خاطراتی که در دهمین نشست «تاریخ شفاهی کتاب» بازگو شدند

چهارده سال پیگیری برای یک کتاب

مریم رجبی

10 تير 1396


به گزارش سایت تاریخ شفاهی ایران، دهمین نشست از دوره دوم نشست‌های «تاریخ شفاهی کتاب»، جلسه دوم گفت‌وگو با مهدیه مستغنی یزدی، صاحب امتیاز نشر کارنامه و روزبه زهرایی، فرزند مرحوم محمد زهرایی، مدیر فقید انتشارات کارنامه بود. این نشست، صبح چهارشنبه هفتم تیر 1396 به همت نصر‌الله حدادی، نویسنده و پژوهشگر در سرای اهل قلم مؤسسه خانه کتاب برگزار شد.

ماجرای گرفتن مجوز نشر کارنامه

مهدیه مستغنی یزدی در این نشست گفت: «من برای گرفتن مجوز بارها به وزارت ارشاد رفت‌و‌آمد می‌کردم و نتیجه‌ای نمی‌گرفتم؛ تا یک روز که مراسمی برای اهدای جایزه کتاب سال به کتاب «تئوری بنیادی موسیقی» برگزار می‌کردند و آقای رفسنجانی، رئیس وزارت ارشاد و دیگر اعضا آنجا حضور داشتند، من نیز رفتم و بسیار ناراحت بودم؛ زیرا این کتاب برای ما بود. بعد از پایان مراسم به دنبال آقای رفسنجانی دویدم و صدای‌شان کردم. چند نفر از همراهان‌شان سمت من آمدند و تقاضایم را پرسیدند. یکی از آنها که از اعضای فرهنگی بود و با تقاضای من مرتبط بود، با من صحبت کرد و در نهایت شماره تماسی از من گرفت و گفت که تماس خواهند گرفت. حدود یک هفته بعد با من تماس گرفتند و یک روز جمعه در وزارت ارشاد قرار ملاقات گذاشتند. من به آنجا رفتم و آنان سؤالات زیادی را در مورد خانواده‌ام و زهرایی پرسیدند. در مورد سیاسی بودن همسرم گفتم که اگر او سیاسی بوده، مجازاتش را کشیده است، اما آن مسائل به من ربطی ندارد. گفتم که من عاشق این کارم و با چهار بچه که حتی یکی از آنان معلولیت دارد، بارها و بارها به وزارت ارشاد رفت‌ و آمد کرده‌ام و ندادن مجوز به من واقعاً دور از انصاف است، زیرا ما قصد انجام کار خلاف نداریم، از طرفی شما آن‌قدر قدرت دارید که چاپ کتاب را در هر مرحله‌ای متوقف کنید. کتاب «حافظ به سعی سایه» که برای ما بود را انتشارات توس چاپ کرد و کتاب «تئوری بنیادی موسیقی» نیز همین‌طور بوده است. شما کاری با خانواده ما کرده‌اید که ما مجبوریم بچه خودمان را بر سر چهارراه بگذاریم و از بقیه برای آنها گدایی پدر و مادری کنیم و دیگران بیایند و برای‌شان شناسنامه بگیرند. آنها پرسیدند که اگر ما به شما مجوز ندهیم چه‌کار خواهید کرد؟ من پاسخی به آنها دادم که هیچ وقت آن را انجام نمی‌دادم، اما گفتم: من یک فرزند معلول دارم، به بهارستان رفته، خودم و آن فرزند معلولم را به آتش می‌کشم! اما قبلش رسانه‌ها را مطلع می‌کنم و می‌گویم که ما عاشق این کار هستیم، چرا این کار را با ما می‌کنید؟ در نهایت پیگیری‌های من نتیجه داد و مجوز نشر کارنامه را گرفتم و درواقع از سال 1374 یا 1375 نشر کارنامه کارش را شروع کرد.»

مستغنی یزدی ادامه داد: «محمد [زهرایی] در کارهایش وسواس نداشت، بلکه علاقه، عشق و دقت ویژه‌ای در انتخاب کتاب و صفحه‌آرایی داشت. محمد با کتاب زندگی می‌کرد. او آدم عاقلی نبود، زیرا کسی که برای کارش تا این اندازه عشق می‌گذارد، نمی‌تواند آدم عاقلی باشد. او عاشق بود.»

زمان می‌داد که کتاب‌ها دم بکشند!

در ادامه دهمین نشست از دوره دوم نشست‌های «تاریخ شفاهی کتاب» روزبه زهرایی گفت: «اولین کتابی که در انتشارات کارنامه چاپ کردیم، چاپ دوم [کتاب] حافظ [به سعی سایه] در قطع وزیری بود. محمد زهرایی اعتقاد داشت که در کتاب‌آرایی، پردازش کتاب و کتاب‌سازی وسواس به خرج نمی‌دهد، بلکه در این راه کار درست را انجام می‌دهد. او معتقد بود که تولید کتابش باید کم، اما درجه یک باشد و دقت در کارهایش را وسواس نمی‌دانست، بلکه آن را یک ناشر درست بودن می‌نامید. آقای زهرایی زمانی به این اصول معتقد بود که کشور‌های غربی را از نزدیک ندیده بود، تنها حاصل کتاب‌سازی و کتاب‌پردازی آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها را از نزدیک دیده بود. آن زمان کوتاهی که او در انتشارات فرانکلین دوره دیده بود، در نگاه، ذائقه، پردازش و سبک اجرای کتابش تأثیر گذاشته بود. او برای غلط‌گیری و نمونه‌خوانی کتاب، حروف را از چپ به راست می‌خواند. حُسن این روش در این است که فرد درگیر معنی نمی‌شود و می‌تواند غلط املایی را ببیند. این روش در آن زمان وجود داشت، اما او از این روش بسیار استفاده می‌کرد. آقای زهرایی در متن‌ها همیشه با تأیید مؤلف، مترجم و مصنف چیزهایی را تغییر می‌داد و اصلاح یا بازنویسی می‌کرد و در متن مداخله می‌کرد تا تنها یک معنی از متن استنباط شده و آن معنی نیز فوراً دریافت شود تا متن مغلق و پیچیده نباشد. این دقت باعث می‌شد تا برای آماده شدن یک کتاب زمان زیادی صرف شود. آقای زهرایی کتاب را به مرحله آخر می‌رساند، اما انگار با آن قهر است و هیچ حرفی از کتاب نمی‌زد، حتی می‌توان گفت که کتاب را گم می‌کرد، ولی بعد‌ها می‌گفت که من گذاشته‌ام تا کتاب دم بکشد! مؤلف اعتراض می‌کرد و به زهرایی می‌گفت که قسمت آخر کتاب را دیده و تأیید کرده است و علت منتشر نکردن کتاب را می‌پرسید، پدر با ظرافت شانه خالی می‌کرد و بعد‌ها مشخص می‌شد که به عمد این کار را می‌کرد. من بعد از مدتی فهمیدم که این کارش بسیار درست است، زیرا وقتی از مطلب دور می‌شویم و پس از اندکی دوباره به آن رجوع می‌کنیم، بسیار تازگی دارد و از طرفی خطا و حُسنش را بیشتر می‌توانیم ‌بینیم. آقای زهرایی در مورد تأخیر طولانی انتشار آثار مؤلفان و مترجمان با لطایف‌الحیل کاری می‌کرد که نتیجه صد در صد بُرد باشد، اما ما به عنوان نسل دوم خانواده، به این دلیل که با افراد فاخری سروکار داریم که فرزند یا نوه آنها به حساب می‌آییم، گاهی اوقات مجبور شده‌ایم به دلیل تأخیر در انتشار آثار مؤلف، با این که حدود 90 درصد هزینه کرده‌ بودیم، بدون دریافت وجهی، قرارداد را فسخ کنیم؛ زیرا مؤلف عجله داشت.‌«

وی در ادامه گفت: «آقای دکتر محمدعلی موحد در حضور من و دیگر دوستان ‌گفت که من همیشه از انتخاب‌های زهرایی متعجب می‌شدم. او روی کارهایی دست می‌گذاشت که به نظرم نباید کار می‌کردم، چون به نظرم وقتم تلف می‌شد و سرمایه فرهنگی ایران هدر می‌رفت، اما بازخورد آن کتاب‌ها برای من حیرت‌انگیز بود.»

یک شکارچی استثنایی

روزبه زهرایی در مورد کتاب مستطاب آشپزی گفت: «یک شب ما منزل آقای نجف دریابندری برای صرف شام دعوت بودیم. خانم راستکار یک ماهی جنوبی پخته شده که به ظاهر بسیار ساده بود را روی میز گذاشت. بعد از صرف شام چشمک معناداری زد و رو به پدرم کرد و گفت که این ماهی جریان دارد، از نجف جریانش را بپرس. پدر من نیز واقعاً یک شکارچی استثنایی بود. از آقای دریابندری جریان را پرسید، اما او از پاسخ دادن طفره رفت. خانم راستکار گفت که نجف در حال نوشتن یک کتاب آشپزی بود، اما رهایش کرد. زهرایی این موضوع را رها نکرد و با لطایف‌الحیل و پیگیری توانست نوشته‌های نجف دریابندری که چیزی حدود 50 صفحه و در برگه‌های کاهی بود را به کتاب مستطاب آشپزی تبدیل کند. چیزی حدود چهارده سال طول کشید تا این پیگیری‌ها و رفت و آمدها به کتاب «مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز» تبدیل شود. در این کتاب حتی یک مورد هم پیدا نمی‌شود که به دیگری تعلق داشته باشد. هر عکس، ایده و متنش منحصراً به نشر کارنامه مربوط است و البته قلم بسیار معرکه، استثنایی و جاندار آقای دریابندری که نباید فراموشش کرد. این شخص همیشه زیر لب شعر می‌خواند و یک بار من در منزل‌شان گفتم: «استاد نجف! متن شما من را می‌برد.» او در پاسخ گفت: «سعدی بخوان.» پدرم و استاد نجف همیشه و هر روز با هم بودند و در مورد کتاب با هم شوخی می‌کردند، اما نام کتاب انتخاب نشده بود. ما حین کار نامش را تنها «مستطاب آشپزی» نهاده بودیم، اما بعدها این نام عریض و طویل «مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز» را پدرم بر آن نهاد. پدرم معتقد بود که نام کتاب در جذب مخاطب تأثیر بسیاری دارد. او در این زمینه ذوق خوبی داشت و در بسیاری از موارد برای این کار از ایشان مشورت می‌گرفتند.»

اعتقاد به کار گروهی

پسر ارشد محمد زهرایی افزود: «آقای زهرایی همیشه می‌گفت «من مرامم اشتراکی است!» این مرام اشتراکی ناشی از گرایش‌هایی بود که در ابتدای دهه 1360 داشت و پس از آن خودش را در راه فرهنگ و نشر قرار داد. اعتقاد زیادی به کار و خرد جمعی داشت. پدر از مشهد تا تهران با مهدی اخوان ثالث دوستی داشت و هنگامی‌ که او از دنیا رفت، قرار بر این شد که ناشران آگهی یک صفحه‌ای در روزنامه همشهری منتشر کنند. مبلغ آن آگهی بسیار کلان می‌شد. محمد زهرایی و دو نفر دیگر در یک جلسه‌ای به این نتیجه رسیدند که آن پول را صرف یک یاد‌نامه برای مهدی اخوان ثالث کنند و در نهایت به «باغ بی‌برگی» ختم شد که دکتر مرتضی کاخی زحمت فراهم و گردآوردنش را کشید و پدر «نشر ناشران» را با آن دو نفر دیگر شکل داد. نشر ناشران شامل 12 ناشر بود که باید با هم کتاب یا پروژه‌ای را به ثمر می‌رساندند و سپس سهم خود را از آن کتاب برمی‌داشتند. نشر ناشران کتاب دومی هم منتشر کرد به نام «اصفهان» که مجموعه عکسی از نصرالله کسرائیان است، ولی متأسفانه کار جمعی در ایران کار بسیار سختی است، حتی با نزدیکان نیز دشوار است، چه برسد که 12 ناشر قصد چاپ کتابی را داشته باشند. توسعه کار نشر همیشه از دغدغه‌های محمد زهرایی بود. آن دو کتاب را ما در کارنامه چاپ کردیم. در سالگرد مهدی اخوان ثالث «باغ بی‌برگی» را منتشر کردیم و اکنون نیز زرتشت اخوان ثالث [فرزند مهدی] آن را در انتشارات زمستان منتشر می‌کند، اما به طور کامل ایده، پردازش و نظر محمد زهرایی است.»

روزبه زهرایی در مورد چگونگی فوت پدرش گفت: «پدر به دیابت مبتلا بود. در آن روز [درگذشت] کتاب «خواب آشفته نفت: از قرارداد دارسی تا سقوط رضاشاه» را ادیت و ویرایش می‌کرد. حالش بد می‌شود و طلب آب می‌کند، اما تا دوستان آب بیاورند، پدر در حال کشیدن نفس‌های آخرش بوده و با این که اورژانس زیر 5 دقیقه می‌رسد، فایده‌ای نداشته و قبل از ساعت 11 روز 27 مرداد 1392 پدر از دست می‌رود.»

اولین نشست از دوره جدید نشست‌های «تاریخ شفاهی کتاب» چهارشنبه 23 فروردین ماه 1396 با حضور حاج بیت‌الله رادخواه (مشمع‌چی)، مدیر انتشارات تهران – تبریز، دومین نشست چهارشنبه 30 فروردین با حضور جمشید اسماعیلیان، مدیر انتشارات پرتو، سومین نشست چهارشنبه ششم اردیبهشت با حضور ابوالقاسم اشرف‌الکُتّابی، مدیر انتشارات اشرفی، چهارمین نشست چهارشنبه 27 اردیبهشت با حضور حجت‌الاسلام بیوک چیت‌چیان، مدیر انتشارات مرتضوی، پنجمین نشست سه‌شنبه دوم خرداد با حضور سید جلال کتابچی، مدیر انتشارات اسلامیه و سید فرید کتابچی و سید محمد‌باقر کتابچی، مدیران انتشارات علمیه اسلامیه، ششمین نشست سه‌شنبه نهم خرداد با حضور مجدد سید جلال کتابچی، مدیر انتشارات اسلامیه، سید مجتبی کتابچی، سید فرید کتابچی و سید محمد باقر کتابچی، مدیران انتشارات علمیه اسلامیه، هفتمین نشست سه‌شنبه شانزدهم خرداد با حضور مرتضی آخوندی، مدیر انتشارات دار‌الکتب الاسلامیه، هشتمین نشست سه‌شنبه بیست‌وسوم خرداد با حضور مجدد مرتضی آخوندی، مدیر انتشارات دارالکتب‌ الاسلامیه، نهمین نشست سه‌شنبه سی‌ام خرداد 1396 با حضور مهدیه مستغنی یزدی، صاحب امتیاز نشر کارنامه، ماکان و روزبه زهرایی فرزندان مرحوم محمد زهرایی، مدیر فقید انتشارات کارنامه، در سرای اهل قلم مؤسسه خانه کتاب برگزار شده‌اند.

همچنین اولین دوره نشست‌های «تاریخ شفاهی کتاب» از نیمه دوم سال 1393 تا تابستان 1394 به همت نصرالله حدادی در سرای اهل قلم خانه کتاب برگزار شد. حاصل این نشست‌ها در کتابی با عنوان «تاریخ شفاهی کتاب» و در 560 صفحه از سوی مؤسسه خانه کتاب منتشر شده است.

می‌خواست بزرگ‌ترین کتاب‌فروشی ایران را تأسیس کند



 
تعداد بازدید: 326


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

سال‌های تنهایی -10

صدای چرخ‌دستی آمد و پنجره برای شام باز شد. غذایی به اسم خورش، امّا در واقع، آب گرمی رنگی! نان را در آن تریت کردم و ناهار و شام را یک‌جا خوردم. بعد از شام، در زدم، نگهبان آمد. با علامت، کبریت را نشان دادم. کبریتی از جیبش آورد و به من داد. ایستاد تا سیگارم را روشن کنم. با یک حرکت سریع، تعدادی از چوب‌های کبریت را برداشتم و بعد از روشن کردن سیگار، بقیه کبریت را پس دادم. دریچه که بسته شد چوب‌ها را داخل پوتین گذاشتم.