صدا کرد. نیم ساعتی گذشت. صدای پیک گروهان بلند شد که من و مسئولین دسته‌ها را صدا می‌کرد. به آقا یحیی که رسیدم دستی به پشتم زد و گفت: «چطوری پهلوون؟» فهمیدم گاوم زائیده! وقتی مسئولین هر سه دسته آمدند، آقا یحیی در حالی که سعی می‌کرد چراغ‌قوه را طوری نگه دارد که نقشه روی پایش را ببینم، شروع به صحبت کرد:

ـ بسم‌الله الرحمن الرحیم. برادرا طوری بشینن که نور چراغ بیرون نره.

وقتی بچه‌ها جابه‌جا شدند در حالی که انگشت‌اش خطوط نقشه را نشان می‌داد گفت:

ـ این دژیه که از ظهر تا یک ساعت پیش اون‌جا بودیم. این هم جادیه‌ایه که تا اینجا اومدیم. این هم همین دژیه که روی اون هستیم. صد متر جلوتر از این دژ، خاکریزهای مقطعی قرار دارن. الان داخل چند تا از اونها بچه‌های گردان حبیب هستن. از صبح تا به حال عراق چند بار روی این گردان پاتک کرده ولی موفق نبوده، هرچند که بچه‌های حبیب شهید و زخمی زیاد دادن. با تاریک شدن هوا، عراق هشتاد تانکی رو که از صبح پاتک می‌کردن حدود ششصد متر عقب‌تر از خاکریزهای مقطعی به صورت دشتبان آرایش داده و چون خاکریزی ندارن همین‌طور تو دشت باز موندن تا صبح دوباره کار کنن. کاری که باید انجام بشه اینه که گردان دشت رو پاک کنه و از این خط سیاه که جاده شلمچه ـ خرمشهر و با دژ ما حدود سه کیلومتر فلاصله داره عبور کنه و روی این خط قهوه‌ای که یک دژ بلنده مستقر بشه. حرکت گردان هم به این شکل عملیه که گروهان روح‌الله و ما هر کدوم یک تیم ویژه تشکیل بدیم. این دو تیم پیشاپیش گردان حرکت می‌کنن و بعد به ترتیب گروهان روح‌الله، بهشتی و سیدالشهدا. تیم‌های ویژه دو گروهان باید به سینه تانک‌ها بزنن و راهی برای حرکت گردان باز کنن. موقع شروع کار تیم ویژه، گروهان روح‌الله باید تانک‌های سمت راست رو پاک کنه و تیم ویژه گروهان ما هم سمت چپ رو.

آقا یحیی بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ هر طور شده باید یه راه نفوذ باز بشه تا گردان بتونه خودش رو به دژ برسونه. در ضمن قراره از سمت راست لشکر 25 بیاد، از سمت چپ هم لشکر سیدالشهدا.

پس از رد و بدل شدن چند سئوال، مسئولین دسته‌ها رفتند تا افرادشان را توجیه کنند و آر.پی.جی‌زن‌هایشان را سریعاً بفرستند. قرار شد که حیدری[1] هم بیاید. او تیربارچی دسته سه و از بچه‌های قدیمی گردان بود. از هر دسته یک آر.پی.جی‌زن و دو نفر کمک آمدند. مصطفی هم دو نفر کمک آر.پی.جی انتخاب کرد که جمعاً چهار آر.پی.جی‌زن شدند و یک تیربارچی. لطفی[2] هم به عنوان بی‌سیم‌چی آمد. در همین حین سر و صدای «حاج نصرت اکبری» فرمانده گردان بلند شد: «زود باشید حرکت کنید یگان‌های بغلی حرکت کردند.»

وقتی بچه‌های تیم ویژه آمدند بلافاصله مشغول توجیه آن‌ها شدم:

ـ بسم‌الله الرحمن الرحیم. برادرا توجه کنن که کار رو بگم و زود حرکت کنیم. کار امشب گردان بستگی به کار شما داره. اگه خوب کار کنین گردان با کمترین شهید می‌تونه حرکت کنه وگرنه ممکنه علاوه بر تلفات، یک قدم هم جلو نره. خلاصه امشب همه باید از خودشون بگذرن. در ضمن آر.پی.جی‌زن‌ها ضامن موشک‌هاشون رو بکشن و تا من نگفتم کسی شلیک نکنه. کمک‌ها مواظب آر.پی.جی‌زن‌ها باشن و اگه اتفاقی افتاد آر.پی.جی رو بردارن و به کار ادامه بدن.

بعد از صحبت‌ و مشخص کردن جای افراد حرکت کردیم.

ادامه دارد

 

ستاره‌های شلمچه-3

 

[1]. حیدری همان شب پس از سال‌ها حضور در جبهه به شهادت رسید.

[2]. لطفی نیز در عملیات الغدیر به شهادت رسید.



 
تعداد بازدید: 171


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

ستاره‌های شلمچه-5

از راه قبلی به چهارراه ـ که بعداً چهارراه شهادت نام گرفت ـ برگشتیم و از آنجا به طرف چپ پیچیدیم. بقیه راه دیگر خشکی بود. صد متری که جلو رفتیم به یک خاکریز رسیدیم. تیم ویژه گروهان روح‌الله هم آنجا بود. پشت خاکریز مقطعی، بچه‌های گردان حبیب توی سنگرها نشسته بودند و هر کس می‌خواست به نوعی به ما روحیه بدهد.