ستاره‌های شلمچه-3

احمد دهقان

29 ارديبهشت 1397


بچه‌ها بلافاصله در کانالی که نزدیک جاده بود سنگر گرفتند. هواپیماها دست‌بردار نبودند و هر بار که به آسمان نگاه می‌کردیم چند فروند از آنها را بالای سرمان می‌دیدیم. ناگهان بوی سیر در هوا پخش شد و بچه‌ها فریاد زدند: «گاز... گاز!» چند لحظه صبر کردم که ببینم تمام می‌شود یا نه، اما این تو بمیری با اون تو بمیری تومنی 9 زار فرق داشت. ماسکم را زدم و توی کانال پریدم. کمی بعد وقتی خودم را به مروی رساندم بچه‌ها ماسک‌ها را برداشته بودند. مثل اینکه خطر رفع شده بود.

یکی دو ساعتی که گذشت تویوتاها آمدند و کنار جاده به صف شدند. بچه‌ها ـ هر کس در دسته خودش ـ به ستون یک رفتند تا سوار شوند. آقا یحیی به من گفت:‌ «بیا تو ماشین جلویی.»

آقا یحیی و بی‌سیم‌چی‌ها و پیک‌های گروهان داخل آن تویوتا بودند. علی بیگلری هم آمد. حرکت کردیم. بعد از مدتی به یک جاده رسیدیم که اطراف آن را تا چشم کار می‌کرد آب گرفته بود. از خط قبل از عملیات خودمان گذشته و به کمین‌های دشمن رسیدیم. از سیم‌های خاردار هم عبور کردیم. در آن‌جا سنگرهای سوخته، تجهیزات و وسایل منهدم شده فراوان بود. مقداری که پیش رفتیم به منطقه‌ای معروف به پنج ضلعی رسیدیم. از آن‌جا به بعد دیگر مثل بازار شام بود؛ نیروها، تانک‌ها و تجهیزات در همه‌جا پراکنده بودند.

جنازه‌های عراقی در وسط جاده افتاده و تعداد زیادی پوتین در اطراف آنها تلنبار شده بود. گلوله‌های خمپاره مرتب در اطراف تویوتاها منفجر می‌شدند. کمی جلوتر دیگر جاده زیر آب رفته و تقریباً بسته شده بود. همه منتظر بودند چه می‌شود که چند خمپاره درست بغل ماشین‌ها به زمین خوردند. در یک لحظه همه خم شدند. یک نفر از کسانی که کنار جاده بود صورتش مجروح و خون‌آلود شد. آتش بیشتر شده بود که گفتند پیاده شوید. بچه‌ها فوراً پایین آمدند و به ستون، در دژی که کنار جاده بود ایستادند. هنوز خمپاره می‌بارید. مقداری جلوتر در سمت راست جاده دژی بود که تا وسط آب پیش می‌رفت.

بالاخره دستور حرکت آمد. دسته 3 حرکت کرد و پشت سر آن دسته یک و بعد هم دسته دو. کمی جلوتر جاده کاملاً زیر آب رفته بود و به همین خاطر دو خشایار را کنار هم گذاشته بودند تا افراد از روی آنها عبور کنند. من جلوی ستون بودم و برای اینکه به بچه‌ها کمک کنم، رفتم بالای خشایار اولی. وقتی بچه‌های دسته یک رد شدند و اولین نفر دسته دو بالا آمد تا دست بچه‌ها را بگیرد من هم از روی خشایار گذشتم و با عجله خود را به سر ستون رساندم. گلوله‌های خمپاره پی‌درپی در کنار جاده و توی آب فرود می‌آمدند و گاهی که فاصله خیلی نزدیک می‌شد بچه‌ها می‌خیزیدند. هنوز دویست ـ سیصد متر نرفته بودیم که تیربارها به کار افتادند. ناچار بچه‌ها با آن همه تجهیزات شروع به دویدن کردند. چند خمپاره زوزه‌کشان فرود آمد. باز همه خیزیدند. کمی جلوتر عمود بر جاده‌ای که در آن جلو می‌رفتیم دژی نمایان شد. بچه‌های گروهان سیدالشهدا و روح‌الله در دل این دژ سنگرها کنده بودند. از کنار هر کدام که رد می‌شدیم بچه‌های داخل سنگر با یک «خسته نباشید» از ما استقبال می‌کردند.

کناره دژ راهی بود باتلاقی که پای بچه‌ها مدام درون آن فرو می‌رفت. شدت آتش دشمن به حدی رسیده بود که می‌بایست هر چند متر یک بار با صدای سوت خمپاره می‌نشستیم. در همین حین دستور رسید که در کنار دژ سنگر بکنیم. این دژ دیواره شرقی کانال ماهی محسوب می‌شد. من و مروی با کمک هم مشغول کندن سنگر شدیم. برای این که کناره دژ با موجهای آب شسته نشود عراقی‌ها از سیم توری استفاده کرده بودند و این مسئله کار کندن را مشکل می‌کرد. خوشبختانه یک سرنیزه کلاشینکف همراهم بود که با آن توانستیم سیم‌ها را ببریم.

حفر سنگر حدود یک ساعت طول کشید. در این فاصله «مجید نوروزی»[1] و «عباس حسین‌جانی»[2] هم هر کدام یک سنگر در کنار ما زدند. خمپاره‌ها مرتب در آب فرود می‌آمدند و با انفجارشان آتشفشانی از آب می‌ساختند. مجید نوروزی مشغول تکمیل کردن سنگر انفرادی‌اش بود که خمپاره‌ای روبه‌روی او منفجر شد و ترکش به پیشانی‌اش خورد. نوار باریکی از خون از کنار صورتش سرازیر شد. مروی فوراً محل زخم را بست. با کمک هم چند گونی آوردیم و سنگرش را تکمیل کردیم.

نزدیک ظهر بود که یکی از بچه‌ها آمد و به هر چهار نفر یک کیسه مشمایی برنج داد. ما چهار نفر همه یک کیسه برداشتیم. مجید گفت: «من فعلاً غذا نمی‌خورم.»

به مسعود گفتم: «پس به حسین‌جانی بگو بیاد اینجا که ناهار رو با هم بخوریم.»

آن‌طور که شنیده بودم این اولین‌بار بود که حسین‌جانی به منطقه می‌آمد و چون در سنگرش تنها بود به همین دلیل فکر کردم که بهتر است غذا را با او بخوریم. بعد از ناهار حسین‌جانی گفت: «دیگه سنگر تنهایی نمی‌زنم چون وقتی آدم تنهاس روحیه‌اش کسل می‌شه، ولی وقتی دو نفری باشن با هم حرف می‌زنن و شوخی می‌کنن.»

پشت دژی که ما مستقر بودیم لشکر انصارالحسین خط داشت و از آن‌جا با دشمن درگیر بود. به همین خاطر مدام تردد داشتند و نیرو می‌بردند. بچه‌هایشان با عجله گونی‌های پر از مهمات را به جلو می‌بردند و مجروحین را به عقب برمی‌گرداندند. هنوز چیزی از خوردن ناهار نگذشته بود که بیلگری آمد. کمی با او شوخی کردیم، اما حال و حوصله درستی نداشت. پرسیدم: «چی شده؟»

گفت: «حمید کیهانی شهید شد!»

گفتم: «چطوری؟»

گفت: «توی سنگر نشسته بود که یک خمپاره جلوش منفجر می‌شه و ترکش می‌خوره توی صورتش.»

حسابی دمق شدم. حمید کیهانی مسئول دسته سه بود. او را از عملیات بدر می‌شناختم. بعد از بدر چند نفری از گردان کمیل به مالک آمدیم. دو ـ سه سالی از آن زمان می‌گذشت. یاد خط جاده ام‌القصر (والفجر ـ 8) افتادم. چه روزهایی را با هم داشتیم!

چند دقیقه بعد بیگلری رفت تا به بچه‌های دیگر سر بزند. من و مروی سعی می‌کردیم بخوابیم، اما مگر سرما امان می‌داد؛ سرمایی که تا مغز استخوان آدم نفوذ می‌کرد. تصمیم گرفتیم طوری بخوابیم که کاملاً به هم چسبیده باشیم. چپیه‌ام را روی هر دوی‌مان انداختم تا شاید با حرارت نفس‌ها گرم شویم. دیگر صدای خمپاره هم نمی‌توانست ما را بیدار نگه دارد. چند دقیقه‌ای که گذشت با همان مختصر گرمای نفس‌هایمان خوابیدیم.

وقتی بیدار شدیم هوا رو به تاریکی می‌رفت و دشمن همچنان منطقه را زیر آتش داشت. موقع نماز بود که سر و کله حیدر اسدی، پیک گروهان پیدا شد. اعلام کرد که برای حرکت آماده باشیم. بلافاصله تجهیزات را بستیم و در همان حال با پوتین نماز را خواندیم. نیم ساعتی گذشته بود که بیگلری آمد. پرسیدم: «چه خبر؟»

گفت: «می‌ریم دژ جلو. قراره امشب کار کنیم.» و بعد به بچه‌ها گفت که پایین دژ به ستون آماده رفتن شوند.

ادامه دارد

 

ستاره‌های شلمچه-2

 

[1]. مجید نوروزی که در عملیات بیت‌المقدس ـ 7 به شهادت رسید.

[2]. عباس حسین‌جانی چند روز بعد به دو برادر شهیدش ملحق شد.



 
تعداد بازدید: 188


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

ستاره‌های شلمچه-5

از راه قبلی به چهارراه ـ که بعداً چهارراه شهادت نام گرفت ـ برگشتیم و از آنجا به طرف چپ پیچیدیم. بقیه راه دیگر خشکی بود. صد متری که جلو رفتیم به یک خاکریز رسیدیم. تیم ویژه گروهان روح‌الله هم آنجا بود. پشت خاکریز مقطعی، بچه‌های گردان حبیب توی سنگرها نشسته بودند و هر کس می‌خواست به نوعی به ما روحیه بدهد.