زیتون سرخ (14)

زیتون سرخ (۱۴) خاطرات‌ناهید‌یوسفیان گفت و گو و تدوین: سیدقاسم‌یاحسینی انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـری) دفتـرادبیات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمی از ناشر است. با خودم گفتم: «به زبان فارسي بهتر و صميمي‌تر مي‌توانم با خدا ارتباط برقرار كنم!» اين بود كه معني نماز را به زبان فارسي ياد گرفتم و شروع كردم نمازم را به زبان فارسي خواندن. يعني حمد و توحيد و سجده و ركوع و قنوت را به فارسي مي‌خواندم....

زیتون سرخ (13)

زیتون سرخ (۱۳) خاطرات‌ناهید‌یوسفیان گفت و گو و تدوین: سیدقاسم‌یاحسینی انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـری) دفتـرادبیات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمی از ناشر است. ادامه فصل ششم از تمامي شهرهاي ايران دختراني براي شركت در جشن دختر شايسته آمده بودند. ميزبان ما مجله زن روز بود. همه دختراني كه آمده بودند از طبقه پولدار بودند. همگي به آرايشگاه رفته بودند و موها و صورتشان را آرايش كرده بودند. صبح يك...

زیتون سرخ (12)

زیتون سرخ(۱۲) خاطرات‌ناهید‌یوسفیان گفت و گو و تدوین: سیدقاسم‌یاحسینی انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـری) دفتـرادبیات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمی از ناشر است. با خودم عهد كردم كه از آن تاريخ شاگرد زرنگ و درس‌خواني شوم. به خودم گفتم: «ناهيد! تو بايد شاگرد زرنگي باشي. بايد به پدر نشان بدهي كه دربارة تو اشتباه كرده.»همين اتفاق كوچك باعث شد حركت بزرگي در زمينه درسي بكنم. تصميم گرفتم بازيگوشي را...

زیتون سرخ (11)

زیتون سرخ(۱۱) خاطرات‌ناهید‌یوسفیان گفت و گو و تدوین: سیدقاسم‌یاحسینی انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـری) دفتـرادبیات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمی از ناشر است. فصل پنجم در دورة دبيرستان خيلي شيطنت مي‌كردم. سال اول به درس عربي هيچ علاقه‌اي نداشتم. يك روز پيش از آنكه معلم عربي به كلاس بيايد مقداري پودر فلفل روي ميز معلممان پاشيدم! مبصري داشتيم كه رفتارش عشوه‌اي بود و معلم عربي، كه مرد بود،...

زیتون سرخ (10)

زیتون سرخ(۱۱) خاطرات‌ناهید‌یوسفیان گفت و گو و تدوین: سیدقاسم‌یاحسینی انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـری) دفتـرادبیات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمی از ناشر است. فصل پنجمدر دورة دبيرستان خيلي شيطنت مي‌كردم. سال اول به درس عربي هيچ علاقه‌اي نداشتم. يك روز پيش از آنكه معلم عربي به كلاس بيايد مقداري پودر فلفل روي ميز معلممان پاشيدم! مبصري داشتيم كه رفتارش عشوه‌اي بود و معلم عربي، كه مرد بود، توجه...

زیتون سرخ (9)

زیتون سرخ(۹) خاطرات‌ناهيد‌يوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسم‌ياحسيني انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمي از ناشر است. پدرم كه راننده همان قطار بود، آمد. با گريه گفتم: «مأمور نگذاشت بروم بستني کيم بخرم.» پدرم گفت: «كار خوبي كرد! مي‌رفتي پايين و گم مي‌شدي. من تو را مي‌شناسم!»در تهران نيز پدرم مرا سوار قطار كرد و به تبريز فرستاد. اين بار در كوپه تنها نبودم....

زیتون سرخ (8)

زیتون سرخ(۸) خاطرات‌ناهيد‌يوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسم‌ياحسيني انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمي از ناشر است. فاصله منزل ما با منازل سازماني جديد حدود دويست متر بود. شبانه مادرم با كمك همسايه‌ها و ما، اسبابمان را به منزل نو منتقل كرد. پدرم هم آن شب سرِ كار بود و ظاهراً از ماجرا بي‌خبر بود. منزل جديد هنوز تمام نشده بود، حتي دور حياط آن ديوار...

زیتون سرخ (7)

زیتون سرخ(۷) خاطرات‌ناهيد‌يوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسم‌ياحسيني انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمي از ناشر است. صورت‌مسئله را گفت. اما من بلد نبودم آن را بنويسم! صورت‌مسئله را با صداي بلند خواند و من بلافاصله حل آن را روي تخته‌سياه نوشتم. معلم از هوشم در رياضيات خيلي تعجب كرد. گفت: «چرا نمي‌نويسي؟» با لكنت زبان گفتم: «بلد نيستم بنويسم.»ـ بله؟ـ...

زیتون سرخ (6)

زیتون سرخ(۶) خاطرات‌ناهيد‌يوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسم‌ياحسيني انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمي از ناشر است. فصل سوم شش ساله بودم و در مهرماه 1337 به كلاس اول دبستان پا گذاشتم. نام مدرسه ما شكوفه بود. در كلاس اول، سه، چهار ماه نخستِ سال كلاس‌ ما مختلط بود. يعني پسرها و دخترها يك جا بودند. پسرها‌ي تنبل و درس‌نخوان يا كساني را كه شيطنت مي‌كردند،...

زیتون سرخ (5)

زیتون سرخ(۵) خاطرات‌ناهيد‌يوسفيان گفت و گو و تدوين: سيدقاسم‌ياحسيني انــتــشـارات‌سـوره‌مــهــر(وابسـته‌بـه‌حـوزه‌هنـري) دفتـرادبيات و هنر مقـــاومت نقل و چاپ نوشته‌ها منوط به اجازه رسمي از ناشر است.  ادامه فصل دوم:   ... يك شب كه دايي و مادرم رفته بودند آجردزدي، نگهبان با دايي‌ام درگير و گلاويز شد. نگهبان با آجر، سر دايي‌ام را شكست. دايي با سر خونين به خانه برگشت. مادرم بلافاصله به سراغ نگهبان رفت و با لنگه كفش تا جايي كه...
...
29
 

صدای بال ملائک(9)

گلوله‌ها پیاپی خط ما را نشانه‌گذاری می‌کردند. جاده‌های تدارکات، از دست گلوله‌های توپ، چند روزی بود که کمتر ساعت آسایش و راحتی را گذرانده بود. سنگرهای کمین هم آرامشی نداشت. همه از دست پدافند تک‌لولی که زیر صخره‌ای بزرگ، پناه گرفته و گاه‌وبی‌گاه از فاصله هشت کیلومتری، گلوله‌ای آتشین هدیه می‌کرد، خسته شده بودند.